این چند وقته سرم خیلی خیلی شلوغه! (تو کی سرت شلوغ نیست؟؟) اما نه! خدائیش دیگه زیادی شلوغ کردم دورو برم رو. باید یه خونه تکونی اساسی بکنم. (یعنی می شه!!)
سعیم رو می کنم!!( تو می تونی!!)
شده یه مدت طولانی یه چیزی رو از ته دل بخوای (از خدا) و اصلاْ هیچ رقمه بهت راه نده؟ تا جایی که دیگه نخوای... بعد که خودت بی خیالش می شی و سعی می کنی دیگه نخوای یهو میبینی قلپی افتاد تو دامنت و خودتم نفهمیدی چه جوری!
این وسط چی برات می مونه؟؟ اینکه بهت ثابت می شه واقعاْ نمی خواستی اش. چون اگه می خواستی هیچ وقت نا امید نمی شدی. اینکه خدا همچین می زنه پس کله ات که یه بار دیگه بهت ثابت کنه : بابا چه جوری بگم هواتو دارم؟؟!! اینکه بفهمی چقدر کم صبری. اینکه....اینکه... اینکه.....
اما یه چیزی این وسط مهمه! مواظب باشین. ممکنه این هم ادامه ی مبحث قبلی باشه! یعنی ممکنه اصل امتحان میزان جوزدگی شما باشه! پس سعی کنین اصلاْ جو زده نشین یا حداقل کنترلش کنین.
برای مثال واسه ی من تو این مدت خیلی خوشگل اتفاق افتاد.
الان تو مرحله جو سنجی هستم!! برام دعا کنین.
اول اینکه زیاد جو گیر نشم.
دوم اینکه اگه شدم کسی نفهمه.
سوم اینکه اگه فهمید ضایعم نکنه.
چهارم اینکه اصلا جو سنجی در کار نباشه.
پنجم اینکه از آخر دعا کنین بیاین اول.
دارم دیونه می شم. نمی فهمم چه تغییر اساسی داره تو من اتفاق می افته. مثل تبدیل شدن کرم ابریشم به پروانه! یا نه مثل بچه قورباغه کرمی شکل آبزی به قورباغه دست و پا دار دوهوازی!!
من اصلا اینجوری نبودم. چراشو نمی دونم اما خیلی عجیبه. دائم احساس میکنم دارم آزمایش می شم. تمام اتفاقات این مدت همش معنی دارن. به هرکدوم یه ذره که فکر می کنم می بینیم یا نتیجه یکی از کارای خودمه! یا داره اتفاق می افته که یه چیزی بهم ثابت بشه! یا ادامه آزمایش قبلی اس! یا می خواد فقط یه چیزی برام یادآوری بشه.....
نمی دونم باید به فال نیک بگیرمش یا نه؟ کمک لازم دارم. جدی می گم.
اين چند وقته خيلي دارم به اين موضوع فكر مي كنم ، به اين كه چقدر عمر غم ها و شادي ها كوتاهه...
تو يه لحظه كه از خوشي لبريز هستي يه دفعه يه غم كهنه ي چند ساله مي دوه تو دلت و تمام لذت اون خوشي از يادت مي ره...
برعكسش اما يه كم شيرين تره.
اما خوب ، هردوي اينها يه چيز رو به آدم ياد مي ده و اون گذرا بودن لحظه هاست . ياد يه جمله تو سريال زير تيغ افتادم « وقتي خوشحالي، آروم بخند تا غم كه تو اتاق بغليه بيدار نشه!»
اين روزا انقدر برام اتفاق افتاده كه كم كم دارم مشكوك مي شم به خودم و تمام اتفاقات اخير!!
البته شايدم برگرده به حس ششم عجيب و غريبي كه من دارم و اونم اينه كه به هر موضوعي كه فكر كنم اتفاق مي افته. البته بيشتر تو موضوعات منفي و اتفاقات بد مصداق داره كه خوب خيلي بده. اما دارم تمرين مي كنم به چيزهاي خوب هم فكر كنم بلكه اتفاق افتادن!!
يه نتيجه خوب اين طور فكر كردن اينه كه اتفاقات بد ديگه برات انقدر زهردار نيستن و راحت تر باهاشون كنار مياي ... مي دوني و باور داري كه زودگذرن و تموم شدني و بايد تاب بياريشون و محكم تر بشي...
البته من تو لحظه هاي شادي اصلاً اين رو حس نمي كنم و عميقاً ازشون لذت مي برم ولي خوب وقتي ضدحال مي خورم تازه بعدش يادم مي افته ! اما اين باعث نمي شه لذت نبرم.
به هر حال اين كشف اخيرم در كل بهم كمك كرده و بابتش خوشحالم.
چند تا مطلب....
اول يه چيزي بگم ..... تا قبل از اينكه خودم وبلاگ داشته باشم ، وقتي وبلاگ هاي مورد علاقه ام رو ميخوندم و مي ديدم مثلاً يك هفته هيچ پستي ننوشتند، با خودم مي گفنتم عجب آدمايي پيدا مي شن!!نمي گن خواننده ها با كلي ذوق ميان، بعد كه مي بيننن وبلاگ Update نشده يه موقع دپرس مي شن!!
اما حالا خودم رو كه مي بينم، باور مي كنم كه واقعاً يه وقتايي فرصت نمي شه. نه اينكه چيزي براي گفتن نباشه، نه،اما انقدر درگير روزمره مي شي كه فقط شب موقع خواب با حسرت به پست هايي كه تو دلت داري و نتونستي بنويسي فكر ميكني و آروم چشاتو مي بندي .....
دوم.... پريشب سينما ماورا يه فيلم نشون داد به اسم قلب مقدس... با اينكه شروعش خيلي قشنگ بود اما تو ادامه يه كم افت كرد ... اما مفهومش رو خيلي دوست داشتم... منو ياد خودم انداخت ... كه خيلي وقتا به يه چيزايي فكر مي كنم اما هيچ وقت عملي نمي شن. كمك به آدماي نيازمند، رفتن و سرزدن به شيرخوارگاه ها و پرورشگاه ها.... قبل از اينكه يه پز اجتماعي باشه حتماً يه حس انساني خيلي قشنگه كه تو دل خيلي ها هست اما همون ياعلي گفتن و همت كردن مسئله ساز مي شه و معمولاً اتفاق نمي افته. اول به خودم مي گم بعد هم به شما... اگه نيتي تو دلتون دارين تو اين روزاي قشنگ ماه رمضون حتماً عملي اش كنين. فكر كنم لذتش براي خود آدم خيلي زيادتر مي شه....
سوم.... چند تا دوست خوب جديد پيدا كردم.. خيلي خوشحالم و يه بار ديگه بهم ثابت شد كه اگه ميخواي كسي رو بشناسي (البته يكي از راههاشه!!) ببين دوست هاش كيان!
دوست مهربوني كه دوست هاش رو بهم معرفي كرد و من الان احساس ميكنم ارزش و احترام خودش هم برام بيشتر شده. نه اينكه قبلش كم باشه! اما يه جورايي مهر تاييد مي زنه به انتخاب آدم.
همين ديگه....