تبليغاتX
ملخ


بیست و پنجم تیرماه یک روز کاملن معمولیه. روز تأمین اجتماعی و یکی از روزهای گرم تابستون.

برای مامان من اما یه مقدار خاص بوده. اونم سال 62. تو اوج جنگ و زمانی که بیمارستان ها پر از مجروح های جنگی بوده و یک زائو خیلی نمی تونسته اهمیت داشته باشه. قضیه طوری پیش می ره که مامان طفلکی من کنار یه نیمکت چوبی تو راهروی بیمارستان درد می کشیده و انقدر صبور بوده که صداش هم در نمی اومده. هر مجروحی هم که از کنارش رد می شده و وضعش رو می دیده می گفته: خانم دعا کن هم رزم هامون پیروز بشن. خدا دعای زن زائو رو قبول میکنه. (اوه مای گاد!! ها نوستالژیک واز ایت!!)

این طوری می شه که مامی جونم یه صبح تا شب درد می کشه و اواخر شب یعنی ساعت های 30/2 نیمه شب نجمه خانم تصمیم نهایی رو برای ورود به این دنیا اتخاذ می کنند و تشریف فرما می شن. مامانم می گه سخت ترین زایمانش بوده و من هم می گم صد البته ارزشش رو داشته!! و اونم همیشه می گه زرشک!! خلاصه که بیست و پنج سال پیش در چنین روزی بنده پا به این کره خاکی می گذارم .

همیشه فکر می کردم کسی که بیست و پنج سالش باشه خیلی بزرگه و باید خیلی از کارها رو انجام نده و خیلی خانم باشه و الی آخر.

امروز ، در آستانه بیست و پنج سالگی و وقتی که شاید خیلی ها فکر کنند بزرگ بودن و خانم بودن مهم ترین ویژگی این سن و ساله، خوشحالم که اعتراف کنم هنوز یک دختر بچه ی شر و شیطون و گاهی وقتا غر غرو و لجباز و اکثر مواقع (سعی می کنم ) مهربون با یه دنیا آرزوی کوچیک و بزرگ هستم که امیدوارم وقتی پنجاه سالم هم شد این حس و حال رو حفظ کنم.

تنها تفاوتی که با سال قبل دارم اینه که باید به کرم های محافظت پوست 25+ مراجعه کنم و یه مقدار بیشتر مراقب سلامتی و شادابی ام باشم. جدن حس خیلی خیلی خوبیه این بیست و پنج سالگی و با تمام وجودم دارم احساسش می کنم.

امیدوارم سال دیگه این موقع انسانی تر به زندگی نگاه کنم و دلم و قلبم و احساسم لطیف تر از امروز باشه.

انرژی های مثبتتون رو ازم دریغ نکنید.

 مراسم تولد فردا عصر در کافه شوکا برگزار می گردد.

حضور سروران گرامی باعث امتنان خواهد بود.


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:29 توسط نجمه |


فقط دو ساعت خواب عصرگاهی، اونم وقتی که تو شرکت اضافه کاری نمی مونی و برنامه خاصی هم نداری. کتاب آخرت تازه تموم شده و هنوز کتاب جدیدی به دستت نرسیده و می رسی خونه. دوست جون تا ساعت 6 باید بمونه سر کار جدیدش و اگر هم قرار باشه همدیگه رو ببینین زودتر از 8 امکان نداره. و تو رأس 5 می رسی خون!! خاله رفته حموم شوفاژها سرد بودن و خودشو مثل دلمه پیچیده تو پتو و خوابیده رو تختش.

از صبح تو شرکت مثل گردی ها چرت زدی (به دلایل کاملن نامعلوم!) و خوب الان یه خواب عصرگاهی باید بچسبه. و تو این خبط رو می کنی وکپه مرگت رو می گذاری!! بماند که شب بهت خیلی خوش می گذره و تفریح سالمت با دوست جون از نوع کاملن فرهنگی شامل مقادیری چای و میوه و گز اصفهان و گلاب به روتوون روم به دیوار یکم تخمه آفتابگردون تو پارک اندیشه و زیر انداز و قلیونی که روت نمی شه از تو سبد پیک نیکتون دربیارین چون همین هفته پیش تو شیان نزدیک بود بخاطرش به اف برین و خلاصه سر جمع شب خوبی داشته باشی.

 بعد برسی خونه. دوباره یکم هله هوله کنی تا وقت خوابت برسه و بعدشم یا علی!! خدا بده خواب!! دو قدم مانده به صبح و مصاحبه فریدون جیرانی با مهناز افشار از شبکه 4 رو تا ساعت 1 شب دنبال کنی و بعدش بیخوابی! هی فکر کنی، فکر کنی، فکر کنی اما بازم خوابت نبره. دو تا گله گوسفند از جلوت رژه برن بازم نخوابی. دلت دوست جونت رو بخواد و بدونی از خستگی بیهوش شده و بهش حتی یه دونه اس ام اس هم دلت نیاد بزنی نکنه با صداش از خواب ناز بیدار شه و بدخواب شه و صبح خواب بمونه و سرکار جدید کسل باشه و برای آینده شغلی اش خوب نباشه. به همه اینا فک کنی ولی بعدش بازم نخوابی. هی نخوابی هی نخوابی. یاد تمام غلط هایی بیفتی که کردی و نباید می کردی. حرفهایی که زدی و غلط کردی اصلن! این چه حرفی بود پریروز برگشتی به مامانت پای تلفن گفتی دختره ی الاغ؟؟ خجالت نکشیدی بیشعور! بعد گریت بگیره و بگی اگه یه قطره اشک بریزی انچنان می زنم تو سرت که یه عمر بیخواب بشی و بعدش از طرز حرف زدنت با خودت خجالت بکشی و بازم نخوابی.

یاد تمام فرصت هات بیفتی که راحت از دست دادی. یاد تمام تنبلی هات تو سال کنکور بیفتی و دلت بخواد خودتو جر بدی ! اما هیچ فایده ای نداره. لطف کن برای فوق یه رشته بهتری پیدا کن انقدر هم نصفه شبی مخ منو گاز نگیر. یاد دوست هات بیفتی. یاد بی معرفتی های خیلیا بیفتی. به این دنیای کثیف فحش بدی و بعدش به اشتباهت پی ببری و بشینی بازم خیام نازنینت رو بخونی تا خوابت ببره.

این می شه نتیجه اش که از صبح عینهو میش گیج ( اصطلاح اسپشیال مامانمه) دو دو بزنی و نفهمی چیکار داری می کنی. هزار جور فکر بی ربط در ادامه مباحث کلیدی شب گذشته بیاد تو مخت و تو عاجزانه دنبالشون کنی.

فکری ام حسابی. حالا اینا خوبه یا بده؟؟ اینکه 90 درصد مواقع آدم در طول روز انقدر از خودش کار بکشه که شب فرصت فکر کردن نداشته باشه و تا پاش برسه به تختخواب بیهوش بشه!! یا اینکه هر از چند گاهی یه همچین شبهایی رو هم داشته باشه و یه ریویو ای بکنی زندگی شو !! این البته جدا از لحظات ارادی فکر کردن و تصمیم گیری هست که با میل و رغبت خودت انجام می دی و صد البته به چیزایی فک می کنی که دوست داری. اگه خوبه چرا فرداش دهنت آسفالت می شه؟؟؟


بعد نوشت . خدا را خدا را که غافل نشوید از گوگل ریدر. همانا برای رستگاری  شما آفریده شده است اگر آگاه باشید.

 ( پلیز زحمت من رو هم کم کنید هی نیام جار بزنم بَبَم جان! آپ بیدم. البته تقصیر خودمه ها! انقدر دیر به دیر آپ می کنم ملت یادشون می ره من رو!)



+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:24 توسط نجمه |

حالمان خوب است. روزگار می گذرانیم.

دل و دماغ همه غلطی داریم الا آپیدن!! چرایش را خودمان هم نمی دانیم.

دوست جونمان هم خوب است، سلام می رساند. تورنادو از حبس درآمده هم ایضاً.

دی اس ال شاتل256 که باشد، گودر جان هم همراهی کند لذتی بالاتر از خواندن شما نیست.

این روزها کتابی می خوانم بهتر از برگ درخت، با ولعی همچون لیسیدن یخمک شاتوت در ظهر تابستان. سمرقند نوشته امین مألوف ترجمه کاظم شیوا رضوی. زندگی نامه شاعر محبوبم خیام. گیرتان نخواهد آمد، به سوختن ماتحت بسنده کنید!!

باقی بقایتان. 
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:6 توسط نجمه |

به دو تا بازی دعوت شدم. یکی از طرفاین آقا، اون یکی هم از طرف این آقا!

بازی اولی که مبتکرش استاد توکا بود و فکر کنم الان دیگه اکسپایر شده باشه !

یه چیزی رو دلم می خواد بدونین. من بیشتر با وبلاگ خوندن حال می کنم تا وبلاگ نوشتن. اگه به این لیست پیوندهای وبلاگم نگاه کنین و بلاگ خون حرفه ای هم باشین، متوجه خواهید شد چی می گم. تقریبن اکثرشون آدم ها و وبلاگ های معروفی هستند(غیر معروف ها توهم برشون نداره) و افتخار می کنم که خوانندشون هستم.

لذت سرشاری که هر صبح به من می دن با هیچ چیز قابل مقایسه نیست . اینکه صبح به صبح بیام اینجا بشینم پشت کامپیوترم و دونه دونه بخونمشون و کیف کنم و زندگی کنم ونظر بدم و تو غم و شادی هاشون سهیم باشم و خلاصه معتادشون شدم یه جورایی!! یه دوستانی هم هستند که خوب خیلی مشهور نیستند اما به معنای واقعی دوست هستند . بی هیچ منتی میان اینجا و به درد دل هام گوش می دن و بدون اینکه حضور فیزیکی تو زندگی من داشته باشند ، خیلی وقتها بیشتر از دوست های دنیای واقعیم به دردم خوردند و حرفم رو فهمیدند.

همین جا از تک تکشون تشکر ویژه می کنم و خانم ها رو می بوسم و آقایون رو هم به یک دست خشک و خالی اکتفا می کنم و از باقی ماجرا فاکتور می گیرم.

و اما پیوند های وبلاگ من:

توکای مقدس : استادِ طنازِ کارتونیستِ معمارِطراحِ... بازم بگم؟

آذرستان: از وقتی ازدواج کرده، سالی یه بار آپ می کنه!

نیک آهنگ کوثر: کارتونیست تحلیل گر سیاسی.

گوشزد : دکتر جون نظر سنج .

حاجی واشنگتن: خبرنگار اون ور آب.

35 درجه: بهترین وبلاگ سال گذشته، طراح بحث های جنجالی.

یک پزشک: نمونه انسانی که موندم چطور ایرانی شده؟ خیلی باکلاس تر از این حرفاس.

مسیح : نویسنده سیاسی بازگشته به وطن.

کاسنی: کارتونیست جوان، مهربان و با معرفت.

کارما: فرشته هشدار به من.

قربانی شماره 14: هم نام فلسفه خوان شیرازی.

شیخ الشیوخ: شیخ اصفهونی ، پیر دل جوان.

مگس : هنرمند بزرگ کم سن و سال با آیند ه ای به روشنی خورشید.

از پشت یک سوم: باحال ترین وبلاگ تاریخ بشریت.

لابدان : کاوه گیلانی، روراست و خودمونی.

Alone141: همشهری تنها.

آذرزاد: لیلای گل و مهربون و عزیز من که خیلی ماهه.

میرزاپیکوفسکی: با مکالمه های عرشی اش، ساعتها زندگی می کنم.

دنیای کوچک آقای اوف : ساده و صمیمی.

الیزه : یادم نیست از کی ولی با اینکه نمی شناسمش همیشه می خونم.

مینیمال های رضا ناظم : مینیمال هاش موهای تنم رو سیخ می کنه. از وقتی کتابش چاپ شده ، بعید می دونم زنده باشه!!

اولدفشن: خلاق، نو اندیش و با دید عالی هنری.

علی بای : لینک بازی های یوفا 2008 اش کلی کمکم کرد تو این مدت.

فالشیست: دختر شیرازی قرتی!!

تنهایی پر هیاهو: باید بیشتر باهاش آشنا بشم.

خورشید خانم : متفات و رک.

پیاده رو : طنازی که با تعریف های استاد توکا پیداش کردم و ازین بابت کلی خوشحالم. عالی می نویسه.

داداهوتی : simple man with simple life!!

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها: ذهن خلاق با قلم سحر انگیز، متفاوت و پر هیجان.

دیدین چقد خوش به حالمه با این همه وبلاگ های مامانی؟؟

بازی دوم که زیاد هم ازش سر در نیاوردم فکر کنم درباره این باشه که از چیا خوشم میاد و از چیا بدم میاد!! یعنی چیا اصولن رو نرو آدم ماراتن می رن و چیا نه!

مختصر بگم. اول اونایی که بدم میاد: یکی جلوم انگشت کنه تو دماغش، برم حموم آب سرد بشه یا فشارش کم بشه، اس ام اس بی مزه برام بیاد، یکی تو رودرواسی بقیه من رو هم به جایی یا چیزی دعوت کنه، یکی که حوصله اش رو ندارم زنگ بزنه و قطع هم نکنه، دیگه چیزی یادم نمیاد فعلن.

چیزایی هم که دوست دارم: یکی سورپرایز (شگفتانه !!) ام کنه، احساس کنم دیگران از با من بودن حس خوبی دارن، یه دوست قدیمی بهم زنگ بزنه یا اس ام اس بده، خوشحالی دیگران، کتاب جدید، ذرت مکزیکی، همینا دیگه.

این چند روزه اتفاق زیاد افتاد. اولن که روز مادر رو به همه مامان های گل تبریک می گم. من که کنار مامانم نیستم ، اما از همین جا دست و پاشو می بوسم و رسمن و کتبن اعلام می کنم تا عمر دارم نوکرشم. همین طور روز زن رو (از نوع ایرانیش) به همه خانم ها تبریک می گم. من که گل و شکلات و شیرینی و کریستال!! هدیه گرفتم با کلی تبریک از همکارام و روز خیلی خوبی داشتم.

بعدم اینکه پنج شنبه پلیس بزرگراه من و دوست جون و تورنادو رو گرفت. تو اتوبان نیایش لایی بازی می کردیم که یهو یه زانتیای سفید پیچید جلومون و یه آقای کاور به تن پیادمون کرد. فقط اینو بگم که به پلیس و راهنمایی رانندگی کلی امیدوار شدم. اولین پلیسی بود که عمیقن تحسینش کردم. کلی باهامون رفیق شد و بعدم جریممون نکرد. فقط تورنادو رو 3 شب خوابوند!!

نظرتون چیه من زود به زود آپ کنم انگشت درد نگیرم از تایپ کردن؟؟


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:10 توسط نجمه |