تبليغاتX
ملخ
 

1- اين روزها براي من شده همش مريضي و درد و آمپول و قرص و...

اين سرماخوردگي لعنتي كه همه رو بيچاره كرده ازجمله من و دوست جونم رو. ديشب رفتيم دكتر با اجازتون نفري دو سه تا آمپول نوش جان كرديم. ولي من هنوز خوب نشدم . بعدشم يه دوست ديگه مون رو هم برديم دكتر... خلاصه تورنادو ( ماشين دوست جون) شده بود آمبولانس.

 

2- سرماخوردگي كه ناخواسته بود اما درد دندون رو خودم واسه خودم تراشيدم. از بيكاري يهو زد به كله ام برم دندونامو مرتب كنم. چه مي دونستم انقدر دنگ و فنگ داره و البته درد!! فعلاً كه دكترجان دو هفته است 8 تا كش انداختند بين دندوناي بيچاره ي من و من هم فقط درد مي كشم و هيچ چي هم نمي تونم بخورم....

 

3- هفته اي كه گذشت بجز مريضي،‌چيزاي خوب زياد داشت. رفتيم نمايشگاه آقاي توكا... خيلي لذت بردم و اينكه برداشت هايي ازشون مي كردم كه جاهاي ديگه كمتر باهاش برخورد داشتم برام حس خوبي به همراه داشت. امروز پست آقای پوریا رو خوندم و ديدم چقدر زحمت من رو كم كردند و به بهترين شكل توصيف خودشون رو از وارونه ها نوشتند كه خيلي شبيه اون چيزي بود كه مي خواستم بنويسم و نمي تونستم. (مرسي آقاي پوريا)

 

4- اين گشت هاي ا.ر.شاد تو ميدون ها كم بودن ... گشت هاي توي پاساژ  و كافي شاپ و كوچه و ... هم شدن قوز بالا قوز!! خلاصه فكر كنم از دو روز ديگه تو حموم توالت خونه هامونم سرو كلشون پيدا شه!!!

رفتيم شوكا... خيلي باحال شده بود... هي قهوه بخور ... بدو برو بيرون سيگار بكش و دوباره بيا قهوه بخور... البته آدم تنبلي مثل من ترجيح مي ده لم بده روي نيمكتش و از جاش هم تكون نخوره و بره سيگارشو تو تورنادو بكشه.... اما بقيه ظاهراً به اندازه ي من تنبل نبودن.

 

۵- اين هفته كارم تو شركت خيلي زياد شده... گسترش روابط بازرگاني شركت و در اولويت قرار گرفتن واردات خارجي ... نتيجه اي نداشت جز دراومدن صاحاب بنده و از صبح تا عصر گشتن در نت اونم از نوع تجاريش و به قول مادام ب. سورسینگ!!

 

۶- مهموني پنج شنبه هم خيلي خوش گذشت . گرچه دوست جون نمي شد بياد، اما همش جلو روم بود و با هم مي رقصيديم.... البته در نقش خورزوخان!!  

 

۷- اين جمعه هم كه شب يلداست...

ياد اون دوستم بخير...

ـــ من عاشق شب يلدام... انگار تو اين شب يه جورايي متحول مي شم... دلم مي خواد تمام دوستام دورو برم باشند و تا صبح دور هم باشيم و گل بگيم و حافظ بخونيم و موسيقي گوش بديم.... دوست دارم اسم دخترمونو بزاريم يلدا.... ( من خودم از اسم يلدا واسه دختر بدم مياد) كه هر وقت صداش كنيم ياد عشقمون بيفتيم و شب يلدا ...( عمر عشقمون ديگه به اونجاها كفاف نداد!!! )

اما من هم شب يلدا رو خيلي دوست دارم... فقط غم دنيا ريخته تو دلم چون امسال اولين ساليه كه پيش مامانم نيستم و نمي دونم بدون اون بلندترين شب سال رو چه جوري صبح كنم؟!!


امیدوارم یلدا به همگی خوش بگذره.... پیشاپیش هم تبریک!!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:24 توسط نجمه |

 

گذشت زمان بر آنها كه منتظر مي مانند بسيار كند،

بر آنها كه مي هراسند بسيار تند،‌

بر آنها كه زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني ،

و بر آنها كه به سرخوشي مي گذرانند بسيار كوتاه است.

اما بر آنها كه عشق مي ورزند،‌ آغاز و پاياني نيست...

                        (ويليام شكسپير)

 

گاهي وقتا مي شينم با خودم هي فكر مي كنم. به گذشت زمان ....

به اينكه در دوره هاي مختلف تمام حالت هاي بالا رو حداقل براي يه پريود چند ماهه تجربه كردم. شايد سخت باشه بيان كردن تمام اون حالت ها و اصلاً نيازي هم به گفتن نباشه كه همه ي ما اينها رو تجربه كرديم. اما مهم نتيجه ايه كه از اين دوره مي گيريم و اينكه چه اتفاقي مي افته كه از اين مرحله مي گذريم . نمي دونم شايد من خيلي اين حالات رو جدي مي گيرم. اما وقتي خوب بهش نگاه مي كنم مي بينم روم به شدت تاثير داره.

زمان هايي كه احساس افسردگي مي كنم تقريباً 80% توانايي هاي فكري مو از دست مي دم و تبديل مي شم به يه موجود منفعل خموده ي فرتوت كه كاري جز غر زدن و غصه خوردن و بد و بيراه گفتن به آسمون و زمين بلد نيست. اتفاق خاصي هم الزاماً نمي افته كه دچار اين حالت مي شم و يا ازش عبور مي كنم ، اما پيش مياد. و هر بار هم تجربه ي جديديه براي من.

 

سرخوشي هام معمولاً از دماغم در مياد. خيلي سعي ميكنم به خودم تلقين نكنم و افكار مثبت رو گسترش بدم اما اغلب جواب نمي ده نمي دونم چرا و به چه علت!! اما هميشه به فاصله ي كوتاهي بعد از خوشي هام يه اتفاق به شدت حال گير مي افته و گند مي زنه به همه چيم.

 

خوب كه نگاه مي كنم مي بينم همه ي زندگي معجون پيچيده اي از تمام حس هاي ماست. كيه كه عاشق نباشه؟ وقتي تو اوج سرخوشي هاي عاشقانه اش غوطه وره ، يهويي دلش نلرزه از اينكه نكنه زود تموم شه؟ و از اين فكر نلرزه و نترسه؟ كه بعدش نياد زانوي غم بغل كنه و هي غصه بخوره؟ بعد كه سرش اومد دلتنگ اون لحظه ها نشه و نشينه به انتظار يك عشق تازه؟؟؟

 

نه... هيچ چيز مطلق نيست... هيچ حسي اونقدر برات نمي مونه كه براش فتوا بدي و نظريه صادر كني... همه چيز مثل جريان سيال يك رودخونه  در گذره. مياد و مي مونه و مي گذره و مي ره.... گاهي پر شور و تلاطم و گاهي به آرومي يك بركه. و اين روح ماست كه دائم در اين جريان در حال شنا كردنه و قوي شدن و تجربه كردن.


پ ن ۱  : الان زندگيم به آرومي يك بركه است... خوشحالم.

پ ن ۲ : املاي فرتوت درسته؟؟ 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 16:39 توسط نجمه |

 

امروز از صبح احساس پليدي و خباثت همه ي وجودم رو گرفته... دلم مي خواد كرم بريزم... براي كي و چه جوري شو نمي دونم اما بدجوري هوس كردم حال يكيو بگيرم . خوشبختانه يا متاسفانه كيس خاصي الان دم دستم نيست بجز همكارام كه خوب ... بماند.

احتمالا تركش هاي اين حس امشب به سر و كله ي دوستان خواهد خورد... گفته باشم!

 

يادمه يه سري آگهي  مزخرف تو تلويزيون مزخرف ترمون اون قديما پخش مي شد كه يه صدا هي تكرار مي كرد:‌ بنويسيم فلان بخوانيم بهمان! يا  مثلاً بنويسيم آب بخوانيم زندگي...

فكر كردم ديدم الان اين آگهي چقدر مصداق پيدا كرده... همه جايي شده...

 

به نظر من الان بايد:‌

بنويسيم صداقت ... بخوانيم حماقت!

بنويسيم عشق ... بخوانيم ص.ك.ص!

بنويسيم علم بهتر است از ثروت ... بخوانيم ارواح عمت!

بنويسيم نفت بشكه اي 90 دلار ... بخوانيم اصولاْ بدبختی یه چیزیه تو مایه های ژنتیک ! ذاتیه! هیچ ربطی هم به پول نفت نداره که حالا من و تو بشینیم فکر کنیم الان با ۸ سال پیش که نفت بشکه ای ۹ دلار بود وضع ما چه فرقی کرده!

بنويسيم دستگيري گسترده فعالان جامعه مدني، فعالان حقوق زنان، ‌ ... بخوانيم اين بارو ديگه كور خوندين. هممون ميايم راي مي ديم! ( اينارم در ادامش بخوانيم:‌ هميشه بين بد و بدتر ،‌ حق انتخابت رو غنيمت بشمار و بد رو انتخاب كن! وگرنه همچين برات انتخاب مي كنن كه نتيجش مي شه احمدي ن‍ژاد!)

بنويسيم سيگار ... بخوانيم آخرين پست آقاي توكا!

بنويسيم حياط تئاتر شهر ... بخوانيم حمل و نقل عمومي بهترين راه مقابله با معضل ترافيك است!

بنويسيم تفريح ... بخوانيم فقط زير يك سقف و بين چهار تا ديوار!

بنويسيم وطن ... بخوانيم جبر جغرافيايي!

بنويسيم صبح جمعه ... بخوانيم تا خود ظهر خر غلت تو تختخواب!(چه حالي مي ده!)

بنويسيم حالا فهميدي چرا كرمت گرفته از اول صبح... بخوانيم فكر كنم آره.


خوشحال مي شم شما هم اگه چيزهايي مي نويسيد كه يه جور ديگه مي خونينش كامنت بزارين.

تعطيلات به همه خوش بگذره...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:9 توسط نجمه |

چند شب پيش با دوست جونم داشتيم مي رفتيم خونه يكي از دوستامون. تو راه من يهو هوس يه چيز شور كردم... هي دوست جونم پرسيد چي؟ گفتم نمي دونم اما يه چيز خيلي شور!! بعدش اون پياده شد و رفت برام يه عالمه چيز شور خريد. انواع چيپس و پفك و مانچيپس و كرانچيپس و كرانچي تند و آتشين و مانچي و خلاصه هر چيز شوري كه دم دستش بود!!

 آخر سر هم چشمم افتاد به يه بسته نمك يد دار تصفيه شده ( از اونايي كه تا نمكدونو كج مي كني يهو مثل آبشار ازش نمك مياد !) شورترين چيز ممكني كه در اون لحظه مي تونست وجود داشته باشه.

صرف نظر از كار دوست جونم كه خيلي بامزه بود،‌ رفتم تو فكر اينكه چقدر دلم چيزي مي خواد.....

دلم يه هفته مرخصي مي خواد كه بلند شم برم يه جايي كه توش فقط استراحت كنم و موزيك گوش بدم و كتاب بخونم و از طبيعت لذت ببرم....

دلم مامانمو مي خواد كه چند روز حسابي ببينمش...

دلم مي خواد همه ي ماشين هاي گشت ا.ر.ش.ا.د يهويي بتركن...

دلم مي خواد فاصله ي بين من با بعضي آدم ها كم بشه...

دلم مي خواد دروغ بوي گند بده تا هر كي بهم دروغ گفت زودتر بفهمم و مجبور نشم براي كشف اون از مغزم زيادي كار بكشم ...

دلم مي خواد كله ي بعضي آدما شيشه اي بود تا مي فهميدم بالاخره چي توش مي گذره...

دلم مي خواد يه مشروبي اختراع بشه كه هر وقت بخورم تا وقتي دلم نخواد  نپره...  

دلم مي خواد همه ي آدما با هم روراست باشن و اگه حالشون از ريخت همديگه بهم مي خوره ،‌ مجبور نباشن براي هم نقش بازي كنن.

دلم ميخواد با هيش كي رودرواسي نداشته باشم و هر وقت هر اصطلاح باحال بي ادبانه اي رو كه دلم خواست با خيال راحت به كار ببرم.


پ ن:‌ خوب دلم مي خواد!‌چي كار كنم ؟‌ به خودم كه ديگه نمي تونم دروغ بگم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:30 توسط نجمه |

 

كساني هستند كه با ما صحبت مي كنند و ما به آنها گوش نمي دهيم. كساني هستند كه ما را آزار مي دهند و جراحت ماندگاري باقي نمي گذارند. اما كساني هم هستند كه تنها سر راه زندگي ما قرار مي گيرند و مهر و نشانشان را براي هميشه بر ما مي گذارند.                 (سيسيليا ميرلز)

 

دارم به آدم ها فكر مي كنم... خيليا دور و برم هستن كه هيچ وقت صداشونو نمي شنوم. با اينكه مدام تو گوشم صداشون مي پيچه اما نمي شنوم اونا رو....

 

به جراحت كه فكر مي كنم مي بينم قديما اين زخم ها خودشونو بيشتر نشون مي دادن. چون هم تعدادشون كم بود هم من انقدر سخت نشده بودم... اما الان ديگه نه. شدم مصداق بارز جمله ي بالا. ديگه ككم هم نمي گزه و حوالشون مي دم به ... نداشته ي چپ و راستم. اين طوري زندگي خيلي قشنگ مي شه. باور كنين. من دارم تجربش مي كنم و لذتش رو مي برم.

 

اما اون دسته از آدم ها كه مثل  نسيم مي وزند و آروم دور مي شن و تو وقتي جاي خالي شونو احساس مي كني كه شونه هات بهت هشدار مي دن... اينها فكر كنم براي همه تعدادشون كمتر باشه. دلم مي خواد تك تك اين آدم ها رو مرور كنم....

 

معلم كلاس سوم ابتداييم . خانم صابر كه هر جا هست سرش سبز و دلش خوش باد!! چقدر با وقار بود. با يه مانتوي اتو كشيده خاكستري كه برام حكم زيبا ترين لباس دنيا رو داشت... آروم قدم بر مي داشت و لحن صداش هميشه دلنشين بود. آرزومه يه بار ديگه ببينمش....

ياد اولين انشاي زندگيم كه توي كلاسش نوشتم بخير....

 

معلم قرآن چهارم ابتداييم... خيلي باحال بود. هيچ ربطي هم به معلم قرآن بودنش نداشت اما باعث شد من تو مسابقه هاي قرآن ناحيه نفر اول بشم. اگه استاد كلاس كنكورم هم اون بود مطمئنم رتبه ام تك رقمي مي شد.

 

معلم قرآن سوم راهنماييم!‌خانم عليزاده. چه گيري دادم من به معلم هاي قرآن!‌ ولي اين يكي واقعاً ربط داشت. يه دختر مجرد 22 ساله بود. فوق العاده خوشگل و خوش تيپ كه اگه تو خيابون مي ديديش و يكي بهت مي گفت معلمه تو مي گفتي حتماً‌معلم رقصه! اما با يه صوتي قرآن مي خوند كه بيهوش مي شدي .... هنوز صداش تو گوشمه.....

 

آزاده دوست دوران دبيرستانم. الان كاناداس و 4 سالي مي شه كه نديدمش. طوفان عجيبي در من به پا كرد و آروم خزيد و ازم دور شد. خيلي دوستش دارم با اينكه هيچ وقت نفهميدم تو كلش چي مي گذره.....

 

برادر صميمي ترين دوستم... يه شب تا صبح باهاش حرف زدم و فرداش منو برد به يه خانقاه تو ماهان ... هنوز حس غريبي كه از رفتن به اتاق چله نشيني درويش ها بهم دست داد رو فراموش نكردم.

 

آقاي دكتر ش. روانشناس و مشاور سازمان ملل كه يك بار ديدمش اما تاثير صحبت هاش هنوز باهامه.


 

چند نفر ديگه هم هستند اما دوست دارم مفصل راجع بهشون حرف بزنم.

دوستاني هم كه اين صفحه رو مي خونند ازشون دعوت مي كنم اگه مايلن راجع به اين دسته افراد كه حضور كوتاه اما تاثیرگذاري تو زندگي شون داشتن بنويسن. كامنت بزارين و اطلاع بدين تا بخونيم.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 12:33 توسط نجمه |

 

با سپاس فراوان از همه ي دوستاني كه زحمت كشيدند و با تماس هاي تلفني و اس ام اس و ایمیل و بعضاْ کامنت سعی در پر کردن اوقات فراعت اینجانب داشتند باید به عرض همگی برسانم برنامه ی بعد از ظهر بنده به میمنت و مبارکی جور شده وجای هیچ گونه نگرانی هم نیست...

الان همشیره مکرمه تماس تلفنی فرمودند و قرار شد بنده بعد از ظهر وقت شریف را در نکهداری از طفل ۱۵ ماهه ایشان سپری نموده تا هم خدمتی به خانواده کرده باشم و هم  به جامعه ی کارمندی کشور ! تا ایشان هم فرصت نموده به استخر و سونا تشریف ببرند تا شنبه با روحیه ای شاداب تر به خلق الله سرویس بدهند!!

خداوند بر بنده اش رحم کناد!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 10:50 توسط نجمه |

 

فردا پنج شنبه است!! من هنوز هيچ برنامه اي براي فردا شبم ندارم!! اين يعني چي؟‌

عجيب نيست؟ من خوبم. مريض كه نيستم! با دوستام هم قهر نيستم! اتفاق خاصي هم كه نيفتاده؟‌

پس چرا اين طوري شده؟؟ واقعاً‌ براي خودم جاي تعجب داره....

قابل توجه بعضيا!! به خدا من خوبم....

سعي مي كنم خودم برنامه اي رديف نكنم... اما تضميني هم نيست كه بقيه برام برنامه نريزن.

حالا تا فردا خدا بزرگه... ببينيم چي پيش مياد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 16:31 توسط نجمه |

 

"What Does Love Mean?"



A group of professional people posed this question to a group of four through eight year olds, "What does love mean?" The answers they got were broader and deeper than anyone could have imagined. See what you think:

"Love is that first feeling you feel before all the bad stuff gets in the way."

"When my grandmother got arthritis, she couldn’t bend over and paint her toenails anymore. So my grandfather does it for her all the time, even when his hands got arthritis too. That’s love."

"When someone loves you, the way they say your name is different. You know that your name is safe in their mouth."

"Love is when a girl puts on perfume and a boy puts on shaving cologne and they go out and smell each other."

"Love is when you go out to eat and give somebody most of your french fries without making them give you any of theirs."

"Love is when someone hurts you. And you get so mad but you don’t yell at them because you know it would hurt their feelings."

"Love is what makes you smile when you’re tired."

"Love is when my mommy makes coffee for my daddy and she takes a sip before giving it to him, to make sure the taste is OK."

"Love is what’s in the room with you at Christmas if you stop opening presents and listen."

"If you want to learn to love better, you should start with a friend who you hate."

"When you tell someone something bad about yourself and you’re scared they won’t love you anymore. But then you get surprised because not only do they still love you, they love you even more."

"There are two kinds of love: Our love and God’s love. But God makes both kinds of them."

"Love is when you tell a guy you like his shirt, then he wears it everyday."

"Love is like a little old woman and a little old man who are still friends even after they know each other so well."

"During my piano recital, I was on a stage and scared. I looked at all the people watching me and saw my daddy waving and smiling. He was the only one doing that. I wasn’t scared anymore."

"My mommy loves me more than anybody. You don’t see anyone else kissing me to sleep at night."

"Love is when mommy gives daddy the best piece of chicken."

"Love is when your puppy licks your face even after you left him alone all day."

"I let my big sister pick on me because my Mom says she only picks on me because she loves me. So I pick on my baby sister because I love her."

"Love cards like Valentine’s cards say stuff on them that we’d like to say ourselves, but we wouldn’t be caught dead saying."

"When you love somebody, your eyelashes go up and down and little stars come out of you"

"You really shouldn’t say ‘I love you’ unless you mean it. But if you mean it, you should say it a lot. People forget."

"God could have said magic words to make the nails fall off the cross, but He didn’t. That’s love."

Source Unknown
received via email

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 16:20 توسط نجمه |

دلم گرفته ...به اندازه تمام دونه هاي بارون پاييزي ...

ديشب دوباره خواب مامانم رو ديدم . تو خواب احساس كردم كنارشم و بايد بغلش كنم و وقتي غلت زدم و جاي خاليشو كنارم ديدم ... نشستم تو تختم و يه دل سير گريه كردم.

صبح كه باهم تلفني صحبت مي كرديم بي مقدمه گفت:‌مي دوني تو اين يه سالي كه رفتي فقط دو بار بهمون سر زدي؟‌ ديدم راست مي گه. انقدر دور و برم رو شلوغ كردم كه همه رو از ياد بردم.

چقدر دلم برات تنگ شده مامان. مي دونم كه اين ها رو نمي خوني اما همين جا مي خوام داد بزنم كه تا عمر دارم كوچيكتم. من رو به خاطر همه ي اذيت هام و بد بودن هام ببخش.

وقتايي كه دلم پره و بهت زنگ مي زنم و دق دلي همه رو سر تو خالي مي كنم و وقتي قطع مي كنم مثل سگ پشيمون مي شم و دوباره مي گيرمت و ميگم غلط كردم. و تو چه وحشتناك هيچ چي نمي گي و فقط مي پرسي:‌ آروم شدي؟‌ و چقدر بعد اين سوالت راحت مي شم و سبك!

هيچ كي تو اين دنيا قد تو صبور و مهربون نيست و من رو نمي فهمه...

چقدر دلم براي جمع چهار نفرمون تنگ شده... من و تو و عطي و سوسو... بعد از ظهر ها و چاي خوردن هامون تو بالكن زير داربست انگور... طعم گس تابستون و انگور ياقوتي و شيرني دانماركي...

بلوز سبزه رو يادته؟‌كه مال من بود و تو هميشه يواشكي تنت مي كردي و چقدر هم بهت ميومد!‌

كاشكي اين روزا زودتر تموم شن مامان.... كاشكي بازم فرصت كنيم باهم باشيم...

دلم قد تموم خوبي هات گرفته...

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 16:40 توسط نجمه |

دلم مي خواد يه رابطه خيلي خوب داشته باشم. يه رابطه كه با وجودش احساس كنم به يك تكيه گاه مطمئن تكيه كردم و نترسم از اينكه هر لحظه فرو بريزه. يه چيزي كه بهم اطمينان بده. توش احساس آرامش كنم،‌در عين حال هر لحظه دلم بلرزه از حس عميق دوست داشتن.

باهاش خوب باشم و اذيتش كنم و اونم اذيتم كنه و باهام خوب باشه. باهاش بازي كنم، بازيم بده و خستم كنه و دوباره باهاش بازي كنم .

دوست دارم از حس خودم مطمئن باشم و در مورد اون هميشه ترديد كنم كه چقدر دوستم داره؟ هي براش تلاش كنم و هي احساس كنم دارم بهش نزديك مي شم و دوباره از خودش دورم كنه.

چقدر بازي كردن رو دوست دارم. هي پر بشم از حس و خالي بشم . هي روحم سرخوش باشه و بعدش غمگين شم و دوباره سرحال بيام.

همه ي زندگيِ سرشار از اين دوگانگي ها رو دوست دارم. اونوقته كه همه چيزو با هم دارم و هيچ جاي ديگه و تو هيچ خط موازي اي  دنبالش نمي گردم.

شايد دور از دسترس به نظر بياد اما من همچين رابطه اي رو تجربه كردم و مي دونم كه باز هم دست يافتنيه...

خيلي لذت داره بودن تو اين رابطه و زندگي كردن باهاش . اينكه من تجربه اش رو دارم كمكم مي كنه ،‌ بهم انگيزه مي ده براي تلاش كردن و دوباره بدست آوردنش .

چقدر آرزومند داشتن دوباره اش هستم...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:20 توسط نجمه |

 

امروز يك غزل زيبا خوندم از هوشنگ ابتهاج...

شما رو هم به خوندنش دعوت مي كنم...

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی
ز تو دارم این غم خوش به جهان ازین چه خوشتر
تو چه دادیم که گویم که از آن به‌ام ندادی

چه خیال می‌توان بست و کدام خواب نوشین
به ازین در تماشا که به روی من گشادی
تویی آن که از تو خیزد همه خرمی و سبزی
نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟

همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی
همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی
ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی
که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی

به سر بلندت ای سرو که در شب زمین‌کن
نفس سپیده داند که چه راست ایستادی
به کرانه‌های معنی نرسد سخن چه گویم
که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:15 توسط نجمه |

 

با منتفي شدن حراج وسايل شاعر موزه ي احمد شاملو راه اندازي مي شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:36 توسط نجمه |