تبليغاتX
ملخ


من پرسپولیسی هستم. دقیقاً خاطرم نیست کی و کجا این را فهمیدم اما از وقتی فهمیدم فوتبال یعنی چه فهمیدم که ته تهای دلم یک حسی دارم به این سرخ پوشهای پایتخت. هرچقدر هم مادرم اصرار می کرد که تاج تیم  جوانی هایش بوده و به عشق آن گاهی پیراهن آبی می پوشیده و ... به خرج من نرفت که نرفت. بعد که برادر فنچولکم اولین نقاشی های کودکی اش را از تیم پرسپولیس و صحنه های گل می کشید برایم مسجل شد که باید پرسپولیسی بمانم.

دوران دبیرستان کلاسمان 31 نفر بودیم. 29 نفر استقلالی و من و دیبا دوستم که الان کانادا زندگی می کند پرسپولیسی. آن سالها هم موسم گند زدن های پرسپولیس بود و ما چقدر فحش و توهین و تحقیر را تحمل می کردیم... بچگی و هزار دردسر. حتی آبرویم نمی رود اگر بگویم بازی پرسپولیس با ابومسلم می رفتیم پشت بام خانه مادربزرگ دیبا که نزدیک استادیوم تختی مشهد بود و آن بالا با بلوز و پرچم قرمز هیجانمان را تخلیه می کردیم.

تازه خجالت هم نمی کشم اگر بگویم عاشق رضا شاهرودی بودم و با بچه ها مسابقه داشتیم هر کس عکس جدیدتری بیاورد امتیاز بیشتری می گیرد.

روزگار گذشت و ماهم عطای فوتبال ایرانی را به لقایش بخشیدیم و فوتبال دیدنمان محدود شد به جام قهرمانان اروپا . ناگفته نماند  بعنوان یک دختر از نظر دیگران زیادی فوتبالی هستم اما این سالهای اخیر دل و دماغ این چیزها را نداشتم.

دیروز رفتم خانه خاله ام کلید باغ دماوند را بگیرم  آخر هفته با بچه ها برویم . شوهر خاله ام پرسپولیسی دو آتشه است. توفیق اجباری نصیبم شد بعد از سالها یک بازی را مستقیم ببینم. باورم نمی شد با گل های پرسپولیس مثل قدیم ها خوشحالی می کردم و جیغ می زدم و بالا و پایین می پریدم. خاله ام هاج و واج مانده بود ! یک لحظه دوربین رفت در جایگاه تماشاچیان و رضا شاهرودی را نشان داد همین طور عابدزاده و افشین پیروانی. نمی دانم چطور حسم را بگویم... بعد سالها فراموشی یک دفعه تمام آن روزها و خاطرات جلو چشمم رژه رفت... رضا شاهرودی که یک مرد جا افتاده نسبتن چاق بود و همان طور مثل قدیم انگشت سبابه دست راستش زیر چانه اش بود. یاد تمام بچگی ها ... روزنامه جمع کردن ها و اشک ها و شادی ها برای فوتبال.

حس عجیبی بود... خیلی عجیب !

پی نوشت:

 

1: دوست جون استقلالی است (خجالت هم نمی کشد!!)

2 : نمی دانم چرا اما بعد سالها هوس کردم پرسپولیس قهرمان بشود یه حال اساسی از این استقلالی های پر رو بگیریم.

3:پرسپولیس قهرمان می شود.

4:جای همه دوستان خالی داریم می رویم دماوند امیدوارم خیلی خوش بگذرد.

5: تعطیلات خوبی داشته باشید.

6: نداریم!!


+ نوشته شده توسط نجمه در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:56 |

تعطیلات آخر هفته همیشه جزو شیرین ترین لحظات زندگی من است. یک هفته کار و درس و کلاس و خستگی و البته تفریح به امید یک آخر هفته لذت بخش، راحت تر سپری می شود. برنامه آخر هفته هم چند بخش متنوع دارد:

ظهر پنج شنبه، شب جمعه، صبح جمعه و عصر جمعه. بسته به امکانات و شرایط حداقل 2 مورد  به نحو احسن انجام شود و مورد سوم هم معمولاً سورپرایزمان می کند.

ظهر پنج شنبه ناهار خارج شهر می چسبد. کن، فرحزاد، لواسان، فشم ، دماوندو... محل های مورد استفاده می باشند.

شب جمعه اگر هوس بیرون رفتن بکنیم، دربند می چسبد. سینماو پارک هم بد نیست و البته فست فودهای پاتوق اختصاصی نجمه و دوست جون که در اقصی نقاط شهر انتظارمان را می کشد.  اگر هم دلمان جمع دورهمی بخواهد چترمان پهن است منزل رفقا. سور و سات هم معمولاً به راه است و جای همه دوستان خالی.

صبح جمعه برنامه صد در صد ورزشی است!! کله پاچه اول صبح و بعدش هم دوچرخه سواری پارک چیتگر یا ورزش صبحگاهی در پارک و البته کوه که در دست اقدام است. 

عصر جمعه هم چون کلن تریپ مقادیری رو به غم می زند سعی می کنیم برنامه کاملن مفرح باشد. اینجا زکریای رازی  به صورت فعال نقش خود را ایفا می کند و حرکات موزون و قر و قنبیله را از ما متصاعد می نماید.

این هفته هم اوضاع خوب بود. عصر جمعه چترمان پهن شد پاتوق اصلی اکیپ، منزل بابای جالی (دوست قدیمی و صمیمی دوست جون) و او هم  پر رو  پر رو پیامک از خودش ایراد نمود که : سر راه یه چیزی واسه شام بگیرین!!

ما هم از او پر رو تر یک بسته همبرگر 90 درصد کاله خریداری نموده و راهی شدیم. برنامه رو کم کنی همچنان ادامه یافت تا نهایتاً رسید به عکس ذیل!! مصداق همان آفتابه لگن هفت دست ....

20 جور سس و اپتایزر و مخلفات و سه نوع مشروب یکی از یکی مامان تر اما شام فقط همبرگر خشک و خالی! دریغ از یک پر گوجه فرنگی ...

و اینگونه بود که من و دوست جون تصمیمات عمیقی در مورد خویشتن خویش اتخاذ نمودیم که نتایج آن متعاقباً اعلام می گردد.


 

+ نوشته شده توسط نجمه در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:54 |


من از دوران بچگی ام زیاد عکس ندارم. خواهر بزرگم فکر می کنم با پرتره ها و عکس های قدی اش 200 تایی عکس داشته باشد اما من در تمام این سالها از آلبوم همه خاندان و فامیل توانسته ام 5 ، 6 تایی عکس از خودم جمع کنم. مادرم تعریف می کرد دوست خانوادگی ای داشتیم که کرد بوکان بود و بعدها فهمیدند شوهرش از سران کمله بوده. برای عروسی می روند شهرشان و دوربین عکاسی حرفه ای پدرم را هم امانت می برند. در بین راه دستگیر می شوند و طبیعتاً دوربین ماهم به فاک عظما می رود.

و بعد این جریان هم من بدنیا می آیم و عکس بی عکس!! یکی نیست بگوید بی انصاف ها نگفتید این بچه پس فردا که بزرگ شد عقده ای می شود؟؟ یا مثلاً با خودش می گوید من انقدر در بچگی زشت بودم که پدر و مادرم رغبت نکردند یک عکس از من بگیرند!!

یکی دو تایی عکس آتلیه ای مربوط به 3، 4 سالگی ام دارم اما زیر 2 سال نه!!

همین جریان هم باعث شد یک بار که با خواهرم دعوای حسابی ای کردیم صاف دربیاید تو صورتم و بگوید: " بیچاره!! تو بچه پرورشگاهی هستی!! اگه راست می گی عکس بچگی هات کو؟؟؟ " و من هم تا مدت ها فکر می کردم این قصه حقیقت دارد!!

دیشب خاله کمدش را زیر و رو می کرد که رسید به آلبوم عکس و با اشتیاق صدایم زد و از دل این ماجرا عکس گوگولی جیگری که در سمت راست و بالای این وبلاگ مشاهده می کنید کشف شد!! بابت این رونمایی عظیم به جامعه وبلاگی تبریک می گویم و اگر استقبال چشمگیر باشد این داستان ادامه خواهد یافت!


پ ن :عکس مربوط به عروسی دایی ام می شود که من 2 ساله بودم . چقدر هم سعی داشتم با ادب و متشخص باشم! خودم هنوز در کف حالت دستم هستم!


+ نوشته شده توسط نجمه در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:34 |
 

 

همین جا اول کار اعلام می کنم: اگر ضعف اعصاب دارید، اگر ترسو هستید، اگر زیر 18 سال سن دارید، اگر مبتلا به فشارخون و بیماری های قلبی هستید، اگر باردارید، اگر از شنیدن نام جن لرزه بر اندامتان می افتد و  

لطفاً از خواندن ادامه این پست صرفنظر کنید.

این ماجرا واقعیست:
چند تا جوان خوشحال و خندان به مسافرت شمال می روند. برای هیجان بیشتر از خیر گرفتن ویلا می گذرند و تصمیم می گیرند یک شب را نیز در جنگل و در چادر سپری کنند. عصر خوبی را کنار هم می گذرانند و بعد از صرف شام آماده ی خواب می شوند. قبل از خواب هم چند تایی عکس می گیرند تا خاطره ی این شب هیجان انگیز را ماندگار تر کنند. عکس اول با موبایل گرفته می شود. همه می بینند و خوششان می آید و عکاس جای خودش را با نفر بعدی عوض می کند و عکس دوم  عکس سوم  
وقتی عکاس سوم به صفحه موبایل نگاه می کند ، با صحنه عجیبی روبرو می شود. به جای سه نفر ، چهار نفر در عکس هستند!یک خانم بلوند مامانی هم کنارآنها دراز کشیده و به دوربین موبایل لبخند می زند!!
یک خانم جن که احتمالاً حوصله اش سررفته بوده و با دیدن چهار جوان خوش تیپ در دل جنگل هوس شیطنت به سرش می زند و دلش می خواهد با آنها عکس یادگاری بگیرد!!
این بندگان خدا تا صبح همدیگر را از ترس بغل می کنند و جیغ می زنند و جرئت نداشتند از داخل چادر تکان بخورند!!
عکس مربوطه را می گذارم در ادامه مطلب!! هنوز هم دیر نشده است !می توانید نبینید.

پ ن: قابل توجه دوستان این چهار نفر از بستگان دور من هستند و نقل مطلب بی واسطه است.
پ ن ن : قرار بود عکسی از خودم در وبلاگم بگذارم. حالا قسمت شد عکس جن گذاشتم!! (همشهری به خدا من جن نیستم!!)





ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نجمه در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:37 |

اینکه من تورا دوست دارم و تو مرا
یک جایی دچار تصمیم می شود.
یک جایی که تو خودت را دوست تر می داری

آن یک جا حق داری و آزادی و تصمیم می توانی بگیری.
و این حق بر مبنای توانستن است،
می توانی!

آنها هم همدیگر را خیلی دوست دارند، شاید خیلی بیشتر از من و تو
آنها هم حتمن به تصمیم فکر می کنن.
اما نمی توانند
و این می شود که 36 ساعت خواب راحت را از چشمان من می گیرد و تا یادم می افتد گر و گر اشک می آید توی چشم هایم
اینجا می شود که دلم می خواهد هیچ کس عاشق غیر هم کیش نباشد
که دلم می خواهد هیچ حکومتی بر پایه دین در هیچ جای دنیا نباشد
که هیچ دینی برای عشق، زندان نسازد

خیلی دلم می خواهد تا ابد با هم بودنشان را ببینم.
این شده است آرزوی این روزهایم




+ نوشته شده توسط نجمه در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 12:21 |

خستگی، کار ، کلاس زبان که مثل همیشه همه سطحشون پایینه و تو حرص می خوری ، تکلیفی که انجام ندادی، خواب خیلی خیلی بد، شهربازی پارک ارم و ماشین سواری با 5 تا خرس گنده ی دیگه مثل خودت  که یادشون رفته یه نگاه به شناسنامشون بندازن، رنجر، مغزی که داره میاد تو دهنت ... خنده از اینکه اون وسط داری چی کار می کنی؟؟؟

گریه های از سر دلتنگی، بی پولی آخر فروردین و هفته های کشدار...

عزیز که برای سومین بار سکته کرده...

 دوچرخه سواری پارک چیتگر که بعد 3 روز هنوز بدنت درد می کنه، حرف های درشت که می شنوی، آدم بودن وسط یه مشت حیوون برای اینکه باید آدم باشی، دوستایی که تو منجلاب حماقت هاشون ضجه می زنن و ازت انتظار کمک دارن،  پرینت تلفن که هرکاری می کنی بجز صاحب خط به کس دیگه ای نمی دن، دروغ... خراب شدن بعد مستی که دلت براش تنگ شده ...

هوس قهوه ترک شوکا ...

این روزهای من اینطوری می گذره...

+ نوشته شده توسط نجمه در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 14:4 |

اینکه بیکار باشی و یک ساعتی وب گردی کنی و کسی هم مزاحمت نشه می تونه نتایج خوبی در پی داشته باشه. امروز از طریق چند تا وبلاگ که اتفاقاً فیل *تر هم شده اند با وب سایت کاوه گلستان آشنا شدم. عکاس هنرمندی که مجموعه های بی نظیرش سر صبحی بدجوری حالم رو جا آورد.

تا حالا بارها شنیده بودم شهر نو!! و تصویری که ازش تو ذهنم داشتم خیلی شیک تر از این حرف ها بود که تو عکس های کاوه گلستان باهاش برخورد کردم... یا مجموعه امین آباد که اشکم رو در آورد.

فکر کردن درباره این بچه ها هم دردناکه چه برسه به داشتن یکی شون تو خونه!!

همیشه سوالم اینه: گناه این بچه ها چیه؟؟ به نظر شما عدالت خدا کجای سرنوشتشون پنهان شده ؟

 لبخند کف آلودشون به من و تو از سر چیه ؟ به چی فکر می کنن؟ مخم داغ کرده....





برای دیدن بقیه عکس ها اینجا کلیک کنید...

پی نوشت:

صبح قبراق از خواب بیدار شی، بیای تو ایستگاه تاکسی منتظر بمونی ، حالتم هم خوب باشه، بعد یهو یکی رو ببینی پشت فرمون فتوکپی کسی که تمام تلاشت اینه بتونی فراموشش کنی! بعد روزت ریده بشه توش ، بعد حالت از خودت بهم بخوره که چرا انقدر ضعیفی، بعد دلت گریه بخواد، بعد به قدرت این ذهن لعنتی بیشتر ایمان بیاری... (اینا مال دیروز بود!)



+ نوشته شده توسط نجمه در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 11:34 |


این تعطیلات نصفه ونیمه نوروزی بدجوری من رو تنبل کرده... اضافه کنید بهش دید و بازدید های نوروزی و سفر و بودن در کنار خانواده و تنها نگذاشتن خونه دوست جون به دلیل خالی بودن و ترس از سرقت اموال (مدیونین اگه غیر این فکر کنین!!) و اومدن به محل کار و از بیکاری چرت زدن....

خلاصه که با زور و به کمک انبردست و ... باید از خودم پست بکشم بیرون. جالب اینه که کلی هم حرف واسه گفتن دارم و می ترسم اگه نگم تاریخ مصرفش بگذره و ...

اول از همه باید در بازی دوست عزیزم کاسنی خان شرکت کنم که خیلی هم دیر شد و جز شرمندگی چیزی واسم نموند.

خواسته که 7 تا آرزوی محال مون رو بگیم. من آرزو زیاد دارم... اما هیچ کدومشون محال نیستن. اصولن به چیزی که شک کنم محاله یا نه اصلن فکر نمی کنم. خودش که آرزوهاش شاهکار بودن!!! اما من مثل اون هم نمی تونم آرزو کنم. ته تهای دلم یه چیزایی پیدا کردم....

یک : قبل از تمام اعضای خونواده و کسانی که دوستشون دارم بمیرم. حالا قبل از همشون هم نشد فقط قبل از مامانم بمیرم. مطمئنم این آرزو محال نیست.اما بزرگترین آرزومه.

دو: هیچ کودک فقیری تو هیچ جای دنیا شبی رو گرسنه صبح نکنه.

سه: تمام بیماران خوب شن و هیچ کس مجبور نشه حتی یک شب توبیمارستان بستری بشه.

چهار : هیچ پدری شرمنده ی زن و بچه اش نشه.

پنج: هیچ کودک بی مادری نباشه.

شش: هیچ زن و شوهری حسرت بچه تا آخر عمر رو دلشون نمونه.

هفت: هیچ مردمی انقدر بدبخت نباشن که نتونن سرنوشت شون رو خودشون تعیین کنن و مثل گوسفند گرسنه دنبال چوپان ندوند.

.

.

.

دوستان عزیزم در پست قبلی خیلی لطف کردند و در مشاعره وبلاگی شرکت کردند که همین جا تشکر ویژه و مبسوطی ازشون بعمل میاد. شیخ کبیر، لیلای گل و همشهری عزیزم و همچنان منتظر لطف باقی دوستان هستم.

این تعطیلات آخر نوروز هم با برو بچ رفتیم ابیانه .... سیزده بدر هم دماوند بودم . (یه توضیح مفصل درباره دماوند دارم که حتمن می نویسم )

این اواخر دارم به شناخت هایی در مورد خودم می رسم. نمی دونم اقتضای شرایط سنی هست یا بخاطر محیط اطرافمه . یعنی اگر تو هر سنی تو این وضعیت زندگی می کردم باز هم همین نتایج رو درباره خودم می گرفتم؟؟ اینکه برخلاف سابق اگه از نظر روحی دچار بحران بشم خیلی سریع خودم رو با شرایط تازه تطبیق می دم و به سرعت غصه و ناراحتی رو فراموش می کنم... یا اینکه کمتر با خودم درگیر می شم و به آرامش نسبی رسیدم... با اینکه شرایط می تونست برام خیلی بهتر باشه یا حداقل طور دیگه ای باشه اما ابداً ناراضی نیستم. تا جایی که یادمه قبلن این طوری نبودم.

این تعطیلات عید هم تموم شد... هی خودمون رو کشتیم و برنامه ریختیم... خوب و بد گذشت! حالا پیش رومون یه سال گنده ی عجیب غریب نامعلومه که مطمئنم مثل برق و باد می گذره و تا چشم به هم بزنیم باید مهیای تموم کردنش باشیم.

خدا به هممون سلامتی و آرامش و دل خوش بده که اگه اینا رو داشته باشیم خوشبخت ترین آدمای دنیا هستیم.

 

 

+ نوشته شده توسط نجمه در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:51 |

دوست گلم پلنگ خان صورتی من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده که با کمال میل شرکت می کنم.
خیلی لذت بردم از این کار ... چون باعث می شه بعضی از ما که زیاد یاد شعر و شاعری نمی افتیم با این کار سری به فرهنگ غنی و ادبیات سرزمینمون بزنیم.
یک شعر زیبا از رهی معیری انتخاب کردم امیدوارم لذت ببرید.

شاهد افلاکی


چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

قواعد بازی اینجا نوشته شده و من هم این دوستان رو دعوت می کنم:

لیلای گلم، آقای کاسنی خان، شیخ کبیر ، مگس جون، قربانی شماره 14، رضا عظیمی و همشهری تنهام.

اول سالی چه وبلاگ بازی ای شده!!! امیدوارم دوستان هم شرکت کنند و دعوت ملخ رو بی پاسخ نگذارند.

کلمات کلیدی هم حسب علاقه شخصی اینجانب به قرار زیر است:

مستی، زلف، سحر، دل و جان!!

هرگلی زدین به سر خودتون زدین دیگه...




+ نوشته شده توسط نجمه در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 13:45 |


اولین پست سال جدید رو در حالی شروع می کنم به نوشتن که اتفاقات این چند روز همگی حکایت از شروع سال پر خیر و برکتی می کنن.

در وبلاگ شیخ جون خودمون به جشنواره نوروزی وبلاگستان فارسی برخوردم که خوشم اومد. بدون هیچ هدف خاصی و صرفاً جهت شرکت تو یه کار گروهی من هم اومدم تا بگم که هستم!!

زیاد و پراکنده هستند این مطالب به خاطر همین یکی یکی می گم.

1- اول اینکه همه رو دعوت می کنم تو این بازی شرکت کنند. به نظرم کار جالبیه.

2- رفتیم مشهد جاتون خالی. برا همه دعا کردم. سال تحویل حرم بودم و در کل یه سفر صد در صد خونوادگی بود و برای نجمه ای که مدت ها بود تریپ خونواده بر نداشته بود فرصت مغتمنی بود در جهت نشون دادن خودش! همه هماهنگی ها از قبل شده بود. چارشنبه سوری صد در صد خانوادگی منزل دوست مون به صرف آش رشته و سالاد الویه و چند تا آتیش و بزن و برقص کلاسیک ! بدون سیگار و الکل و کاملن فرهنگی!!

مشهد رفتیم سرزمین موج های آبی بزرگترین مجموعه تفریحی آبی سرپوشیده آسیا... دوستایی که دبی رفتند می گفتن در مقایسه با پارک آبی اونجا خنده داره! اما برای کسایی که به اونجا دسترسی ندارن بدک نیست. ما اکیپی رفتیم از 9 صبح تا 8 شب!! کلی هم حال کردیم و خیلی بهمون خوش گذشت. مدت ها بود انقدر از ته دل نخندیده بودم... جایی که خواهر بزرگم رو با اون هیکل تپلش اذیت می کردیم و از تیوپ می انداختیم تو آب باید می دیدین!! یه کشف بزرگ هم کردم و اون اینه که من خیلی سرتق و نترس هستم!! اون همه وسیله هیجان انگیز به اندازه سر سوزن هم منو نترسوند و فقط هر هر می خندیدم!! خواهرام داشتن سکته می کردن... ماها چقدر باهم فرق داریم!!

3- برنامه ریزی رو حال کنین: من 27 ام تا 5 ام مشهد بودم، مامان اینای دوست جون 5 ام رفتن سفر. ماهم انقدر بدجنس بودیم که فقط براشون بلیت رفت بگیریم... خلاصه تا 16 ، 17 ام هتل دوست جون با تمام امکانات پذیرای مدعوین گرامی خواهد بود... تشریف بیارین!

4- این یکی دو روز رو هم چند جا که خیلی واجب بود می رم عید دیدنی و ایشالا 5 شنبه می ریم یه سفر دو نفره یکی دو روزه! مکان فعلن سکرته اما برگردم می گم.

5- دیروز یکی از بهترین دوست هام باهام تماس گرفت و خبر ازدواجش رو بهم داد. خیلی خوشحال شدم... نه که فکر کنین کشته مرده ی ازدواج ام! اما حسم نسبت به این دوست خیلی خاصه و انقدر دوستش دارم که این مرحله از زندگیش برام مهم باشه. از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی می کنم.

6- دوست عزیزم مگس دعوتم کرده که ترانه های مورد علاقه ام رو بگم... شاید با خوندن اینا با خودتون بگین این نجمه عجب آدمیه! چقدر متفاوتن چیزایی که دوست داره! اما خوب برای من موسیقی همیشه تابع احساسم بوده... با هر حس و حالی که داشتم هوای یک صدا و آهنگ رو کردم و انقدر ازش لذت بردم که همیشه یادم بمونه یکی از بزرگترین لذت های دنیا موسیقیه. تقریبن بدون موزیک زندگی برام غیر ممکنه و در همه حال دوست دارم متناسب با موقعیت و احساسم موزیک گوش بدم. اما بهترین های من:

تو حال شادی و خوشی: دوست دارم یک ترانه نیمه شاد با صدای ابی ، هایده یا معین گوش بدم. مثلن پشت دیوار شب ابی .. شب عید هایده ... یا یاسمین معین ( می دونین کدومو می گم؟ از تو گلخونه دنیا..... میون تک تک گل ها....)

 

تو حالت افسردگی و دپرسی همین خواننده ها کاملن جوابگو هستن...  با یه سری آهنگ دیگه.. بزن تار هایده... شبای جوونی ابی ( دیوونم می کنه) یا گلکم نازکم معین ... یا یک ترانه دیگش تو همون آلبوم که یادم نیست.

 

یه سری ترانه هست که عمیقن باهاشون حال می کنم... سیاوش قمیشی خواننده ی محبوب من تو این زمینه است. به اضافه فرهاد... سیمین قانم و ستار. بوی بارون ستار جزو بهترین هاست برام.

چند تا ترانه حمیرا هم هست که خیلی دوستشون دارم... اینه دنیا، عالم مستی...

یکی دوتا  ترانه از شکیلا... می نویسم از تو ، اون یکی یادم نیست.

 

تو این جینگیل مستون های امروزی هم فقط برای قردادن باید دنبال چیزی گشت وگرنه مفت نمی ارزن.

 

و خوب چهره ی جنجالی موسیقی محسن نامجوی عزیز که اگه نبود خودش و نعره هاش و ترنج و گیسش من موندم تو حال مستی چی می خواستم گوش بدم... منو می بره به رویاهام صدای این مرد وقتی که داغ داغم.

 

میون خواننده های خارجی هم کریس دی برگ... پینگ فلوید... ماریا کری... مایکل جکسون... رو دوست دارم و هر آهنگ ملایم با صدای لطیفی که قلقلکم بده برام جذابه. خیلی زیاد و متنوع ان و اکثرن خواننده هاشون رو نمی شناسم!!

 

سنتی هم صدای استاد شجریان رو می پرستم... علیرضا افتخاری رو دوست دارم بخاطر چندتا از کاراش...  و همین طور کارهای استاد علیزاده .

و خوب آخر همه باید از حسن خر صدا و ساعت هفت شب و گیتارش یاد کنم که تحول عظیمی در من ایجاد کرد!!

 

7- چه پست شهر فرنگی شد!! ببخشید دیگه هول بودم همه چیو بنویسم... یه ذره آرامش پیدا کنم خودم می شم. نگران نباشین خوب می شم. امیدوارم تا پایان تعطیلات به همه خوش بگذره و اگه مثل من امروز سرکار بودین احیانن عضوی از بدنتون دچار سوختگی نشه چون بالاخره دنیا همینه و باید ساخت! من که پر رو پر رو نشستم پست میزم و به روی مبارک نمی یارم ... ایشالا شمام اگه دچارشین باهاش کنار بیاین.


+ نوشته شده توسط نجمه در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 12:29 |