هميشه اولين بارون پاييزي برام خيلي مهمه . دوست دارم خاطره ي قشنگي رو زير اون رقم بزنم و تا آخر پاييز و تا اولين بارون پاييزي سال ديگه با يادش سرخوش باشم .
يادم نمي ره بارون هاي پاييزي گذشته رو ... وقتي زيرش قدم مي زديم . دو تايي ...
ـــــ من هميشه دوست دارم سمت چپت راه برم ....
ــــ اِ... تو كه مي گفتي دوست داري سمت راست راه بري؟!!
ــــ اون كه دوست داره سمت راست راه بره من نيستم ، يكي ديگه است. اشتباه گرفتي .
رنگش مي پريد و من نمي فهميدم چرا، و اصلاً هم دلم نمي خواست بفهمم و بهش فكر كنم .
مي رفتيم و مي رفتيم ومي رفتيم .... خيسِ خيس ... پياده ... تمام راهي رو كه دوستش داشتيم و عاشقش بوديم .
روسري سيلك كرم گل گلي من مي چسبيد به سرم و مي شدم عينهو موش آب كشيده .
و اون لبخند مي زد و مي گفت :چقدر خوشگل شدي....
نمي خواستيم به هيچ چيز فكر كنيم . نمي خواستيم لحظه هامونو با فكر كردن به آينده اي مبهم خراب كنيم .
خيلي جوون و خام بوديم ... يا بهتره بگم بودم!!
لذت حال و با هم بودن رو به همه چيز ترجيح مي داديم و حال.... حالمون گذشت. تبديل شد به گذشته اي كه تا مدت ها با حسرت ازش ياد مي كرديم .... و آيندمون خيلي قشنگ به گُه كشيده شد...
بعد از اين سال ها ،هنوزم سردرگمم. هنوزم نمي دونم چي برام مهمه و چي بايد مهم باشه ؟ مسيرم رو درست انتخاب كردم؟
دوباره تكرارش كنم؟ عاشقي رو ؟ با تو؟ به آينده هم فكر نكنم؟ نمي كنم؟ راست مي گم؟
من اصلاً به زندگي كردن براي آينده معتقد نيستم . در لحظه زندگي مي كنم و لذتش رو مي برم . اما راستش رو مي خوام بگم. يه حس عجيب درونم شكل گرفته. يه دوگانگي عميق كه شايد بدونم كجا بايد دنبال ريشه هاش بگردم. مي خوام در لحظه باشم . هستم . و از بودنم لذت مي برم . واقعاً نگران آينده نيستم و مي دونم كه هر آنچه كه بايد بشه مي شه و نگراني لازم نداره.
اما چيزي كه عذابم مي ده اينه كه مي دونم و يقين دارم دوباره تمام اين حس هاي زيبا و خاطرات به ياد موندني ،با تلنگري از بين مي ره ... و دود مي شه و گند مي شه و به لجن كشيده مي شه .
اونم وقتيه كه منطق مياد جلو، هم براي من هم براي تو. يك نه!! ساده مي گيم و تمومش مي كنيم و گند مي زنيم به تمام لحظات با هم بودنمون. اون دوستت دارم حالا مي شه مسخره ترين ديالوگ عالم . يا ايني كه مي گفتيم يه روز كه نبينمت دلم برات تنگ مي شه به نظر خيلي خنده دار مي رسه!!
حالا حق دارم كه با خودم بگم دوست دارم فقط عاشق كسي باشم كه بدونم تا هميشه مال منه و به اين آسوني هام از دستش نمي دم؟
اصلاً همچين چيزي ممكنه؟كسي مي دونه چنين شخصي وجود خارجي داره؟ كه تا هميشه براي آدم بمونه؟ اصلاً اومديم و اومد و موند برات، اگه خودت ديگه نخواستيش چي؟ اونوقت تكليف لحظه هاي عاشقانه ات چي مي شه؟ كه اگه قراره اينم بشه مثل قبلي، پس چه فرقي دارن با هم ؟
پس سخت نگير و لذت بودن با كسي رو ببر كه نمي دوني مال تو هست يا نه؟ و اصلاً مي خواد مال تو باشه يا نه؟!! و شايدم فقط قراره يه عشق رو با تو تجربه كنه؟!!
معتقدم كه هر عشقي در جاي خودش زيباست و ارزشمند و اصلاً عشقِ عشق هم نه! همون حس لطيفي كه از بودن در كنار كسي كه دوستش داري لذت مي بري ( اسمش هر چي كه هست مهم نيست) خيلي قشنگه .... اما قيمتش چيه؟ هزينه اش چي ؟چي داري از دست مي دي كه اين لذت نصيبت مي شه؟
و اين ديدگاه كه اين حس ها سرمايه هاي زندگي تو هستند و بايد درست و بجا ازشون استفاده كني چقدر موضوعيت داره؟؟
كمكم كنيد از اين سردرگمي نجات پيدا كنم...
شنيدم كه قراره فردا لوازم شخصي احمد شاملو به حراج گذاشته بشه و اين كار توسط فرزندش سياوش شاملو انجام مي گيره !!
حس بدي بهم دست داد... مقايسه كنيد ارزش گذاري ما براي هنرمندانمون رو با سرزمين هاي ديگه!
براي جامعه ي هنري كشورم متاسفم كه اين اتفاق داره رخ مي ده و هيچ كس قدرت مقابله با اون رو نداره....
شاملويي كه در موقع حياتش مظلومانه زيست و مورد بي مهري نظام قرار گرفت حالا هم پس از مرگش داره بهش ظلم مي شه ...با اين تفاوت كه حالا ديگه تمام اون آثار و يادگارهاش فقط به خودش و وارثينش تعلق نداره... ۷۰ ميليون وارث داره كه نمي خوان يادگاري هاي شاعر معاصرشون به يغما برده بشه و دوست دارن اين ميراث براي هميشه دست نخورده به يادگار بمونه....
كاش بتونيم كاري بكنيم....
نمي دونم اين ماه آبان چه خاصيتي داره؟و چرا انقدر براي من خاص مي شه!تقريبا هر سال اواخر اين ماه يه اتفاق مهم و تعيين كننده براي من مي افته.
۲۵ آبان روز تولد سهيل برادر يكي يه دونمه...
۲۵آبان سال ۸۰ با اولين عشق زندگيم آشنا شدم....
۲۸ آبان پارسال بهترين دوست تمام زندگيم رو براي هميشه از دست دادم... (نمرد ! ولي براي من مرد!)
يه سري اتفاق هاي ديگه كه نمي شه بگم!!
و ديروز يعني ۲۷ آبان ۸۶ يكي از مهمترين كارهايي كه مي خواستم انجامش بدم و مدت ها هم براش تلاش كرده بودم و خيلي خيلي اتفاق خوشايندي هم هست بالاخره به وقوع پيوست و من بابتش خيلي خوشحالم.
يه بار ديگه و براي هزارمين بار حضور لطف خدا رو تو زندگيم ديدم و بهم ثابت شد اگه تلاش كنم خدا بيشتر از هميشه كمكم مي كنه. يك ماه و نيم ديگه مي گم اين اتفاق چي بوده!
خدا جون مرسي...
يه دوست نازنيني داشتم كه رابطه مون خيلي باهم خوب بود... خيلي هم دوستش داشتم و دارم....
هروقت سر به سرم مي گذاشت بهم مي گفت ملخ! البته اين قضيه وقتي اتفاق مي افتاد كه من خودمو مي زدم به خنگي و اون مي گفت وقتي خنگ مي شي ، مي شي عينهو يه ملخ! مي گفت آي كيو ملخ يك و نيمه!! هنوزم نمي دونم اينو جدي مي گفت يا شوخي مي كرد و نمي خوام هم بدونم، اما اسم ملخ هميشه منو يادش مي اندازه. به نظر شمام ملخ خنگه؟
چند وقته خيلي ياد اون دوستم مي كنم.... اين تغيير نام هم شايد نتيجه همين باشه....
۱- روزگاري وقتي براي اولين بار اين شعر رو خوندم تا عرش پرواز كردم......
سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
.
.
.
۲- بعد از اون با هر بار خوندنش فقط اشك ريختم....
۳- بعد از اون دوران با خوندنش حس انزجار و تنفر تمام وجودم رو پر مي كرد...
۴- بعد از مدتي با خوندنش لبخندي تلخ مي زدم ... و يه پوزخند هم حواله ي دل ساده ي خودم مي كردم....
الان دوبار مي خونمش... مثل تمام شعر هاي ديگه ي حافظ....
هيچ حسي هم بهم دست نمي ده..... گاهي يادم هم ميره ... اما نه ،زود يادم مياد... اما حس ! نه!! هيچ چي ...
و به خودم فكر مي كنم و روزهايي كه گذروندم و سخت شدم ....و سنگ شدم ....و آب شدم .....وبزرگ شدم... و مـــــــــن !!!شدم ...
پي نوشت: ۱- سال ۸۰ بود... يادش بخير
۲- سال هاي ۸۱ تا ۸۳
۳- اواخر سال ۸۳ و اوايل سال ۸۴
۴- سال ۸۴ و ۸۵
شده تا حالا يك هفته ي خوب رو پشت سربزاري، روزهايي شاد و پر از خوشي ، احساس كني از تمام لحظاتت به بهترين نحو استفاده كردي و هيچ موضوع نگران كننده اي نيست كه بخواي بابتش ناراحت باشي و... همه چيز عالي به نظر برسه.
اما يه حس عجيب تو وجودت باشه كه اذيتت كنه! كه نمي دوني چيه و مدام آزارت مي ده و برات دلهره ايجاد مي كنه ... مي خواي پيداش كني ....هر چي بيشتر دنبال منبعش مي گردي ،كمتر به نتيجه مي رسي و طوري ذهنت رو اشغال مي كنه كه حجم عمده اي از افكارت رو به خودش اختصاص مي ده.
براي من اين قضيه به دو شكل ممكنه پيش بياد، موارد كوتاه و لحظه اي كه احساس مي كنم از يه چيزي ناراحتم و نمي دونم اون چيه كه بعد از يكي دو ساعت يادم مياد و خوب معمولاً موضوع زياد مهمي نيست. اما حالت دوم خيلي عجيب تره. معمولاً برايند چندين حس مختلف هست كه خوب چندان خوشايند نيستند و پيدا كردنشون هم خيلي سخته.
هفته ي پيش روزهاي خوبي رو گذروندم ... يه مسافرت شمال غير منتظره و همراه با كـــــلي هيـــــجـــــــان!!!! يه مهموني خيلي خوب و يه سري تفريحات ديگه!!! اما نمي دونم چرا احساس نارضايتي دارم. انگار يه اتفاق افتاده كه من ازش بي خبرم اما انرژي اش انقدر زياده كه منو تحت تاثير قرار مي ده و آرامشم رو به هم مي زنه.
وقتي اين طوري مي شم به اين نتيجه مي رسم كه تو چه دنياي متنوعي از افكار و احساسات و حالات زندگي مي كنيم و چقدر موجودات پيچيده اي هستيم. تمام رفتارهامون تحت تاثير دنياي اطراف هستن كه ما خودمون ناخودآگاه مي سازيم و بعد از نتيجه اش ناراضي هستيم.
شايد يكي از راههاي حل و فصلش اين باشه كه هر چند وقت يكبار به خودمون يه سري بزنيم .... دنبال تمام چيزها تو خودمون بگرديم و سعي كنيم پيداش كنيم.
خيلي وقته به خودم سر نزدم.....
خسته ام... بي حوصله ام ....... حوصله ي هيچ كس و هيچ چيز رو ندارم. تمام چيزهايي كه تا ديروز برام جذاب بودند، امروز شوخي هاي مسخره اي بيش نيستند. همه ي اون چيزهايي كه تا ديروز براي بدست آوردنشون تلاش مي كردم امروز برام فوق العاده بي اهميت شدند.
هيچ چيز مثل سابق نيست و فقط يك مشت خاطرات تلخ و عذاب آور گذشته هستند كه مدام جلوي چشمم رژه مي رن و مثل سوهاني تيز گوشه گوشه هاي روحم رو مي سابند. چقدر خوب كارشون رو بلدند اين خاطره هاي لعنتي . چه قدرتي دارند! اونقدر قوي اند كه حال و آينده ات رو با خاك يكسان مي كنند اين خاطره هاي لعنتي .... با اينكه هيچ نيستند اما همه چيزند... با اينكه وجود ندارند و گذشتند و رفتند پي كارشون اما هنوز انقدر برات واقعي هستند و عذاب آور... واي كه وقتي با بوي عطري هم همراه بشند. حالت رو به گه مي كشند اين خاطره هاي لعنتي.....
دلم مي خواد داد بزنم اما جوري كه هيچ كس صدامو نشنوه...... انقدر بلند كه گلوم پاره بشه و مزه ي ترش و لزج خون بدوه توي دهنم. انقدر تلخ كه تلخي تمام خاطرات گذشته رو از رو ببره... انقدر ضجه بزنم تا خسته شم و بيفتم يه گوشه و از حال برم...... اونوقته كه لذتش از هزار بار مستي برام بيشتر مي شه.....
تمام اين حال و روزم ، اتفاقات عجيب و غريبيه كه هر چند ماه يكبار مياد سراغم و من اونقدر ناتوانم كه نمي دونم بايد باهاش چي كار كنم. فقط اشك مي ريزم و بي صدا فرياد مي زنم و صبر مي كنم و تحمل تا ......
تا تموم شن و گمشن و برن پي كارشون اين خاطره هاي لعنتي...........
چند شب پيش خونه دوستي بوديم كه جاي همگي خالي خيلي بهمون خوش گذشت. نمي گم تفريح كردن صرف رو دوست ندارم،اتفاقاً خيلي هم ازش لذت مي برم!اما دوست دارم همراه اين تفريح يه چيزي هم نصيبم بشه. چيزي كه بعد از خوشي هاي اون تفريح برام بمونه.
اون شب يه جزوه داشتيم از رباعيات خيام كه من خيلي دوستشون دارم.
ابياتي كه اون شب بارها خونديم و باهاش كيف كرديم اين بود:
گويند كه فردوس برين خواهد بود آنجا مي ناب و حور عين خواهد بود
پس ما مي و معشوق به كف ميداريم چون عاقبت كار همين خواهد بود
يه دوبيتي ديگه هم هست كه من خيلي دوستش دارم:
گويند مرا كه دوزخي باشد مست قوليست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مي خواره به دوزخ باشند فردا بيني بهشت همچون كف دست
تصور كنين محسن نامجو داره نوبهاري رو موخونه.... با صداي ملايم..... بعد يكي اين ابيات رو زمزمه كنه....
خودتم حوالي مريخ باشي......
پ ن: جدي بايد يه فكري براي محتواي تفريحات كرد! الان كه دقيق تر فكر مي كنم مي بينم لذت صرف رو زياد هم دوست ندارم. يه فكرايي دارم براش.
تعطيلات آخر هفته به همگي خوش بگذره. من اگه وقت كم نيارم مطمئنم بهم خيلي خوش خواهد گذشت!!