تبليغاتX
ملخ


بالاخره امسال هم تموم شد... داره نفس های آخرشو می کشه و سال نو با قیافه ای حق به جانب پشت در منتظر وایستاده و لحظه شماری می کنه تا صبح پنج شنبه از راه برسه و بیاد و خودی نشون بده...

طفلی خبر نداره که اونم مثل برق و باد می گذره و تا بخواد یه تکون بخوره تموم می شه و باید جاشو بده به سال بعدی.

مثل فشفشه می مونن این سالها تا روشن می کنی تموم می شن!

دارم یه نگاه می اندازم به سالی که گذروندم... روز به روز ... هفته به هفته... ماه به ماه.

برای من سال عجیبی بود. مثل این چند سال اخیر به سرعت گذشت و واقعاً گذشتش رو احساس نکردم.

من متولد سال خوک هستم و امسال هم سال خوک بود. اول سال یه نفر بهم گفت برات سال خوبی خواهد بود , و من با اینکه خیلی امیدوار بودم اما فکرش رو هم نمی کردم تا این اندازه سال متفاوتی داشته باشم.

نمی دونم چطوری براتون بگم. سال خیلی خوبی بود. پر از تجربه های متفاوت... پر از لحظه های بیاد موندنی... چیزهایی که سالها آرزوش رو داشتم امسال همه رو یکجا بدست آوردم و نمی دونم چه جوری باید خدارو شکر کنم.

سال از اولش با سفر و خوشی شروع شد... با عوض کردن کارم و پیدا کردن آرامش عجیبی تو محیط جدید ادامه پیدا کرد... یه تابستون پر از تفریح و لذت رو گذروندم و پاییز یه هدف بزرگ رو دنبال کردم و بهش رسیدم .

کسی وارد زندگیم شد که مثل بارون پاییزی به همه چیز لطافت بخشید و حسی رو که مدت ها بود در من مرده بود دوباره زنده کرد...

روزها و خاطراتی رو برام ساخت که تا ابد از خاطرم محو نمی شن و تمام این قشنگی ها تو این سال برام اتفاق افتاد.

دلم نمی خواد امسال تموم بشه... اما خوب کاریش نمی شه کرد و تنها کار ممکن اینه که آرزو کنم سال جدید برای من و همه آدمایی که دلشون با اومدن بهار تازه و نو می شه سالی پر از سلامتی ، موفقیت، شادکامی و بهروزی باشه.

از همه ی دوستای گلم معذرت می خوام که فرصت نکردم یکی یکی به بلاگ هاشون سر بزنم و عید رو تبریک بگم. فعلاً این رو ازم قبول کنید چون سرم وحشتناک شلوغه. امشب هم دسته جمعی عازم مشهد هستیم و انشالا اگه اتفاق خاصی نیفته پنجم بر می گردیم.

عید همتون مبارک... شاد باشین .


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:18 توسط نجمه |



مجلس جشن و سرور به مناسبت ولادت میمنت اثر شازده پسر آقای دوست جون در منزل مان برقرار است.

مدعوین محترم از خواتین مکرمه و رجال معظم در یوم الجمعه به داراضیافه نزول اجلال بفرمایند که در آن انواع اطعمه و اشربه حلال و غیر حلال و حلویات به نحو احسن مهیا می باشد.

مراسم به قواعد غیر اسلامی برقرار و مجلس از آلات لهو لعب از جمله جاز و قیتار و ساکسیفون و ترومپت و دیگر آلات غنا به وفور بهره برده و کف و کل و بشکن و اصوات بلبلی هم بلا اشکال است.

به تاریخ یوم الجمعه 24 اسفندماه سنه 1386 ه . ش



پ ن 1: هرگونه کپی برداری این مطلب از کارت عروسی بعضیا قویاً تکذیب می گردد. (صداقت رو حال می کنین یا نه؟)

پ ن 2: منزل مان یعنی منزل خودتان!! ما و شما نداره که! نشنیدین تاحالا می گن منزل خودتونه؟ این بار واقعاً تو منزل خودتونه!

پ ن 3: ما در همه حال به یاد دوستان هستیم... شما هم جمعه شب به یاد ما باشید و چند تا قر و قنبیل به یاد ما از خودتان در کنید و شاد باشید...

پ ن 4: تعطیلات خوش بگذره.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:33 توسط نجمه |

می خواستم این حرف ها رو در ادامه پست قبلی و به صورت پی نوشت بنویسم، اما گفتم شاید طولانی بشه و ...

به همین دلیل بهتر دیدم در قالب یک پست جدید بیانش کنم.

تو پست قبلی من جمله ای نوشتم که یک کلمه بی ادبانه توش بکار رفته " یک سری دلخوری های دیگر هم داشتم که بیشتر باعث تخمی شدن حالم در این چند روز بود."

دوستان کامنت هایی گذاشتن و عنوان کردن خوب نیست که یه دختر از این حرفا بزنه و ....

من یه دختر بیست و چهار ساله هستم. لیسانس بیولوژی از دانشگاه فردوسی مشهد دارم. 6 سالی هم می شه که کار می کنم و کارمند یه شرکت  درست و حسابی در بخش بازرگانی ام. کارم رو دوست دارم از زندگیم راضیم. دوستای خوبی دارم و....

خوب یا بدش رو نمی دونم اما در جایی که راحت باشم و احساس معذب بودن نکنم ( مثلاً در جمع دوستان صمیمی، خانواده فقط مادرم و خواهر و برادرم و چاردیواری وبلاگم) خودم هستم و هیچ لایه پنهان شخصیتی ندارم. همینم که می بینین.

تو محیط کار کارمند باادب و خوش صحبت و پرسر و زبونی به حساب میام اما تا حالا نشده به رئیسم بگم گفتید! همیشه ایشون امر فرمودند و من اطاعت کردم. خصوصیت ذاتیمه و احترام به دیگران مخصوصاٌ بزرگتر همیشه برام مهم بوده.

تو جمع فامیل دختر خوبی به حساب میام و کمتر کسی هست که از من بدش بیاد و می شنوم که پشت سرم حرف های خوبی زده می شه (خدا منو ببخشه که خیلی جاها از رفتارم چیزی غیر از اونی که هستم برداشت شده که خوب من اینو مدیون  لطف بزرگی هستم از جانب نیروی عظیمی که همیشه همراهم بوده) اینا رو نمی گم که از خودم تعریف کنم می خوام منو بهتر بشناسین.

روزی که نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم با خودم قرار گذاشتم اینجا هم خودم باشم. برام مهم نیست چه کسانی از دوست و آشنا آدرس منو دارن و میان حرفامو می خونن و چه برداشت هایی ممکنه بکنن، چیزی که من دنبالشم مهم تر از این حرفاس.

من اعتقاد دارم که یه سری حرف ها و کلمات کار آدم رو خیلی راحت می کنن. فکر کن با یه آدم الاغ طرفی! می خوای دربارش به یکی توضیح بدی. عوض اینکه سه ساعت بگی اون اینه و اینه و...... یه کلمه می گی خیلی الاغه. خلاص!

من یک روز خیلی بدی رو پشت سر می زارم ... شب دارم برای دوست جونم تعریف می کنم. لازم نیست هزارتا جمله قطار کنم که روزم چنین بود و چنان بود. کافیه بگم روز گهی داشتم!

و خوب امثال اینا خیلی زیاده. روزی که با دوست جونم آشنا شدم اون اوایل برام خیلی سخت بود. آخه اونم خیلی تریپ ادب و شخصیته! یکی دو تا چشمه براش اومدم و دیدم اونم اهل دله! یعنی بدش نمی یاد و بعداً اعتراف کرد که تازه حال هم می کنه با این طور صحبت کردن من و ازم خواست که راحت باشم و... .

خواستم بدونین. همین . من آدم بی ادبی نیستم. فقط در لغت نامه ذهنی ام یک سری کلمات هستند که کاربرد ویژه ای دارن و البته در محیط های ویژه.

توی خونه خودمون هم همین طورم و نزدیکانم این رو به عنوان ویژگی شخصیتی من پذیرفتند که نجمه برای مفاهیم خاص واژه های خاصی داره که خوب ممکنه بی ادبی باشه! اما مربوط به این نجمه است و قبولش کردند و باهاش کنار اومدند.

دوست های صمیمی ام هم همین طور، دوست جون هم همین طور. دوست دارم شماهام منو همین طوری که هستم بپذیرین و ازم نخواین که خودم نباشم. مرسی.

پ ن 1: امروز 40 دقیقه از انیمیشن پرسپولیس رو دیدم. معرکه است. مرور جالبی از اونچه بر ما گذشته تو این سالها. خیلی حال کردم. دعا کنین وقت کنم باقیشم ببینم.

پ ن 2: کی می گه تورم 20%؟؟؟؟ به جون خودم یه شیشه معمولی قبل محرم و صفر 20، 25 تومن بود. الان شده 45 تومن!!!!! این یعنی 20%؟

پ ن3: بچه ها شما رأی می دین؟ جدی می پرسم. دوست دارم هر کی اینجا رو می خونه نظر بده.

پ ن 4: Juno رو هم تو این هفته دیدم. اونم فوق العاده بود. مقایسه خنده داری می شه با ایران. مخصوصاً سکانسی که Juno به پدر و مادرش می گه که بارداره!

پ ن 5: همیشه 10 روزآخر سال حال عجیبی دارم. التهابی که پایانی براش متصور نیستم بجز لحظه سال تحویل. خیلی هیجان زده ام. دائم می خوام با یکی حرف بزنم و یه کاری انجام بدم... واقعاً حال و روزم دگرگون می شه.  دلیلش تا حدی برام روشنه اما حالش خیلی خاصه... امروز اوجشه!! این دوست جونم منو به امون خدا رها کرده دوباره رفته سوله. حرفم میاد!! چه کنم؟؟

پ ن6: مرسی منو می خونین. اینجا برام امن ترین جای دنیاس.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:51 توسط نجمه |

سه روزی که  گذشت  گند ترین روزهای من ظرف چند ماه گذشته بود. دوست جون رفته بود کرج کار داشت. کارش پایان نامه بود و در سوله انجام می گرفت. من تنها در خانه بودم. حوصله ام سر رفته بود. با خودم فکر کردم چه خوب است که خانه تکانی کنم. نمی دانستم چه غلط زیادی ای است که من تا بحال نکرده بودم. اما کردم ( غلط زیادی). و دهان خودم را سرویس کردم و اجدادم را به چشم دیدم. اصلن وقت نداشتم کتاب بخوانم یا فیلم ببینم. بدجوری جو مرا فرا گرفته بود.

همه ی شیشه های خانه مان  را پاک کردم و پرده ها را در ماشین لباسشویی شستم و دوباره نصب کردم. فرش ها را شامپو کشیدم. خیلی کارهای دیگر هم کردم. مثلن در تنهایی فکر و کمی هم گریه کردم. ( دلمان برای مادرمان و دوست جون تنگ بود) اما هیچ کدام به جان فرسایی تکانیدن خانه مان نبود.

هی شیطان می رفت توی جلدم که ولش بکنم اما فرشته نمی گذاشت و او هم گیر داده بود. خلاصه تمام شد. یک سری دلخوری های دیگر هم داشتم که بیشتر باعث تخمی شدن حالم در این چند روز بود. این چند روز خیلی بد بود.

نتیجه می گیریم که ما انسانها باید قدردان نعمت های خداوند باشیم و هیچ وقت پدر و مادرمان را اذیت نکنیم تا در آینده فرد مفیدی برای جامعه خود باشیم. این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:21 توسط نجمه |


26 سال پیش مثل امروز یه جوجوی کوچولو به دنیا اومد... تو بیمارستان هدایت ساعت 12 شب.
این جوجو رو اسمشو گذاشتن دوست جون.
 یه دوست جونی که خیلی مهربونه... خیلی دوست داشتنیه و از همه چی مهم تر اینه که دوست دختر خوش تیپی مثل من داره! اصلن مهربونی و اینا به کنار... دوست دخترش خیلی باحاله!!

تولدت مبارک دوست جون... امیدوارم همیشه شاد باشی و سال های سال این روز رو جشن بگیری.


 
پ ن 1: مراسم تولد به دلیل متقارن شدن با ایام محرم و صفر بعداً برگزار خواهد گردید.
پ ن 2: اطلاعیه دعوت از میهمانان متعاقباً پست می گردد.
پ ن 3: وسیله ایاب و ذهاب مهیا خواهد بود.
پ ن 4: این پست بعد از تبریک تولد ، در راستای حال دادن به خودم هم بود.
پ ن 5: اگر این آقای کاسنی نبود من چه کار می کردم؟؟ باز هم ممنون.




+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:17 توسط نجمه |

 

صبح با صداي بارون از خواب بيدار شدم . اومدم كنار پنجره، نفس كشيدم... نفس ... نفس عميق...

ريه هامو از بوي بارون و خاك نمزده پر و خالي كردم... باغچه همسايه مثل دفتر نقاشي بچگي هام شده بود. نمي دونم چه لطافتي ريخته بود تو اين هوا كه يهو ديونم كرد. با لباس تو خونه رفتم تو بالكن تكيه دادم به ديوار و خيس خيس شدم... دلم مي خواست داد بزنم .

دلم مي خواست يه دختر بچه بودم كه تو خيابون دست مامانشو يهو ول مي كنه و مي دوه زير بارون.

مثل بچگي ها تو راه مدرسه... چه عشقي مي كرديم وقتي بارون مي اومد... كيف و كتابايي كه خيس مي شد... مقنعه هاي كثيف... روپوش گلي... جوراباي خيس...  بچگي... بچگي... بچگي...

باورم نمي شه 25 سالم داره مي شه. اون موقع ها يه دختر 25 ساله به نظر من خيلي بزرگ بود اما الان مي بينم اون جوري هام نيست...

اين بوي بارون منو تا كجاها كه نبرد... روزاي آخر اسفند هميشه حال و هواي خاصي دارم. فك كنم همه همين طور باشن.. خاطرات اسفند هاي گذشته مثل يه  اسلايد شو از جلوي چشمم داره عبور مي كنه...

روزاي هيجان اسفند 80..... روزاي دلتنگي اسفند 81.....روزاي آفتابي اسفند 82....

روزاي جهنمي اسفند 83.... روزاي بي تفاوتي اسفند 84.... روزاي تنهايي اسفند 85....

...

...

...

نمي دونم سال ديگه كه دارم به اين روزام فكر مي كنم چه حسي برام تداعي مي شه ...

 اما اين روزا برام خيلي قشنگه.

 

بوي عيد داره مياد ... خيابون هاي پر ترافيك... مغازه هاي شلوغ ...  بساطي هاي آخر شب ...

ذرت مكزيكي و پيتزا پيكو و هات داگ كنار جوب هاي هفت حوض... ( مزه اش فقط همون كنار جوب خوردنشه!)

لباس نو...

حال و روز غريبي دارم... يه هيجان همراه با ترس ... كه نمي دونم از چيه!

اتفاقي در راهه؟؟ خدا مي دونه!


 

 

پ ن 1: نظرتون راجع به اين جمله چيه؟ از مسئول مالي شركت پرسيدم عيدي هامونو كي مي دين؟ برگشت گفت : من شب اربعين هزارتا كار دارم... نمي رسم به عيدي شماها فكر كنم. گفتن كلمه عيدي تو اين شب اكراه داره... چه برسه به دادنش!!!! ( چك من كه رو حساب عيديم كشيدم برگشت بخوره اكراه نداره؟؟؟)

 

پ ن 2: هفته پيش سنتوري رو ديديم ... از مهرجويي خيلي بيشتر از اينا توقع داشتم. اون شب خونه دوستمون DVD فيلم آخرش خش داشت و دستگاه باز نمي كرد... مونديم تو خماري كه حالا چي مي شه! بعد كه يكي آخرشو برام گفت با خودم گفتم كاش نپرسيده بودم... اونجوري خودم يه فكراي بهتري واسش مي كردم.

پولم به چشم... چرا مي زنين؟ عيدي مو بگيرم مي ريزم به حساب داريوش خان.

 

پ ن 3: براي دوست جون مي خوايم تولد بگيريم كلي ذوق دارم!! بچم روز درختكاريه!! فك كنين! صد رحمت به خودم كه روز تامين اجتماعيم!! لابد اگه پس فردا باهم ازدواج كنيم بچمون مي ره جلو در سازمان تامين اجتماعي درخت مي كاره!!

 

پ ن 4: اون جك و جونوراي پست قبلي واسه چهارشنبه سوري دعوتم كردن باغ!! خدارو شكر اون موقع مشهديم. امسال آخرين ساليه كه مامان اينا مشهدن. تابستون ميان اينجا.به همين مناسبت دسته جمعي هممون داريم ميريم عيد مشهد. حجة الوداع....

 

پ ن 5 : ندارم.

 آهان يادم افتاد 2 روز تعطيلي خوش بگذره... البته اگه تفريح تو اربعين اكراه نداره !!! خونه دارها كه مي رن سراغ اتاق تكوني ... ما عذب اوقلي هام مي ريم پي عشق و حال!!! ( املاي عذب اوقلي درسته؟؟)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:21 توسط نجمه |