تبليغاتX
ملخ
تصور كنين صبح خيلي شاد و قبراق از خواب بيدار مي شين، مراسم صبحگاه تو دستشويي انجام مي شه، يك ليوان شير مي خورين و بقيه صبحانه موكول مي شه به پشت ميز كار ( بلكن نيم ساعتي كاري به كارتون نداشته باشن) و از در خونه ميايد بيرون. اگه مثل من بايد مسافتي رو پياده روي كنين تا به ايستگاه تاكسي برسين احتمالاً تو راه به كارهاي امروزتون فكر مي كنين البته هنگام خروج از درب منزل بسم الله مي گين و آيه الكرسي رو هم براي دفع بلا مي خونين.

حالا ازتون خواهش مي كنم خودتون رو بزارين جاي من لطفا" ... اولين پيچ كوچه رو كه گذروندم يه دفعه زني توجهم رو جلب كرد.. ولو شده بود روي سكوي جلوي يك خونه و وسيله هاش هم اطرافش پراكنده بود.. سرو وضع مناسبي نداشت البته پشتش به من بود و من صورتش رو نمي ديدم ... مقتعه اش رو تا نيمه بالا زده بود و يك بطري كوچيك آب معدني هم كنار دستش بود... فكر كردم حالش بهم خورده با عجله رفتم طرفش تا شايد كمكي كرده باشم نزديك كه شدم ديدم داره با خودش حرف مي زنه البته حرف كه چه عرض كنم بيشتر به هذيان شبيه بود... وقتي متوجه من شد برگشت به سمت من و اون چيزي رو كه نبايد مي ديدم ،‌ديدم....

يه زرورق گرفته بود تو دستش و يه چيزي مثل لوله خودكار اما كاغذي كرده بود تو بيني اش و با اون محتويات زرورق رو استنشاق مي كرد.... از چيزي كه تو فيلم خون بازي ديده بودم يادم اومد كه بايد هروئين باشه... چند لحظه مكث كردم و بعد با عجله دور شدم. الان كه دارم اينا رو مي نويسم مي گم كاشكي تو اون لحظه جرئت مي كردم و يه عكس ازش مي گرفتم البته حالم بدتر از اوني بود كه همچين فكري به سرم بزنه.. لابد الان با خودتون مي گين خوب كه چي ؟؟ اين همه آدم دارن مصرف مي كنن اين هم يكي! اما قرار شد خودتون رو بزارين جاي من .

 من تاحالا همچين صحنه اي رو نديده بودم. شنيده بودم .. خونده بودم.. تو فيلما ديده بودم اما از نزديك نه... بدجوري حالمو بهم زد و حالت تهوعي بهم دست داد كه تا الان داره اذيتم مي كنه.

بدجوري درگيرشم .... يعني اين زن ديشب رو كجا به صبح رسونده؟؟اون وقت صبح تو كوچه ما چي كار مي كرده؟ آخه محله ما هم از اين تيپ جاها نيست كه اين آدما توش ديده بشن حداقل تا الان سابقه نداشته!!

 اين زن شوهر داره؟؟ بچه چي ؟‌ بچه داره؟؟ كيه كه صداش كنه مامان؟ يعني چطوري جوابشو مي ده؟؟ مثل مامان هاي ديگه مي گه: جانم عزيزم!!! اصلاً كسي تو اين دنيا هست كه ياد اين زن بيفته؟

 مخم داره مي تركه ..... كاش ....

از گرسنگي دارم مي ميرم .... هيچ چي هم نمي تونم بخورم.... راستي اون زنه صبحانشو خورده بود؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:36 توسط نجمه |

هفته ديگه بعد از ۲، ۳ ماه دارم مي رم مشهد. شهري كه توش بزرگ شدم و كلي دوست هاي خوب اونجا دارم. دوستايي كه با بعضي هاشون قشنگ ترين روزهاي زندگي مو تو دبيرستان گذروندم... با چند تا شون دهها شب بيادموندني رو تو خوابگاه به صبح رسوندم و ديگراني كه تو محيط كار يا جاهاي ديگه جزو دوست داشتني ترين آدم هاي دور و برم بودن. دفعات قبلي كه رفتم مشهد انقدر عجله اي شد كه نتونستم ببينمشون اما اين بار تصميم گرفتم با همه يه قرار كلي بذارم تا اين دفعه ديگه فرصت رو از دست ندم.به همشون اس ام اس زدم . چه لحظه هاي قشنگي بود... يكي يكي جواب مي دادن و من با شوق مي پريدم سمت گوشيم اول اسم رو نگاه مي كردم و بعد خدا خدا مي كردم دليلي براي نيومدن نياورده باشه!!! البته خيلي ها واقعاً نمي تونن بيان اما خوب همين كه مي بينم دوست دارن اما نمي تونن برام خيلي ارزش داره. جاي همه خالي دوشنبه مي رم و جمعه بر مي گردم . شب عيد هم مي رم حرم ... دلم خيلي تنگ شده.

اميدوارم خوش بگذره بهم!!! هنوز نرفته غصه ي لحظه ي خداحافظي با مامانم همه وجودم رو پر كرده...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:38 توسط نجمه |

من يقين دارم كه برگ؛

كاين چنين خود را رها كرده ست در آغوش باد:

فارغ است از ياد مرگ!

لاجرم چندان كه در تشويش ازين بيداد نيست:

پاي تا سر،‌

زندگي ست!

آدمي هم مثل برگ،

مي تواند زيست بي تشويق مرگ،

گر ندارد همچو او، آغوش مهر باد را:

مي تواند يافت، لطف:

(( هرچه باداباد)) را!


نمي دونم چرا، اما يه لحظه هايي تو زندگي هست كه عجيب منو ياد اين شعر فريدون مشيري مي اندازه،

بعد راحت تر مي تونم به هيچ چيز فكر نكنم و ذهنم رو براي لحظاتي آروم نگه دارم. كاش اين لحظه ها موندني شن.....

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 13:47 توسط نجمه |

شاید سخت ترین کار شروع کردن باشه اون هم شروع کردن چیزی که چند وقته تو فکرشی اما هی ازش فرار می کنی!! اما بالاخره نجمه جون هم شروع کرد به نوشتن. بعد مدت ها دوری! انگار خودم خودم رو تحریم کرده باشم یا مجازات ! که تو حق نوشتن نداری !! حداقل تا وقتی که جرئت خیلی کارها رو نداری حق نداری بنویسی. اما امروز به همه ی این تردید ها و مجازات ها پایان دادم و اومدم...

از همین جا به همه سلام می کنم و خوشحالم که هستم و خیلی بیشتراز اون امیدوار. امیدوار به اینکه تا وقتی هستم دیگه نگران تنهایی هام نباشم و دوستای خوبی پیدا کنم. دوستایی که تا الان خوندن پست هاشون یکی از کارهای هر روزم بوده و حالا امیدوارم خوندن کامنت هاشون هم بهش اضافه بشه.

از اسم وبلاگم شاید حدس بزنین که آدم تنهایی هستم. به لحاظ شرایط خانوادگی بله تنهام و تنها زندگی می کنم اما خانواده ای دارم که هروقت یادشون می کنم حس عمیقی از عشق و غرور می دوه زیر پوستم و ناخودآگاه چشم هام خیس می شه و یادم می افته که چقدر بنده ی ناشکری هستم!

دوست های خوبی هم دارم که از بودن باهاشون لذت می برم و دوستشون دارم.

اما همیشه لحظه هایی هست که باور داری هیچ کس نیست جز اون مهربونی که تا یادش می افتی دلت آروم می شه و دیگه از هیچ چیز نمی ترسی. از هیچ حرفی دلت نمی گیره و زخم هایی که دیگران با حرف هاشون رو قلبت کاشتن با یاد اون مهربون آروم می گیره.

من اینجا هستم ... تو تمام لحظه های تنهایی و خلوتم ... قول می دم اینجا جز حرف دل ننویسم و از هیچ قانونی به جز قانون دل پیروی نکنم.

اگه فکر می کنین من یه قالب مشخص واسه نوشتن هام دارم اشتباه می کنین از هرچیزی ممکنه بنویسم و به هر سبکی .تمام چیزهایی که بهش فکر می کنم و تو اون قالب بهتر بیانشون می کنم البته الان برای قضاوت زوده...

به امید روزهای بهتر....مثل اینکه امروز همه هستن!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:19 توسط نجمه |