تبليغاتX
ملخ


من پرسپولیسی هستم. دقیقاً خاطرم نیست کی و کجا این را فهمیدم اما از وقتی فهمیدم فوتبال یعنی چه فهمیدم که ته تهای دلم یک حسی دارم به این سرخ پوشهای پایتخت. هرچقدر هم مادرم اصرار می کرد که تاج تیم  جوانی هایش بوده و به عشق آن گاهی پیراهن آبی می پوشیده و ... به خرج من نرفت که نرفت. بعد که برادر فنچولکم اولین نقاشی های کودکی اش را از تیم پرسپولیس و صحنه های گل می کشید برایم مسجل شد که باید پرسپولیسی بمانم.

دوران دبیرستان کلاسمان 31 نفر بودیم. 29 نفر استقلالی و من و دیبا دوستم که الان کانادا زندگی می کند پرسپولیسی. آن سالها هم موسم گند زدن های پرسپولیس بود و ما چقدر فحش و توهین و تحقیر را تحمل می کردیم... بچگی و هزار دردسر. حتی آبرویم نمی رود اگر بگویم بازی پرسپولیس با ابومسلم می رفتیم پشت بام خانه مادربزرگ دیبا که نزدیک استادیوم تختی مشهد بود و آن بالا با بلوز و پرچم قرمز هیجانمان را تخلیه می کردیم.

تازه خجالت هم نمی کشم اگر بگویم عاشق رضا شاهرودی بودم و با بچه ها مسابقه داشتیم هر کس عکس جدیدتری بیاورد امتیاز بیشتری می گیرد.

روزگار گذشت و ماهم عطای فوتبال ایرانی را به لقایش بخشیدیم و فوتبال دیدنمان محدود شد به جام قهرمانان اروپا . ناگفته نماند  بعنوان یک دختر از نظر دیگران زیادی فوتبالی هستم اما این سالهای اخیر دل و دماغ این چیزها را نداشتم.

دیروز رفتم خانه خاله ام کلید باغ دماوند را بگیرم  آخر هفته با بچه ها برویم . شوهر خاله ام پرسپولیسی دو آتشه است. توفیق اجباری نصیبم شد بعد از سالها یک بازی را مستقیم ببینم. باورم نمی شد با گل های پرسپولیس مثل قدیم ها خوشحالی می کردم و جیغ می زدم و بالا و پایین می پریدم. خاله ام هاج و واج مانده بود ! یک لحظه دوربین رفت در جایگاه تماشاچیان و رضا شاهرودی را نشان داد همین طور عابدزاده و افشین پیروانی. نمی دانم چطور حسم را بگویم... بعد سالها فراموشی یک دفعه تمام آن روزها و خاطرات جلو چشمم رژه رفت... رضا شاهرودی که یک مرد جا افتاده نسبتن چاق بود و همان طور مثل قدیم انگشت سبابه دست راستش زیر چانه اش بود. یاد تمام بچگی ها ... روزنامه جمع کردن ها و اشک ها و شادی ها برای فوتبال.

حس عجیبی بود... خیلی عجیب !

پی نوشت:

 

1: دوست جون استقلالی است (خجالت هم نمی کشد!!)

2 : نمی دانم چرا اما بعد سالها هوس کردم پرسپولیس قهرمان بشود یه حال اساسی از این استقلالی های پر رو بگیریم.

3:پرسپولیس قهرمان می شود.

4:جای همه دوستان خالی داریم می رویم دماوند امیدوارم خیلی خوش بگذرد.

5: تعطیلات خوبی داشته باشید.

6: نداریم!!


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:56 توسط نجمه |

تعطیلات آخر هفته همیشه جزو شیرین ترین لحظات زندگی من است. یک هفته کار و درس و کلاس و خستگی و البته تفریح به امید یک آخر هفته لذت بخش، راحت تر سپری می شود. برنامه آخر هفته هم چند بخش متنوع دارد:

ظهر پنج شنبه، شب جمعه، صبح جمعه و عصر جمعه. بسته به امکانات و شرایط حداقل 2 مورد  به نحو احسن انجام شود و مورد سوم هم معمولاً سورپرایزمان می کند.

ظهر پنج شنبه ناهار خارج شهر می چسبد. کن، فرحزاد، لواسان، فشم ، دماوندو... محل های مورد استفاده می باشند.

شب جمعه اگر هوس بیرون رفتن بکنیم، دربند می چسبد. سینماو پارک هم بد نیست و البته فست فودهای پاتوق اختصاصی نجمه و دوست جون که در اقصی نقاط شهر انتظارمان را می کشد.  اگر هم دلمان جمع دورهمی بخواهد چترمان پهن است منزل رفقا. سور و سات هم معمولاً به راه است و جای همه دوستان خالی.

صبح جمعه برنامه صد در صد ورزشی است!! کله پاچه اول صبح و بعدش هم دوچرخه سواری پارک چیتگر یا ورزش صبحگاهی در پارک و البته کوه که در دست اقدام است. 

عصر جمعه هم چون کلن تریپ مقادیری رو به غم می زند سعی می کنیم برنامه کاملن مفرح باشد. ....


و اینگونه بود که من و دوست جون تصمیمات عمیقی در مورد خویشتن خویش اتخاذ نمودیم که نتایج آن متعاقباً اعلام می گردد.


 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:54 توسط نجمه |


من از دوران بچگی ام زیاد عکس ندارم. خواهر بزرگم فکر می کنم با پرتره ها و عکس های قدی اش 200 تایی عکس داشته باشد اما من در تمام این سالها از آلبوم همه خاندان و فامیل توانسته ام 5 ، 6 تایی عکس از خودم جمع کنم. مادرم تعریف می کرد دوست خانوادگی ای داشتیم که کرد بوکان بود و بعدها فهمیدند شوهرش از سران کمله بوده. برای عروسی می روند شهرشان و دوربین عکاسی حرفه ای پدرم را هم امانت می برند. در بین راه دستگیر می شوند و طبیعتاً دوربین ماهم به فاک عظما می رود.

و بعد این جریان هم من بدنیا می آیم و عکس بی عکس!! یکی نیست بگوید بی انصاف ها نگفتید این بچه پس فردا که بزرگ شد عقده ای می شود؟؟ یا مثلاً با خودش می گوید من انقدر در بچگی زشت بودم که پدر و مادرم رغبت نکردند یک عکس از من بگیرند!!

یکی دو تایی عکس آتلیه ای مربوط به 3، 4 سالگی ام دارم اما زیر 2 سال نه!!

همین جریان هم باعث شد یک بار که با خواهرم دعوای حسابی ای کردیم صاف دربیاید تو صورتم و بگوید: " بیچاره!! تو بچه پرورشگاهی هستی!! اگه راست می گی عکس بچگی هات کو؟؟؟ " و من هم تا مدت ها فکر می کردم این قصه حقیقت دارد!!

دیشب خاله کمدش را زیر و رو می کرد که رسید به آلبوم عکس و با اشتیاق صدایم زد و از دل این ماجرا عکس گوگولی جیگری که در سمت راست و بالای این وبلاگ مشاهده می کنید کشف شد!! بابت این رونمایی عظیم به جامعه وبلاگی تبریک می گویم و اگر استقبال چشمگیر باشد این داستان ادامه خواهد یافت!


پ ن :عکس مربوط به عروسی دایی ام می شود که من 2 ساله بودم . چقدر هم سعی داشتم با ادب و متشخص باشم! خودم هنوز در کف حالت دستم هستم!


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:34 توسط نجمه |

 

 

همین جا اول کار اعلام می کنم: اگر ضعف اعصاب دارید، اگر ترسو هستید، اگر زیر 18 سال سن دارید، اگر مبتلا به فشارخون و بیماری های قلبی هستید، اگر باردارید، اگر از شنیدن نام جن لرزه بر اندامتان می افتد و  

لطفاً از خواندن ادامه این پست صرفنظر کنید.

این ماجرا واقعیست:
چند تا جوان خوشحال و خندان به مسافرت شمال می روند. برای هیجان بیشتر از خیر گرفتن ویلا می گذرند و تصمیم می گیرند یک شب را نیز در جنگل و در چادر سپری کنند. عصر خوبی را کنار هم می گذرانند و بعد از صرف شام آماده ی خواب می شوند. قبل از خواب هم چند تایی عکس می گیرند تا خاطره ی این شب هیجان انگیز را ماندگار تر کنند. عکس اول با موبایل گرفته می شود. همه می بینند و خوششان می آید و عکاس جای خودش را با نفر بعدی عوض می کند و عکس دوم  عکس سوم  
وقتی عکاس سوم به صفحه موبایل نگاه می کند ، با صحنه عجیبی روبرو می شود. به جای سه نفر ، چهار نفر در عکس هستند!یک خانم بلوند مامانی هم کنارآنها دراز کشیده و به دوربین موبایل لبخند می زند!!
یک خانم جن که احتمالاً حوصله اش سررفته بوده و با دیدن چهار جوان خوش تیپ در دل جنگل هوس شیطنت به سرش می زند و دلش می خواهد با آنها عکس یادگاری بگیرد!!
این بندگان خدا تا صبح همدیگر را از ترس بغل می کنند و جیغ می زنند و جرئت نداشتند از داخل چادر تکان بخورند!!
عکس مربوطه را می گذارم در ادامه مطلب!! هنوز هم دیر نشده است !می توانید نبینید.

پ ن: قابل توجه دوستان این چهار نفر از بستگان دور من هستند و نقل مطلب بی واسطه است.
پ ن ن : قرار بود عکسی از خودم در وبلاگم بگذارم. حالا قسمت شد عکس جن گذاشتم!! (همشهری به خدا من جن نیستم!!)





ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:37 توسط نجمه |