ویترین های طلافروشی پر از حلقه های جورواجور بود. دختر و پسر
با سرهای بهم چسبیده محو تماشا بودن.
از سوزش و دردی که تو بازوم حس کردم ، یدفعه به خودم اومدم.
چرخ پر از چاقاله بادوم و باقالی پخته و گلپر رو که دیدم، نگاهی به صورتش کردم و
بعد به ناخن هاش که تو گوشت بازوم فرو می رفت. دلم هری ریخت پایین.
آروم گوشه لبش رو گزید و تو گوشم زمزمه کرد: چی کار کنم؟ این پدرسگی که تو شکمم جا خوش کرده، حالیش نیست اینی که الان کنارم داره راه می ره باباش نیست ! هوس می کنه.
پسر متوجه ما شد: عزیزم دوستت چاقاله بادوم دوست داره؟؟
دختر خندید، با اشتیاق گفت: آره، خیلی!
با دوستم و نامزدش رفتیم کریمخان حلقه انتخاب کنیم. دوستم
بارداره . از دوست پسر سابقش که برای آخرین بار رفت ببیندش و باهاش خداحافظی کنه.
خداحافظی عمیقی بوده ظاهرن!
پ ن: قطعن واقعیست. سوال نکنید لطفن.
پ ن ن: اصولن هر پولی که برسه دست آدم بدون اینکه انتظارش رو داشته باشی شیرینه. چه اسکناس پونصد تومنی باشه که تو جیب شلوار جینت پیدا می کنی، یا پاداش مجمع سالیانه شرکت باشه که یهویی قلپی می ره تو حسابت. گیرم که چهارصد و پنجاه هزارتومن بیشتر نباشه!! مهم اینه که این پول می تونست وجود نداشته باشه.
چقدر خوبه که آدم یه وبلاگ داشته باشه. یه جایی برای نوشتن حرفایی که گوش شنوایی براش نداری. یا داری و دم دستت نیست. یا هست و حرفاتو نمی فهمه یا؟؟!!
بالاخره خوبه که اینجا هست. یه اعترافی اول کار بکنم. من یه وقتایی دلم می خواد یه چیزایی رو اینجا بگم اما دچار خودسانسوری می شم. چون یه افرادی هستند که آدرس اینجا رو دارن و خوب صلاح نیست که بخونن. اومدم و یک خیانت بزرگ به وبلاگ ملخی ام کردم و رفتم یه گوشه دنیا یه وبلاگ دیگه ساختم. مثل یه خونه مجردی برای کارای خلاف!! اما حتی دلم نمیاد برم و یه سر بهش بزنم چه برسه به هوا کردن پست!! اصلن دوستش ندارم. این شد که درش رو گل گرفتم و ترجیح دادم همین جا با همین دوستام بمونم و اون حرفام رو هم یجوری بزنم که به هیچ جای هیچ کی بر نخوره.
یه سری از برو بچز این تعطیلات رفتن اصفهان- سلام شیخ جان- کلی بهشون خوش گذشته بود و این چند روز همشون اعم از ذکور و اناث دچار دپرسینگ ممتد شدن که ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟؟ یعنی ما مثلن بچه های تهرون با این همه ادعا انگشت کوچیکه ی تیپ و قیافه و مد و فشنیسم و پارتی روی و تریپ عشق و حال جوونای اصفهان هم نیستیم. همشون از دم کم آورده بودن. اینا رو داشته باشین. بعد یه جنبه دیگه از قضیه هم بوده که براشون خیلی هیجان انگیز و جالب ناک بوده و اونم پدیده جالب و متنوع و بدیع چند همسری ببخشید چند پارتنریه!! به حق چیزای ندیده و شنیده اما انگار قضیه خیلی جدی بوده. مثلن میزبان که خانم متاهلی بوده 3 فقره بوی فرند فول امکانات داشته و همسر محترمش هم ایضن!! و دوستان که یکی دو مهمونی و باغ تشریف برده بودند در کمال مسرت شاهد گیر دادن دختر و پسر به مال و اموالشون بودن (همون پارتنرهاشون) تا جایی که یک دو نفر که خیلی نوشیده بودن و همچین بگی نگی گ..ز شده بودن جرئت نمی کنن تنها برن بخوابن و با اعلام ضرب المثل یوسفول مالتو سفت نگهدار همسایتو دزد نکن دست عیال مربوطه رو می گیرن و به زور می برن می خوابوننش. و یه چند تا دختری هم جوگیر شده بودن و تریپ روشنفکری برداشته بودن فردا صبح با عکس های دونفره ای روبرو می شن که بوی فرند شون دست به گردن یکی دیگه داره دل می ده و قلوه می گیره!
اینا رو نگفتم که راجع به مردم خاصی قضاوت کنم. واضح و مبرهنه که این روابط تو هر شهر و دیاری وجود داره و خوب شاید برای شما عادی باشه. اما برای من نیست و دوست ندارم تو همچین محیطی باشم. جایی که به اطرافیانم اعتماد ندارم برام غیر قابل تحمله و به نظرم اصلن قشنگ نیست. جالبه که دوست فضول من طاقت نمیاره و از یکیشون سوال می کنه که تو چطور می تونی طاقت بیاری دوست پسرت تو جمع با فلان دختر اینطوری رفتار کنه و اون اظهار می کنه که کاملن طبیعیه و من اون رو آزاد می زارم و متقابلن من هم همین قدر آزادم!! و خوب اگه به من باشه مرده شور این آزادی و روشنفکری رو ببرن. من می خوام همون آدم امل باقی بمونم. خلاصه که این تعریف ها من رو هم به فکر فرو برد.
خدا جنبه هم بده بد نیست! خوبه من خودم نرفته بودم باهاشون وگرنه معلوم نبود چی می نوشتم.
دیگه اینکه مشهد خیلی خوش گذشت و زود هم گذشت و تا چشم بهم زدم دیدم کنار دوست جونم تو تورنادو نشستم ودارم عشق می کنم!! و خوب این داستان یکبار دیگه مثال لب جوی و گذر عمر رو به خاطرم آورد و بی وفایی و زودگذری این دنیا و دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد!! پس کماکان همان رویه سابق و لذت بردن از دنیا رو ادامه می دیم و حالشو می بریم.
دیگه اینکه کاسنی خان دعوتم کرده به یه بازی که در اسرع وقت لبیک خواهیم گفت. حمل بر بی توجهی نشود.
ولی جدی به اون داستان بالا فکر کنین و نظرتون رو بگین. با ذکر سن و محل زندگی و تحصیلات و وضعیت تاهل!!:دی
خوبم. نه خوب
نیستم!! خوبما ولی انگاری نیستم. اتفاق خاصی نیفتاده. حالا شاید یکم بشه گفت خاص .
ما قرار بود
این تعطیلات بریم شمالی ، جنوبی جایی! اما من مجبور شدم برم مشهد. نه اینکه کسی به
زور یقه ام رو بگیره ببرتما، نه! ولی موندم تو رودروایسی مامانم و خلاصه تصمیم
گرفتم برم. حالا دلم اینجاست یعنی دلم هردوجاست. هم اینجاس و پیش دوست جونمه، هم
اینکه خوب از عید تا حالا مامانم اینا رو ندیدم و اگه نمی رفتم حسابی دل مامانم می
شکست. از اونجایی که طاقت سر سوزن ناراحتی شو ندارم لذت یه سفر 4، 5 روزه درست
حسابی دونفره رو دادم و به جاش یه سفر تکراری نصیبم می شه. می دونم اونجام خیلی
خوش می گذره اما خوب طفلی دوست جونم که حسابی هم دلش سفر می خواست نمی تونه باهام بیاد
مشهد. چون اصولن مامانم اینا هنوز انقدرا روشنفکر نشدن که بوی فرندم رو ببرم
خونمون.
خلاصه که حالم
گرفته شده. سر دوراهی گیر کرده بودم که از هر راهش می رفتم یه ور دیگش دلخوری بود.
حالا خدا پدر
دوست جون رو بیامرزه که درک می کنه. فکر کن یه دوست پسری داشتم از این مدل ننر
ها!! حالا بیا و درستش کن.
آره دیگه فعلن
اوضاع احوالم اینطوریه. از وقتی فهمیدم خرداد ماه 5 روز تعطیلی داره هی گفتم کجا
بریم چی کار کنیم! حالام از همدیگه دوریم! البته خدا می دونه که ناشکری نمی کنما!
ولی خوب دیگه دوست داشتم باهم باشیم که نشد.
پنج شنبه جمعه
خوش گذشت و تفریحات پرفکت بود. کلاس زبان هم دوباره تاپ شدم. هواهم این دو سه روزه سنگ
تموم گذاشت. همه چی به نظر خوب بود اما این دل ما هی سر ناسازگاری گذاشت.
البته که می
گذره ولی سخت می گذره.
اینا رو نوشتم
که لال نرم مشهد. یعنی بدون پست خداحافظی. تعطیلات به همتون خوش بگذره
خوب نیستم . اصلن از این بدن و ضعف های عمومی گاه به گاه خسته شده ام. ناشکری هم نمی کنم. اما خوب خسته شده ام. دروغ هم به خودم بلد نیستم بگویم. من خودم را هم بکشم جز روزنویسی کار دیگری در این وبلاگ نمی توانم بکنم. یک جورهایی دفترچه خاطرات شده است. شاید همین روزها جای دیگری حرف های دیگری بزنم اما ظاهرن ناف این صفحه را با خاطره بریده اند!
این هفته را اینجوری گذراندم:
1- هی گفتیم دماوند دماوند! نمی دانم چشم کی دنبال این سفر 2 روزه ما بود که به سلامتی از دماغمان در آمد. عصر پنج شنبه و شب اش خیلی خوش گذشت. کلی تفریح کردیم و هی به خودمان وعده فردا را دادیم و رودخانه ای و آبشاری و صفایی!! صبح جمعه هنوز بیدار نشده بودم که موبایل لعنتی زنگ خورد. با دیدن عکس لبخند زنان خاله جان شستم خبردار شد که یه خبرهایی شده است. با ترس و لرز جواب دادم و دیدم بلللللللللله.دایی جان مادرم به رحمت ایزدی رفته است. تا اینجا اتفاق خیلی خاصی نیست اما اینکه به سنت همه خاندان مادری هرکسی که هر گوشه ای از این دنیا بار سفر آخرت را ببندد، فقط در گورستان خانوادگی آن هم در چند صد متری باغ مادربزرگم به خاک سپرده خواهد شد مسئله را کمی خاص می کند. به فاصله 2 ساعت سیصد چهارصد نفری از اهالی فامیل مثل مور و ملخ می ریختند آنجا و خوب اصلن بعید نبود محض فضولی هم که شده سرو گوشی آب بدهند و ببینند دوست های نجمه کی هستند که هر هفته یکی دو روزی به بهانه آنها فعل شریف پیچاندن صرف می شود. و بدین گونه بود که فرار را بر قرار ترجیح داده و بار سفر را بستیم.
2- سه شنبه مراسم همین خان دایی جانمان بود. مرخصی گرفتیم و رفتیم. الحق و الانصاف که فامیل خوش سلیقه ای هستند. همگی تصمیم گرفتیم و وصیت کردیم که مارا هم همین جا دفنمان کنند. عکسش را هم می گذارم تا لذتش را ببرید. این البته ویو کلی گورستان نیست. جایی است که اموات عصر ها می ایستند و چشم اندازی است که از آن به دنیا و بی وفایی هایش می نگرند. خود گورستان روی تپه ایست که از یک طرف به جاده مشرف است و از این ویو که شما می بینید به دهستان. جای قشنگی است. یکی می گفت چه فرقی می کند کجا برویم زیر خاک! اما به نظر من فرق می کند. اینکه بالای سرت دایی جانت باشد و پایین دستت عمه خانم و آن طرف تر جد مادری بالاخره نصفه شبی به دادت می رسند. آبی ، نانی، آفتابه ای چیزی دستت می دهند که!!

3- عصر سه شنبه با بدبختی خودم را رساندم مطب دکی جان که قال قضیه این عقل ما را بکند و همان یک ملخ مغزمان را هم دربیاورد. فقط مختصر بگویم تا دو ساعت بعدش جیغ و داد و گریه بود و طفلک دوست جون که رویش نمی شد بگوید نه مرغ خواستیم نه سیمرغ!! یعنی مرده شور ترکیبت با دندان یا بدون دندان . فشارم رسید به 7 و آمپول و سرم و کوفت زهر مار و الان دو روز است که مثل غشی ها هستم. تا بلند می شوم انگار سوار چرخ و فلک شده ام و دنیا و آخرت دور سرم تانگو می رقصد. انگار که خوب شدنی هم درکار نیست!!
4- بماند که آخر هفته هم به اف رفت و باید بشینیم دسته جمعی دعا کنیم که حالم از این بدتر نشود.
5- این دل گنجشکی ماهم دوباره هوای هندوستان کرده و دقیقه و ثانیه برای مادرمان تنگ می شود. من یکی که واقعن به درد زندگی خارج از کشور می خورم!! جنبه 900 کیلومتر راه را ندارم خیر سرم ادعا 100000 کیلومتر!
6- دو تا حفره به عمق غم های بشریت در دهانم ایجاد شده است. فکری ام می کند تا کی پر بشود؟؟ کاش چاله چوله های دلمان هم به همین سرعت پر می شدند.