با ٫۱۴ ۱۵ نفر جوون رفتیم رسما" باغ مادربزرگم رو ترکوندیم و برگشتیم. انقدر خوش گذشت که جمعه شب هیچ کس احساس خستگی نمی کرد و همه کاملا" موافق بودن که بریم واسه خودمون تو خیابون بگردیم!! جاتون خالی .....
از این هفته هم که داره ماه رمضون میاد... خیلی این ماه رو دوست دارم اما نمی دونم یک ماه چه جوری نرم شمال و دماوند و .... سخته!!!!
گاهي وقتا فكر مي كنم كاش مي شد لحظه رو Save كرد، نه مثل يك فيلم عكاسي كه بعدها فقط ببينيش و حسرت بخوري، نه مثل فيلم كه هي نگاش كني و قلپ قلپ اشك بريزي .... خود خود لحظه رو.... يه جوري كه هروقت اراده كني برگردي توش و با تمام گوشت و پوستت لمسش كني ...
تو زندگيم از اين لحظه ها كم نبوده... كه الان دلم بخواد داشته باشمش و حسش كنم اما اين آخريا فقط مامانم رو مي خوام. مي تونين تو دلتون بهم بخندين!! اما من فقط مامانم رو مي خوام. زياده خواهي هم نمي كنم، آغوشش رو هم نمي خوام، آخه تازگيا هروقت بغلش مي كنم بغض مي كنه... فقط يه جايي باشم كه دستشو بگيرم تو دستم فقط همين...... اين روزا اين حقيقت شده برام مثل يه پتك : آدما تا وقتي چيزي دارن قدرشو نمي دونن...
مشهد خيلي خوش گذشت ... خيلي زياد. فقط حيف كه كم بود.انگاري يه انگشت بزني به يه كيك 5 طبقه ي خوشمزه.....
قسمت هاي خوب زياد داشت،اما ديدن مامان اينا، حرم رفتن شب عيد، ديدن دوست هاي قديمي و سورپرايز شدن با ديدن كسي كه فكرش رو هم نمي كردي....( يه دوست نازنين بعد دو سال دوري ) جزو بهترين هاش بود.
راستش اصلاً دلم نمي خواست برگردم ولي خوب ديگه زندگي هميشه اوني نيست كه آدم دلش مي خواد. فقط دائم ذهنم مشغوله اين قضيه است.... ارزشش رو داره؟؟ البته ميدونم داره ها... ولي خوب ديگه اينا همش بازي ذهنه... ميدوني اما نمي توني قبول كني... قبول مي كني اما نمي توني باهاش كنار بياي....
از خدا مي خوام به همه آرامش بده و به من هم . مي دونم روزاي سختي در پيش دارم اما مثل هميشه از پسش بر ميام. مطمئنم . برام دعا كنيد...
مي ميرم براي تعطيلي....
از ۵ شنبه ساعت ۱ ظهرتا..... شنبه ۶ صبح.....
به همه خوش بگذره!!۱