تبليغاتX
ملخ

من برگشتم. در كمال خونسردي و اعتماد به نفس و وقتي كه بليت هواپيما و قطار براي ساعتي كه مد نظرم بود پيدا نكردم راهي ترمينال شدم و با اتوبوس برگشتم.

چقدر حرف توي كله مه كه مي خوام بنويسمشون.

خوش گذشت. كم بود. به دلم نشست اما همش فكر مي كنم خيلي كارهاي ديگه اي هم بود كه مي خواستم انجام بدم اما فرصت نشد. به خيلي از دوستام نگفتم كه مي رم ،‌چون مي دونستم فرصت نمي شه همشون رو ببينم و شرمنده مي شم. اما واجب تر ها رو ديدم.

دوستم كه در اصل همكارم بود! يادش بخير خبر حامله شدنش رو كه بهم داد هردومون از ذوق گريه كرديم! حالا پسرش نيما يكسال و نيمه است! دايره لغاتش انقدر گسترده است كه اسم همه چيز  رو بلده و من رو به سرعت خاله نجي صدا كرد...

آذر دوست ديگه ام كه پايه ي مسخره بازي ها و دلقك بازي هاي دوران دانشكده بود! هيش كي تو دنيا منو قد اون نمي تونه بخندونه!! و حالا چقدر جدي شده بود. وقتي پنج شنبه شب تا صبح كنار هم نشستيم و از خاطره هامون گفتيم چقدر براي خودش عجيب بود! مي گفت يادم رفته بود كه انقدر دلقك بودم!! يادش آوردم و خنديديم و از لحظه هاي باهم بودنمون گفتيم و اشك ريختيم.

همكاراي شركت سابقم كه يك ساعت فقط با هم گفتيم و خنديديم و ياد گذشته ها رو زنده كرديم. دو تا شون قسم خوردن كه همين ديروزش به شدت به ياد من بودن و وقتي من زنگ درب شركت رو زدم از تعجب داشتن شاخ در مي آوردن!

 سوسو داداش يكي يه دونه ام كه چهار ماه پيش هم قد من بود و الان 4 سانتي از من بلند تر شده بود و چقدر زياد تر از سنش مي فهميد و چقدر به من تيكه انداخت كه يعني حواست باشه من همه چي حاليمه!! و چقدر بهش افتخار مي كنم.

عطي جونم كه مثل هميشه خانم بود و خانم تر شده بود.

مامانم كه صبور تر به نظر مي رسيد ونگران تر! تا روز آخر خودش رو نگه داشته بود كه هيچ چي بهم نگه اما ساعت هاي آخر يهويي تركيد و يك ساعت گفت و من فقط شنيدم و تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه توجيهش كنم زيادي نگرانه و دليلي براي اين همه نگراني وجود نداره...

جاي بابا كه خوب مثل هميشه خالي بود.

 

و من !! خيلي جالبه... شدم دو تا شخصيت كاملن متفاوت! يه آدم با دو تا دنيا!! نجمه اي توي مشهد ويه سري آدم كه دور و برش هستند و يه دنياي معين داره با يه سري خاطره و يه كارهايي كه بايد انجام بده و خوب آدم هايي هستند تو يه شهر ديگه به اسم تهران كه فقط خاطره ان! انقدر اين دنيا واضحه كه جاي هيچ حرفي توش نيست ....

تصميم گرفتم موقع برگشتن ادا اصول رو بزارم كنار و آبغوره نگيرم!! مامي اينا هر كاريشون كردم راضي نشدن نيان ترمينال... اومدن و من خيلي محكم همشون رو بوسيدم و لبخند زدم و خداحافظي كردم و تمام!!

 

5 دقيقه نگذشت كه دنيام عوض شد و مسافري شدم كه بايد از سفر برگرده و كلي كار داره كه بايد انجام بده و به عالمه چيزاي جور واجور كه بايد دنبالشون باشه و آدم هايي خيلي نزديك كه منتظرشن و دلش براشون تنگ شده و خونه اي كه توش زندگي مي كنه و محل كاري كه دلتنگشه و ....

هرچي بيشتر تلاش مي كنم كوچكترين ارتباطي با اون نجمه ي قبلي پيدا كنم كمتر موفق مي شم...  تازه وقتي دوست جون زنگ زد كه حالمو بپرسه و وقتي ازم سوال كرد – خوبي؟؟ دلت واسه مامانت اينا تنگ نشده ؟ يادم افتاد كه ازشون جدا شدم و بعد 2 شب خوابيدن تو بغل مامانم و نوازش كردن دستاش و بوييدن عطر موهاش ... امشب تنهام ! ( نخندين ! من عاشق مادرم هستم)

 و خوب فهميدم كه كم كم دارم بزرگ مي شم و اين سفر امتحان خوبي بود .

يه بار ديگه ياد حرف استادم افتادم. وقتي درس اكولوژي مي خونديم و مبحث سازگاري موجودات با محيط بود.

وقتي مي گفت باكتري هايي هستند كه صد ها سال غير فعال مي مونن تا شرايط محيط سازگار بشه و بتونن توليد مثل كنن... وقتي مي گفت گياهاني هستند كه در سخت ترين شرايط توي بيابون ها زنده مي مونن و زندگي مي كنن.... و وقتي ازمون پرسيد به نظر شما سازگارترين موجود كيه؟؟ و هر كي يه چيزي گفت و اون گفت انسان!!

فهميدم كه انسان سازگاري هستم و خوشحالم...


 پي نوشت 1: رسيدم خونه ديدم سهيل مين برد كامپيوترم رو سوزونده و اين باعث شد نتونم از مشهد پست بزارم....

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 18:34 توسط نجمه |

 

الان ساعت 4 بعد از ظهره و من ساعت 30/6 بليت دارم و اصلاً نمي دونم به موقع مي رسم يا نه؟؟ اما دلم نيومد بدون خداحافظي برم... بالاخره راهه و سفره و از اين جور حرفا...

بدي ، خوبي...  ديدين حلالم كنين. مي رم حرم به جاي همتون زيارت مي كنم و ياد همه دوستاي گل اينترنتيم هستم.

خدا كنه زودتر برسم... ديگه طاقت ندارم. دلم واسه مامانم يه ذره شده!!

از مشهد خواهم بلاگيد... منتظر باشيد... البته اگه به سلامت برسم و تو راه قنديل نبندم.

تو اين روز و شبا اگه حال خوشي بهتون دست داد ياد من هم باشين...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:3 توسط نجمه |

هرگز در مسیر پیموده شده گام برندارید ...

زیرا این راه تنها به همان جایی می رسد که دیگران رسیده اند.         ( گراهام بل)

خیلی جالبه... رفتار ما آدم ها رو می گم. این بنده ی خدا گراهام بل چند دهه پیش این حرفو زده. تازه منظورش این بوده که کاری نکنیم که دیگران پیش از ما کرده اند و نتیجه نگرفتند.یا اگرم نتیجه ای گرفتند اونی نیست که مطلوب باشه.

موندم از کار خودم... کار دیگران که هیچ... کاری رو که خودم قبلن کردم و نتیجه نگرفتم باز دارم تکرارش می کنم... تو همون مسیر... به قول یک دوست از این آدمیزاد دو پا هرچی بگی بر میاد.

کی می خوام سر عقل بیام خدا می دونه...


پ ن ۱: هوای مشهد ۲۱- درجه است...  برگردم یه نجمه ی قندیل بسته به جامعه تحویل می دم ....

پ ن ۲: کماکان بلیت برگشت ندارم. کسی آژانس آشنا سراغ نداره یه بلیت واسه من بگیره... ترجیحن قطار برای ۲۹ دی.

پ ن ۳: چهارشنبه دو تا دندون دیگه رو هم کشیدم اما نذاشتم اون یکی عقلم رو جراحی کنه . موند واسه بعد سفر. ترامادول داره خوب جواب می ده....

پ ن ۴ : همینا دیگه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:10 توسط نجمه |

 

امروز من خيلي حالم خوبه... باورتون مي شه؟ مي پرسين چرا؟ خيلي ساده است!!

شب برسي خونه ... هي ملت زنگ بزنن بگن دو روز تعطيله، هي تو باور نكني . بخندي بهشون. هي اونا بگن بابا به خدا تلويزيون اعلام كرد، هي تو بازم بخندي... بعد خودت بري پيچ TV رو باز كني و با گوشاي خودت بشنوي كه دو روز تعطيله... بعد مغز ملخي ات قاط بزنه و با خودت نگي كه دولت!!!!! تعطيل كرده ! به تو اِ كارمند شركت خصوصي چه مربوط؟ كه هي بپري بغل خواهرت و شوهر خواهرت و ماچشون كني كه آخ جون دو روز تعطيله... كه هي اونا برنامه بريزن و تو هم تاييد كني و تو دلت بهشون بخندي كه زرشك!!! من از الان فكر دو روز عشق و حال با دوست جون خودم هستم و همچين بپيچونمتون كه نفهمين چه جوري فر خوردين و اينا..... و در همين گير و دار مراسم تبريك و عيد مباركي يهو موبايل گهت زنگ بزنه و كي باشه؟؟؟ خانم مدير عامل ... كه :

 اوا... سلام عزيزم... خوبي فربونت برم؟ برنامه ي فرداي ما تغييري نكرده!! مي دوني كه؟ همين الان داشتم با رئيس هيئت مديره صحبت مي كردم... به اين نتيجه رسيديم كه ...... در نهايت يعني اينكه خبر مرگت فردا پاشو بيا سركار!!!

 

و خوب تو هم براي اينكه كم نياري جلو خواهرت اينا بگي  من از اول هم مي دونستم ما تعطيل نيستيم... خواستم شادي شماها رو ضايع نكنم... كه بعدش هي اونا با دوستاشون برنامه بريزن و مهمون دعوت كنن و جشن بگيرن و تو هم عين بدبختا بهشون نگاه كني.

 

حالا حتماً متوجه شدين چرا حالم خيلي خوبه!! نه؟؟ هنوز جاي ابهام داره؟؟ آهان اين قسمتشو نگفتم!

آره ديگه صبح با هزارتا سلام و صلوات و بسم الله بسم الله رو اين پياده رو هاي سراميكي قدم بزني و با بدبختي تاكسي گير بياري و خودتو برسوني سركار... كه انگار نه انگار كه مثلاً مملكت نيمه تعطيله و از هميشه هم بيشتر كار داشته باشي!!

 

اينا براي خوب بودن كافي نيست؟ پس اينم داشته باشين... كه زنگ بزني به دوست جونت و بگي عزيزم چي كار داري مي كني؟؟ كه اونم بگه پامو انداختم رو پام و دارم قهوه مي خورم!!!

 

بازم كمه؟ آهان اينو پس بشنوين!! يهويي هوس كني به سايت رجا سر بزني شايد براي برگشتت از سفر مشهد  جايي خالي شده باشه... بعد ببيني بله! يه قطار فوق العاده هست! بخواي خريد اينترنتي انجام بدي يهو يادت بياد رمز دوم كارت بانك ملتت هنوز فعال نيست و تو اين يخبندون راه بيفتي بري اولين بانك ملت و رمزت رو فعال كني و حمله كني به سايت و تا گزينه ي تاييد رو فشار مي دي اين پيغام رو ببيني كه قطار مورد نظر پر شده است.... خداييش اين يكي ديگه تهش نيست؟؟؟

 

اين چي؟؟ كه رئيست بخواد بهت حال بده و بگه ناهار كله پاچه مي گيريم!! و تو با خودت بگي اين تنها اتفاق خوب امروزه!! ( زهي خيال باطل) و آبدارچي شركت بره دم در كله پاچه فروشي معروف سر چهارراه قصر و از اونجا زنگ بزنه و بگه خانم ص كله پاچه فروشي تعطيله!! و تو هنوز در  توهم گاز زدن به زبون گوسفنده باشي....

 

خوب فكر كنم يقين پيدا كردين كه من خيلي خوبم! شماهام براي اينكه خوب شين ( اگه نيستين!!) يه پيشنهاد براتون دارم...

تشريف ببرين سينما و فيلم عاشق رو ببينين!! نمي دونم كدوم خير نديده اي به ما گفت فيلم خوبيه و مام بدون كوچكترين تحقيق و تفحص پيرامون اين قضيه عصر جمعه رفتيم سينما!! يعني از دقيقه ي 5 فيلم بود كه فهميديم چه كلاه گشادي سرمون رفته!! كپي افتضاحي از اشك ها و لبخند ها كه من نمي دونم اگه هانيه توسلي انقدر لاغر نكرده بود تا مراسم شو اي در اين فيلم برگزار كنه! آيا بجز ضايع كردن خودش و فاتحه خوندن به چند تا كار قابل قبول قبلي اش واقعاً انگيزه ي ديگه اي از بازي كردن تو اين فيلم داشت يا نه؟‌ خجالت نمي كشين همچين فيلمي مي سازين!! ( يكي نيست بگه شماها بايد خجالت بكشين كه مي رين سينما اين فيلما رو نگاه مي كنين!!) خلاصه شاهكاريه كه فقط بايد ديد!! گروه سني فيلم الف و ب هست كه احتمالاً يادشون رفته يه ليبل كودك و نوجوان روش بزنن! هر چي بگم كم گفتم از اين افتضاح سينمايي...

چقدر امروز من خوبم كه ياد تمام اتفاق هاي خوب اين چند روز اخير مي افتم...


پ ن ۱: برف چرا دیگه نمی یاد؟؟ ما تازه الان می خوایم بریم برف بازی...

پ ن ۲ : اگه فردام بخواد به قشنگی امروز باشه من چی کار کنم؟؟

پ ن ۳ : دعا کنین امروز عصر خوش بگذره یکم این روز گهی که داشتم رو فراموش کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 15:27 توسط نجمه |

 

مي خوام يه پست حال بهم زن براتون بنويسم آخر هفته اي لذتشو ببرين... چرا من درد بكشم شماها عين خيالتون هم نباشه؟؟؟ هان؟؟؟

 

خوب... چشمتون روز بد نبينه.... ديروز غروب رفتم مطب دكي جون. اول كار بهش گفتم  آقاي دكتر من فردا به هيچ عنوان نمي تونم مرخصي بگيرم ... اگه صلاح مي دونين جراحي هامو بزارين براي هفته بعد. اونم طبق معمول نگاهي كرد و رفت سراغ كار خودش.

منم چشمامو بستم  و دهنمو باز كردم... يهو لمس دستي رو توي دهنم احساس كردم و سه عدد آمپول خوشگل كه در نواحي مختلف لپ و فكم فرود مي اومد.

 

بعدم دكي لباس سبز پوشيد و جراحي شروع شد. دندون نبود كه... لامصب عاج فيل بود. همچين افقي خوابيده بود زير دو تا دندون ديگم كه با خودش فكر نمي كرد آخه احمق!  بخوان درت بيارن كه قبل از من دهن خوتو سرويس مي كنن!! خوب يه ذره كج تر مي بودي مي مردي؟؟؟

 

بعدم با تيغ افتاد به جون لثه و فك من ... اينجاهاشو چيزي نمي فهميدم اما امان از اون لحظه اي كه اره رو برداشت و استخون و دندون و هر چي كه اون تو بود اره مي كرد. انقدر داد زدم كه دكتره مونده بود اين ديگه كيه؟؟؟ خلاصه بايد بودين و كولي بازي هامو مي ديدين. خوب شد دوست جون دير رسيد وگرنه آبروم مي رفت. يعني احساس مي كردم فكمو درسته داره از جا مي كنه... خيلي حس بدي بود... لابد شماهام تا حالا دندون عقل جراحي كردين و.دارين با خودتون مي گين عجب دختر ننريه اين نجمه. ولي به جون مامانم خيلي بد بود. من تو عمرم بجز آمپول و واكسن و سرم هيچ كار كلينيكالي نكرده بودم... خيلي بد بود.

۱۰ دقيقه دندونو در آورد فكر كنم يه نيم ساعتي داشت كوك مي زد!! نمي دونين ...همچين دوخت و دوز مي كرد فكر مي كردي داره رخت عروسي ننشو مي دوزه! معلوم نبود چقد شكافته بود كه حالا هر كار مي كرد تموم نمي شد.

بعدش كه دوست جون اومد و منم عينهو اين بچه ننه ها زدم زير گريه... اون طفلي هم هاج و واج مونده بود.... يعني اگه اون نبود شك نكنين كه مي مردم. با هم لال بازي مي كرديم. يه حالي مي داد... من تو گوشيم تايپ مي كردم ... اون مي خوند!

غذا خوردن كه تا دو سه روزي تعطيله و فقط مايعات مي نوشيم ... در همون حال بهم پيشنهاد نوشيدن جاني واكرز داده شد كه قوياً ردش كردم... فكرشو بكنين ... من ... نجمه.... بي خيال جاني واكرز بشم!!!!

 

بعدم كه اين بي حسي كوفتي يواش يواش از بين رفت و من موندم و يه دنيا درد و دو تا آمپول و قرص پروفن!! آمپولا رو كه نوش جان كردم اما  پروفن رو كه خوردم انگار نه انگار... منم غربتي بازيم گل كرده بود و داد مي زدم ترامادول!! دوست جون مي گفت بابا اينو ملت مي خورن نعشه مي شن... بي خيال... تحمل كن! اما من فقط جيغ و داد مي كردم. بالاخره تسليم شد ... خداييش عجب قرصيه. يه رب طول نكشيد كه اثر كرد و حالم خيلي بهتر شد.

الانم در پشت ميز كار بسر مي برم. هركي به خطم زنگ مي زنه نمي شناسدم ... مي گه ببخشيد خانم ص مرخصي ان؟ مي گم بابا بنالين خودمم... بعد بايد با اين دهن سه ساعت توضيح بدم كه چمه!!! خلاصي اوضاعم ديدنيه... خدا نصيب نكنه.

 

حالا حساب كنين اين پنج شنبه جمعه رو كه نجمه خانم هيچ چي نمي تونه بخوره و يكي از بزرگترين لذت هاي زندگيش يه چند روزي تعطيله...

 

نمي دونم بالاخره اينم كاري بود كه هي مي انداختمش عقب. اما خوشحالم كه يكيش انجام شد. اون يكي هم موند واسه چهارشنبه بعد!! خدا بخير بگذرونه.

ما هم كماكان جهت هر گونه تفريح مهيا هستيم و اگه  فكر كنين من يه ذره از رو رفتم و مي خوام استراحت كنم اين ۵/۱ روز رو سخت در اشتباهين.

 تعطيلات به همگي خوش بگذره...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:44 توسط نجمه |

 

برف مياد... دونه دونه.... پر پر... باز ننه سرما نشسته اون بالا و بالش هاي پرشو مي تكونه رو سرِ ما ....

رويا ها يكي يكي دارن به واقعيت تبديل مي شن...

يه صبح از خواب پاشيم ... در خونه رو كه بازكنيم ببينيم تا خود صبح آسمون باريده و همه جا يکدست سفيد پوش شده... بريم زير برف و قدم بزنيم... بريم... بريم.... بي خيال تمام آدم هاي دنيا... اصلاً بي خيال خود دنيا... مردم رو نگاه كنيم كه مي دون تو اين برف و سرما و ماييم كه آروم قدم برمي داريم و هيچ عجله اي براي رسيدن به مقصد نداريم... به همين سادگي....

عاشق برفم... امروز از صبح يه آدم ديگه اي شدم... انقدر انرژي دارم كه يه كوه رو مي تونم جابجا كنم....

تهران برفي خيلي خوشگله... دلم اسكي مي خواد.... تا جمعه مي تونم صبر كنم؟؟


 

پ ن 1: بليت گرفتم واسه مشهد. بيست و پنجم مي رم تا بيست و نهم. هنوز بليت برگشت ندارم... خوشحالم واسه خودم.

پ ن 2 :‌شما اگه عصر قرار بود 4 تا دندونتونو بكشن و دو تا رو جراحي كنن چه حالي داشتين؟ قطعاً توانايي جابجايي كوه و احياناً نوشتن پست رو نداشتين!! من چم شده؟؟

پ ن 3: ديشب براي جالي يه عروسك خوشگل خريدم... عينهو خودش. (جالي ماشين دوست دوست جونه)

پ ن 4: شوكاي خونم كم شده... يعني امشب بعد دندونپزشكي زنده مي مونم بريم شوكا؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:55 توسط نجمه |

از پشت ميز كارم مي بلاگم  در حاليكه كوهي از كارهاي انجام نشده جلوي روم تلنبار شده. اما ديگه نمي تونم ننويسم. بخوام اينطوري پيش برم هفته اي يه بارم نمي تونم آپ كنم.  فكر كنم اين صفحه ي word تا عصر گه گيجه بگيره از دست من بس كه هي بازش مي كنم و دوباره ميفرستمش رو taskbar واسه تعطيلات!

خوب سرم شلوغه....

 

از كجا بگم؟ كه چقدر اين تعطيلات خوش گذشت بهم... كه چقدر هيجان داشت اين چند روز؟؟ كه چقدر اساسي به همه ي اون چيزايي كه فكر مي كردم رسيدم و تجربه اش كردم ...

 

پنج شنبه شب رفتم مهموني تا ساعت 5/12 ... البته فكر مي كنم همين حدودا بود چون قشنگ تر از اين بودم كه بخواد ساعت  يادم مونده باشه...

بعدم ساعت 5/3 صبح زديم به جاده... هوا عالي بود. مثل نقاشي هاي كتاباي قصه... تا حالا چالوس رو به اين قشنگي نديده بودم. آسمون صاف و يكدست سياه... ماهي كه مثل يه تيكه الماس مي درخشيد... درختاي لخت و بدون برگي كه از هميشه باشكوه تر بودن و برف سفيدي كه نور مي پاشيد به همه اين زيبايي ها.

 

كلاردشت هم مثل هميشه پر از خاطره بود واسم... آفتاب مي درخشيد و انگار در و ديوار و گچ و سيمان ساختمونا هم از خودشون اكسيژن متصاعد مي كردن...

 

اين جاده ي عباس آباد هم چهار فصل بود. از بالا كه مي رفتيم سمت دريا اولش زمستون بود... جنگل يكدست پوشيده از برف... هرچي ارتفاع كمتر مي شد  درختام ذره ذره برگ دار مي شدن تا مي رسيدي به جايي كه يكدست پاييز بود... نارنجي ... سرخ .... زرد.... خدا....

آخر جاده هم درختاي سبز با شاخه هايي كه خم شده بود از سنگيني اون همه نارنج و پرتقال.....

 

دريا هم مثل هميشه بود... اما نه ... يه جوري شده بود. اصلاً همه چيز يه جور ديگه بود. شايدم من تغيير كرده بودم... از اول سال اگه اشتباه نكنم اين هشتمين باري بود كه مي رفتم شمال. اما اين بار همه چيز فرق داشت...

 

تازگيا اين جوري شدم من. فكر كنم قبلاً هم نوشته بودمش اين حس رو... كه به هرچي فكر مي كنم اتفاق مي افته.

همين چند شب پيش بود كه گفتم حسي دارم كه خيلي تازه اس... خيلي قشنگه... خيلي عميقه و برام جذابه. دلم مي خواد بيشتر بشه و ادامه داشته باشه .... كه همين طور شد و اتفاقاتي افتاد كه لذت اين حس برام چندين برابر شد.

من تجربه هاي دونفره ي زيادي داشتم اما هيچ وقت برام اين همه لذت نداشته. كه حس كنم هميشه يكي هست كه كنارمه... همراهمه .... نگرانمه... هواي منو داره....

اين كه بدوني يكي هست كه بي منت و بدون هيچ چشم داشتي كنارته و دوستت داره  خيلي قشنگه... حس جديديه برام . الان كه به عقب برمي گردم مي بينم با كمتر كسي اين حس رو تجربه كردم و اگرم بوده اينجوري نبوده...

 

مي دونم كه اين لذت دو طرفه است اما باز به خاطر بودنش از  كسي كه علت تمام اينهاست ممنونم.

حسم خيلي قشنگه ... مثل خودم تو جاده!! (قابل توجه باباي جالي)

 

درست همون شبي كه ما عاشقانه مي رونديم ... تو همون راه ... يه سانحه ي وحشتناك اتفاق مي افته و آيدين نيكخواه عزيز اونقدر بلند پرواز مي كنه كه براي هميشه اوج مي گيره .....

خيلي دلم شكست... روح مهربونش شاد...

 

عجب پنج شنبه اي بود .... همون شب بي نظير بوتو هم ترور شد... من خبرو ظهر جمعه شنيدم و البته بازم خودش كلي بود. چون معمولاً آدم تو سفر كمتر اخبار گوش مي كنه. دوستش دارم و زندگي شو دنبال مي كردم. برام نماد تلاش و مبارزه بود. از بچگي هم يادمه ازش خوشم مي اومد. وقتي خبر بازگشتش به پاكستان رو شنيدم خيلي خوشحال شدم و منتظر اتفاقات خوبي بودم اما نشد...

سياست هميشه همين طور بوده. كثيف و بي رحم.

 

خوب اگه بگم صبح ساعت 30/8 نوشتن اين پست رو شروع كردم و الان ساعت 30/14 هست احتمالاً باورتون نشه!! اما واقعيت داره و نمي دونم امروز مي رسم پستش كنم يا نه؟؟


 

 

دندونام هم واسه يكسال و نيم رفتن زير داربست!! آخ جون تا اون موقع هم از گير ازدواج كردن در مي رم...

آخه كي عروسي ديده كه دندوناش ارتودنسي شده باشه!!

خواهرم خيلي بدجنسه ... مي گه حالا تو نامزد كن، بعد يكسال و نيم واست عروسي مي گيريم!! بد هم نمي گه!

 

ديگه اينكه با دوست جون قراره يك سري حركت هاي فرهنگي انجام بديم كه خوشحالم بابتش ....

عصر هم مي ريم مهموني خونه يه دوست خوب... خداكنه اوني رو قولشو داده تا حالا نخورده باشه. گرچه كه ذاتاً‌ آدم تك خوريه!!

چند تا فيلم جديد هم تصميم دارم ببينم . اميدوارم فرصت كنم...

ديگه همينا بودن...فعلاً تموم شد.


 یه روز بعد : نخورده بود طفلکی ... بازشم نکرده بود حتی... من خیلی پلید بودم که فکر بد کردم در بارش.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:21 توسط نجمه |

 

اينكه تو محل كارت تنها خانم جوون باشي ،مي تونه يه سري محاسن داشته باشه...

از جمله اينكه لوست كنن، هواتو بيشتر از بقيه داشته باشن ،‌ زيادي تحويلت بگيرن و ... خلاصه يه جورايي واسه خودت پادشاهي كني( خدايا منو ببخش!) اما يه وقتايي هم به ضررته... مثل الان كه نزديك عيد غدير شده  و رئيس روساي ما هم كه همه تريپ مذهبي و اين حرفان!!! ( درست مثل خودم ) و قرار شده به همين مناسبت براي همه ادارات و موسسات و شركت ها و اشخاص مرتبط  كارت تبريك عيد بفرستيم. و بالطبع به همون دليل بالا زحمت خريد كارت مي افته گردن تنها خانم جوون شركت كه سليقه داره و اينا...

 

يعني تو تمام اين شهر يه دونه كارت با مضمون عيد غدير نبايد پيدا بشه؟؟؟ پرسيدم گفتن نزديك شما مي توني بري ميرزاي شيرازي . اونجا كارت فروشي زياده! مام هلك و هلك راه افتاديم رفتيم ...

مغازه اول... دوم ... سوم. .. چهارم .... تموم شدن كه!!!

 يعني بايد بودين و مي ديدين فروشنده ها چطوري نگام مي كردن!! اول يه نگا به سر و وضعم مي انداختن،‌ بعد با يه حالتي كه انگار من از مريخ اومدم و دارم مريخي باهاشون حرف مي زنم يه نه !!‌ و نداريم !! و پيدا نمي كني !! غليظ تحويلم مي دادن كه يعني خيلي پرتي.

گفتم صورت مسئله رو عوض كنم. يه بار گفتم:

ــ كارتي با مضامين عرفاني ندارين؟؟؟

(دوباره همون نگاه عاقل اندر سفيه.... ) ــــ با مضامين چي چي ؟؟

ـــ عرفاني! مثلاً در مورد حضرت علي.

ـــ حضرت كي؟؟ ( به جون مادرم اگه خالي ببندم!! اين يكي ديگه نوبر همشون بود!)

ــ علي ... امام اول!!

ــ آهان... نه ... نداريم.

 

بگردم الهي اين ملت رو... همه الان ديگه تو موده كريسمس هستند. انواع و اقسام كارت هاي تبريك كريسمس و سال نو و تيتيش و اين حرفا. پر بود مغازه ها!!! مردم هم همگي انگار صد و بيست ساله كه كريسمس رو جشن مي گيرن... اصلاً گور پدر نوروز.... نوروز كيلويي چنده.... عيد فقط كريسمس!!!

 بين اون همه خريدار كارت و درخت كاج و عروسك هاي جينگول بابا نوئل 10 درصد هم از همشهري هاي ارامنه نبودن و همگي مسلمون و شيعه!!

من خودم كلي با كريسمس كيف مي كنم ... خيلي هم خوشم مياد . اما يه وقتايي رفتار بعضي آدما حرص آدم رو در مياره.

امروز صبح هم رفتم ميدون پاليزي و سيد خندان و... دريغ از يه دونه كارت. لا اقل خيابون قبلي رو گفتم محله اي بوده كه بيشتر ارامنه هستن و طبيعيه و ملخ بازي خودم بوده كه رفتم اونجا و نبايد مي رفتم. اما جاهاي ديگه هم همين بود و خلاصه تو اين يكي دو روز به نتايج جالبي در مورد خودمون رسيدم.

اينكه ماها كلن ديگه خيلي با كلاس شديم و اصلاً دين مال آدماي بي كلاسه و ديگه اينكه تا وقتي اين همه مناسبت خوشگل مثل ولنتاين و كريسمس و ... اينا هست ديگه مناسبت هاي ملي و مذهبي لزومي نداره و ....

ديگه اينكه من قيافه ام وقتي در مورد حضرت علي صحبت كنم خيلي خنده داره....

يا اينكه اصلاً شايد من به شخصه خيلي باحالم كه ملت باهام خيلي حال مي كنن و از فرط خوشي و شادي مي زنن زير خنده و... آره و اينا!!

ديگه اينكه امروز درجه خل بازيم زده بالا و دارم كرسي شعرمي گم و ...


حالم بهتره... هنوز سرفه مي كنم اما خيلي بهترم.

وضع دندونامم قابل تحمل تر شده. تا چهار شنبه كه برم ببينم دكي جون چه خوابي برام ديده.

عصر قراره خوش بگذره... خوشحالم.

دارم به يه چيزاي جديدي فكر مي كنم...

خيلي تازه ان... تا حالا راجع بهشون با كسي صحبت نكردم... شايد نوشتم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:54 توسط نجمه |