اينكه اين واژه ولدنگ از كجا آمده و به كجا خواهد رفت و فلسفه ي وجوديش چيه خود بحثي جداگانه مي طلبه كه در اين مقال نخواهد گنجيد... پس بي خيال اين قضيه بشيد و مطلب رو بخونيد.
بله... جونم براتون بگه كه ما مثل اين بدبخت هاي ولنتاين نديده از يك هفته قبل ذوق مي زديم كه چي كار كنيم و كجا بريم و چه جوري جشن بگيريم و ...
و خوب بماند كه چه فيلمي هم واسه همديگه بازي مي كرديم تا كادوهامون لو نره...
و البته تقصير خودمون بود! آخه كدوم دو تا آدمي پا مي شن شب ولنتاين باهم برن خريد؟
و خوب جوابش خيلي ساده اس: ملخ هايي مثل ما ( طفلي دوست جون قبلن آدم بود!! كمال من اثر كرد و اونم ملخ شد!)
از شبش كه بگذريم مي مونه روزش! از اونجايي كه ما دو جا دعوت داشتيم مونده بوديم كدومش رو بريم!! يه مهموني مختصر دوستانه! و يه جشن تولد !
مهموني رو به هر بهانه اي بود كنسليديم و بالاجبار روانه تولد شديم. حالا تولد كي؟ دختر يه آدم رودرواسي دار كه بايد حتمن مي رفتيم و اصلن يه جورايي تولد به پيشنهاد من برگزار شده بود. فكرشو بكنين 2 ساعت دنبال آدرس مي گشتيم و فقط يه ساعت رفتيم و سك سك كرديم و برگشتيم. حالا خودمون كه رفتيم بماند!! دوستمون رو هم ورداشتيم با خودمون برديم. با بدبختي اونجا رو پيدا كرديم و رفتيم تو خونه! 20، 25 نفر جك و جونور كه سن و سال دار ترينشون نهايتن 20 سالش بود... تيپ هاي جينگول! پسر ها همه كت پوشيده بودن با شلوار جين!! دخترام ماشالا همه فشن!!
و خوب از بدو ورود فهميديم كه اونجا جاي ما نيست و فقط همون قضيه رودرواسي باعث اين همه عذاب براي ما و اون 25 تا جوون بدبخت شده . تصور كنين يه آهنگ هايي پخش مي شد كه ما براي اولين بار بود تو عمرمون مي شنيديم و اون 25 نفر همه باهم اونو فرياد مي زدن!!! ( شكاف نسل ها اونم با اختلاف 5، 6 سال) حالا بنده رو مجسم كنين كه به مناسبت محرم و صفر drink رو واسه خودم ممنوع كردم و مثل مرده ها مي مونم!
موقع رقصيدن هم تا ما بلند مي شديم انگار دارن يه تكليفي رو در قبال ما انجام مي دن!! سعي مي كردن خيلي مودب و با پرستيژ باشن و يه لبخند از سر ادب تحويل ما مي دادن و چند تا قر و قنبيله ريز از خودشون متصاعد مي كردن و نوبت رو مي دادن به نفر بعدي!! حالا اين وسط كارد مي زدي خون ماها در نمي يومد!! 3 ساعت وقتمون تو اين شب پر ترافيك صرف رسيدن به اونجا شده بود و ولدنگمون هم ريده بوديم توش... و حالا به چشم 3 عنصر مزاحم بهمون نگاه مي كردن! اي مرده شور هرچي رودرواسي رو ببرن. خلاصه تكليف كه انجام شد فرارو بر قرار ترجيح داديم و هم خودمون رو نجات داديم هم جماعت مهمان رو. يه 2 ساعتي هم طول كشيد تا رسيديم خونه دوستمون تا مراسم ولدنگ رو برگزار كنيم.
اينجاهاش ديگه زندگي شيرين شد و يك ساعتي خوش بوديم و كلي عشق از خودمون در وكرديم... اينكه ما خيلي تابلو ئيم تو مسئله لاو تركوندن رو همه مي دونن و عكس العمل مشترك تمام دوستان و آشنايان با مشاهده اين صحنه ها چيزي نيست جز همون صوت خوش بوووووع ع ع ع ع به همراه دستي كه مياد جلوي دهن و آستيني كه استفاده هاي زيادي ازش مي شه!! و البته ماهم اصلن كم نمي ياريم و با گفتن جمله ي حسودا!! حسودا!! حسودا!! بحث رو خاتمه مي ديم.
از اين داستان نتايج زيادي مي شه گرفت:
1- شب ولنتاين تنهايي بريد خريد!
2- به هيچ كس پيشنهاد ندين: ــ عزيزم براي دخترت تولد نمي گيري؟؟؟
3- عصر روز ولنتاين هر جايي هم كه دعوت شديد لطف كنيد و بيخيال رفتن بشيد.
4- اينكه ولنتاين خيلي خوبه! ( اگه ما ملخ بازي رو واسه يه شب كنار بزاريم)
5- حدس بزنين كه مهمانان تولد يك شخص 18 ساله چه كساني هستند!
6- همینا فعلن!
انقدر از ديروز و پريروز راجع به ولنتاين شنيدم و خوندم و اس ام اس گرفتم و ..... كه فرصت نشد بيام اينجا و يه تبريك درست و حسابي به همه بگم.
يه جايي خوندم اينكه تو روزي به ياد عشقت باشي كه مي دونه و انتظارشو داره و يه روز خاصه ، يك كم كليشه است... هديه اي زيباست كه غير منتظره باشه... ابراز محبتي كه طرفت انتظارشو نداشته باشه....
نمي دونم... اما هر چي هست قشنگه. من دوسش دارم و اصلاً خجالت نمي كشم كه اعتراف كنم من تا بحال ولنتاين نداشتم و امسال اولين ساليه كه دارم اين روز رو جشن مي گيرم.
اگه عاشقي، اگه عاشقتن...
اگه كسي رو دوست داري، اگه كسي دوستت داره....
اگه عشقو مي شناسي
و...و....و... .....
ولنتاين مبارك.
يكي منو راهنمايي كنه لطفاً! DHL يا TNT يا ..... كدومشون براي سرويس دهي به قطب جنوب سريعتر و مطمئن تر هستن؟
عشقم منتظره.... براش يه پستونك سفيد خريدم كه روش قلب هاي قرمز داره!
با يه عالمه بادكنك قرمزكه بره با دوستاش بازي كنه...
پ ن : Special Thanks To Kasni
من عاشق شده ام....
عشق زميني...
عشق آدميزاد به....
بار اول كه ديدمش ميخكوب شدم،نمي دونم چه قدرتي تو نگاهش بود كه براي چند دقيقه گذشت زمان رو احساس نكردم و وقتي به خودم اومدم كه كار از كار گذشته بود!
معصوميتش... زيباييش... جذابيتش... همه چيزش منو شوكه كرد!
خدايا با اين عشق چي كار كنم؟ تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه عكسشو بگيرم و از صبح تا شب زل بزنم بهش!
البته عشق من انقدر نجيب هست كه اجازه نده من عكس تكي ازش داشته باشم . به زور ازش يه عكس خانوادگي گرفتم. اصلن همين عكس باعث آشنايي ما شد....
كارم به رسوايي كشيده... عكسشو انداختم بك گراند كامپيوترم تو شركت... حتي رئيس بزرگ هم اومد و اون رو ديد و دربارش ازم سوال كرد... من هم دل رو زدم به دريا و همه چيزو اعتراف كردم!
تورو خدا عكسشو ببينيد؟؟ حق با من نيست؟ شما جاي من بودين چي كار مي كردين؟
الهي قربونش برم كه به زور خودشو جا كرده تو عكس!!
مي دونين چقدر از هم دوريم؟؟؟؟
عكسشو مي زارم تو ادامه مطلب ....
دلم مي خواد گازش بگيرم!!
اين يك ماجراي واقعيه... براي من اتفاق افتاده و نمي دونم چه نيروي عظيمي توش هست كه هنوز بعد از 14 سال انقدر تمام صحنه هاش برام واضحه و انگار كه همين چند ساعت پيش اتفاق افتاده. صحنه ها يي روشن كه توي ذهنم حك شدن.
10 ساله بودم... تو اون حال و هواي بچگي ، پسر همسايمون و برادر دوست و همبازي من كه 16 ،17 سالش بود دچار سانحه رانندگي شد و بعد از چند روز كما فوت كرد.
نمي گم مرگ اون روم خيلي تاثير گذاشت ، اما ديدن عكس هاي جنازه اش و مراحل كفن و دفنش كه همش به خاطر فضولي بيش از حد بود و به دور از چشم مامان ها توسط من و دوستم انجام شد تاثير شگرفي حداقل روي من داشت!!
مامانم :
نيمه هاي شب با صداي باز شدن درب خونه از خواب پريدم ... اون موقع شوهرم به خاطر شرايط خاص كاري تا ديروقت سركار بود. با خودم گفتم حتماً خودشه و خواب اجازه نداد بيشتر فكر كنم... دوباره با صداي درب بيدار شدم... چرخيدم و جاي خالي همسرم رو كنارم احساس كردم. اگه اين صدا مربوط به اومدن اونه ، پس صداي قبلي چي بود؟ ترس برم داشت و اومدم توي حال. چراغ رو روشن كردم ... خبري از همسرم نبود و فقط رد پاي سياهي بود كه از درب ورودي تا اتاق نجمه امتداد داشت. دويدم سمت اتاقش و ديدم كه رد پا تا تخت ادامه داره ... ملافه رو كنار زدم. آروم خوابيده بود... اما كف پاهاش .... مثل ذغال سياه بود. نفهميدم چي كار دارم مي كنم و فقط خيسي اشك رو روي گونه ام احساس كردم. بغلش كردم و پاهاشو شستم و از اينكه سالم و زنده كنارم بود خدا رو شكر كردم و اصلاً دلم نمي خواست فكر كنم چه اتفاقي افتاده. تنها نكته مهم اين بود كه بچه ام سالمه و به آرومي يك بچه گربه خوابيده....
من :
يادم مياد كه مامان بهم پول داد و گفت برو بستني بخر. بيش از 10 تا سوپر ماركت نزديك خونمون بود اما نمي دونم چرا من فكر كردم فقط بايد از يك قنادي خاص بستني اون هم نوني بخرم. تا اون قنادي پياده 10 دقيقه راه بود و توي مسير 2 تا خيابون اصلي و يه چهارراه بود كه بعد از چهارراه تنها يه خيابون منتهي به قنادي مي شد كه توش دادسراي خانواده بود وهميشه چند تا مامور نگهبان داشت.
صحنه اي كه بخاطر دارم اينه كه رسيدم جلوي قنادي و ديدم بسته است. عصباني شدم و غر مي زدم كه اي بابا ! مامان كه مي دونست قنادي بسته است، چرا منو فرستاد!!؟؟ با عصبانيت خودم رو مي كوبيدم به كركره هاي آهني مغازه...
ديگه چيزي يادم نيست ... تا اينكه از فرط سرما چشمامو باز كردم. ديدم وسط خيابونم و جلوم يه مرغ فروشيه. خودم رو مي ديدم ... از بالا. يه لباس خواب كوتاه صورتي تنم بود و موهاي بلندم تا كمر دورم ريخته بود... بدون كفش و جوراب... از وحشت داشتم سكته مي كردم ... تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه چشمامو محكم ببندم. با سردي آب كه روي پاهام ريخته مي شد بيدار شدم و دائم غر مي زدم كه مامان چي كارم داري نصفه شبي؟؟ ولم كن بزار بخوابم....
تا چند روز بعد هيچ كس راجع به اون اتفاق حرفي نمي زد... اين خواسته من بود. خودم هم چيزي تعريف نمي كردم. هرچقدر هم اصرار كردند كه بريم پيش يك مشاور بازهم قبول نكردم. از همون بچگي سرتق و يكدنده بودم و حرف حرف خودم بود. تا اينكه آروم تر شدم و حرف زدم... و گفتم چه چيزايي يادم مياد.
الان كه بهش فكر مي كنم چند تا فكر خيلي اذيتم مي كنه...
اگه مسيريابي من تو خواب با اشكال مواجه مي شد و من راه رو پيدا نمي كردم و گم مي شدم....
اگه توي راه و در حين عبور از خيابون ها و چهارراه با ماشين يا موتور تصادف مي كردم...
اگه يه نفر منو تو اون حالت مي ديد و مي دزديد....
اينكه چطور نگهبان هاي اون دادسرا متوجه عبور من نشدند... اون هم هر دوباري كه رفتم وبرگشتم....
و هزار تا اما و اگر ديگه ....
مدت ها بود بهش فكر نمي كردم اما اين چند روزه ذهنم رو بدجوري مشغول كرده...
يعني ممكنه بازم نصفه شبي هوس خريدن بستني راهي خيابونم كنه؟؟
- زن مي خنديد...
توي دلش به ديشب فكر مي كرد و از به ياد آوردن لحظه هاي معاشقه اش قند تو دلش آب مي شد.
- مرد نگاهش به او خيره مانده بود... مات و مبهوت.
بالاخره لب باز كرد: پول چكمه هاي عسل چقدر شد عزيزم؟
- زن با همون لبخند ادامه داد: 25 هزار تومن
و به خاطر آورد... ديروز همين موقع... دست در دست معشوق... قدم زنان در خيابان هاي شهري غريب... سرخوشي عشق ... لذت....
دخترك پريد تو بغل زن : مامان بازم رفتي مأموريت برام سوغاتي مياري؟؟