
یه جایی نزدیکی دماوند*، یعنی تو خود شهر یه دوراهی هست که
تابلو داره به سمت بی بی زبیده، یه سراشیبی تند و تیز که هر وقت می بینمش یاد ژیان
زرد رنگ حاج علی میفتم که چقدر بخاطرش مسخره اش می کردیم.
سراشیبی رو که می ری
بالا هوا 5 درجه خنک تر می شه، یه نسیمی می خوره تو صورتت و بوی عجیب و غریبی رو
که خاطره تمام بچگی هاته برات سوغات میاره.
نمی دونم اینجا چی داره، چه نیرویی، چه
قدرتی، چه سری! اما برای من عزیزترین جای دنیاست. پر از نوستالژی، پر از بچگی ، پر
از خاطره... جایی که خاطره بچگی مامانم توشه، خاطره بچگی های من و ترمه و کیوان و
محمد و رضا وندا و.... تمام بچه هایی که سه ماه تابستون رو از صبح تا شب تو باغ عزیز
جون و رودخونه و آبشار ورجه وورجه می کردیم تا آخر شب یه گوشه از خستگی خوابمون
ببره.
از همون بچگی حالیم بود که اون فضا یه فضای دو نفره است،
باید دونفر باشی تا بری از اون چشمه لب رودخونه آب بنوشی، که بری پاتو بزنی به
خنکای اون آب و ببینی چقدر می تونی زیر آبشار وایستی. چشمای یکی دل نگرونت باشه
وقتی از اون پل نصفه نیمه رد می شی... آره از همون روزا دلم می خواست اونجا تنها
نباشم.
مرسی از این که خاطرات بچگی هام رو زنده کردی، مرسی که ازم
فیلم گرفتی موقع رد شدنم از اون پل، مرسی که بهم خندیدی، مرسی از اون عکسای یهویی
لب آبشار... لب رودخونه.
دیونه! می دونستی تجسم واقعی رویای بچگی هام شدی؟؟
*: جایی به اسم مراء، منطقه آبا و اجدادی مادرم.
پ ن: راستی وبلاگم یکساله شد!!
با عرض پوزش از محضر مبارک دوست جون
احترامن به عرض خوانندگان محترم می رساند بنده رسمن و کتبن و شرعن و غیر شرعن شیفته
یک عدد آدم شده ام به نام حامد بهداد به خاطر یک فقره بازی در فیلم حس پنهان!! البته
بهتر بود اینجانب این حس زیادکی بد را همانند فیلم اندکی پنهان می نموده بودم، اما
نشد.
اینگونه شد که اصلن کاری ندارم فیلمنامه چقدر چیز کم داشت و اصلن شخصیت پردازی
چه بود؟ یا کدام آدم عاقلی مهتاب کرامتی را ول کرده و عاشق نیوشا ضیغمی می شود!! اینها هیچ چی، ولی
بروید یک بازی ناز و خدا ببینید که در این
سالها نمونه اش از انگشت های یک دست هم کمتر بوده است.
رونوشت به دوست جون با اعلام مراتب عمیق شرمندگی.
نویسنده های وبلاگ وقتی پست می نویسند
شاید در اون لحظه احساس نکنند این نوشتن چقدر می تونه مهم باشه، اما خیلی وقتها
این طوریه. البته نویسنده ای که می گم یعنی کسی که وبلاگ مشهوری داره و کلی
خواننده و کامنت گذار و این حرفها!
دیروز در جمعی بودم تقریباً ناآشنا. فقط میزبان رو می شناختم که چندین نفر
دیگه هم مهمون داشت. این مهمونا از وقتی که اومدن همشون دنبال فرهنگ لغت می گشتند
و ظاهران کلمه مورد جستجو یک اسم بود. من هم ساکت نشسته بودم و به تلاششون نگاه می
کردم. از اونجایی که میزبان فرد صاحب معرفت و با فرهنگی هست تعداد زیادی لغتنامه
فارسی و انگلیس داشت و همه رو جستجو کرد و در نهایت یافت می نشد!!
دیگه طاقت
نیاوردم و پرسیدم دنبال چی می گردین؟ خواهرزاده اش به نام میم که دختری 23 ساله و
بسیار آروم و منزوی نشون می داد گفت: لیلیت...
هیجان زده گفتم: می دونین لیلیت
کیه؟ داشتم توضیح می دادم که میزبان گفت: بله می دونیم میم بهمون گفته! و اونجا
بود که همینجوری بی هوا گفتم: نکنه تو هم تو وبلاگ توکای مقدس خوندی؟؟ میم فریادی
از سر هیجان کشید و گفت آرررررررررررره!! مگه تو هم می خونیش؟ من هم کلی پز دادم و
گفتم بععععله! پس چی ؟
خلاصه دخترک منزوی ساکت تبدیل شد به مصاحبی که ساعتی رو باهم به گفتگو نشستیم و مایی که هیچ وجه اشتراکی تا اون لحظه نداشتیم، شدیم دو تا دوست.
خلاصه آقای توکا بدون که با
نوشتن این پست های معرکه ات، خونواده هایی می رن و مطالعه می کنن، فرهنگ لغت هایی
باز می شن، ذهن هایی در گیر می شن و دخترهایی با هم دوست می شن و این به نظرم کل
تا قشنگه و نازه!
بعد ترشم امروز ناهار مهمون یکی از همکارها بودیم. دلمه بادمجون و فلفل سبز و
کدو و خلاصه شاهکاری بود به اسم ناهار. فوق العاده باسلیقه و خوشمزه و با عشق پخته
شده بود.
یه همکار دیگه داریم که جزو همکاراته آخی باید به ثبت برسه! باید می
اومدین قیافشو هنگام خوردن می دیدین! حاضرم شرط ببندم تو عمرش همچین غذایی نخورده
بود! در تمام طول ناهار حاضر نبود یک کلمه حرف بزنه نکنه عقب بمونه! بعد دلش نمی
اومد ول کنه! آقا هی خورد خورد خورد گفتم الانه که بترکه! بعد همین جوری که می
خورد هی به اینور اونورشم نیگا نیگا می کرد ببینه بیداره یا داره خواب می بینه.
خلاصه که ناهار مبسوطی بود جایتان سبز!!
بعد به یکیشون بگی شکمو، انگاری فحش ناموس دادی!
می گرفتم فیلمشو بلوتوث می
کردم خوب بود؟؟
مردا همشون همینن!! شکمو ...! :دی
