تبليغاتX
ملخ


- اولی ( 29 ساله مطلقه، دارای یک فرزند 10 ساله) :

می گن بهزیستی به خانم های مطلقه 2 میلیون تومن وام می ده!

- دومی (25 ساله، مجرد ) :

چه خوب! حتمن برو دنبالش. به دردت می خوره، می تونی باهاش یه سرمایه گذاری کوچیک انجام بدی.

- همون اولی : آره ، می خوام بگیرم. باهاش یه سرمایه گذاری مطمئن می کنم.

می خوام سینه هامو جراحی پلاستیک کنم!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:42 توسط نجمه |


طی یک عملیات انتحاری!! به پیشنهاد دوست جون گوشی p990 طفلک بیچاره من فلش شد و تمامی کانتکت هام پرید!!

الان همه آدم های دور و برم فقط یکسری شماره ان که هیچ فرقی هم باهم ندارن!

کاش دل بی صاحاب مونده آدم هم مثل گوشی بود!

می شد فلشش کنی و خلاص!! نه یادی ،نه اسمی، نه خاطره ای!!


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:33 توسط نجمه |




جوجو کوچولوی خاله که هنوز بلد نیستی صدام کنی... پسرکم ، کسری جان

نمی دونم کی و کجا می تونی برای اولین بار این حرفهای خاله نجی رو بخونی، چند سالته و چه احساسی نسبت به من داری!

نمی دونم هنوزم  وقتی من رو می بینی از فرط خوشحالی جیغ می زنی؟

 هنوزم موقع خداحافظی دستاتو محکم دور گردنم حلقه می کنی یا نه؟

نمی دونم الان که داری اینها رو می خونی چه فصلی از ساله و فاصله بین ما چقدره...

اینها هیچ کدومش برام مهم نیستن عزیزم.

فقط می خوام بدونی این روزها  قشنگ ترین و پاک ترین احساس دنیا رو در کنار تو تجربه می کنم. حس مادر بودن .

وقتی برام می خندی، بوسم می کنی، با دستای کوچولوت نوازشم می کنی و مثلاً می خوای منو بخوابونی...

حتی اگه هیچ وقت واقعاً مادر نشم

یا هیچ وقت فرصت تکرار این حس رو نداشته باشم...

به اندازه تمام محبت کودکانه ات دوستت دارم.

 


پ ن: عکست در شهرک غزالی – 20 ماهگی در حالیکه لباس کودکی دکتر قریب رو پوشیدی.


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:47 توسط نجمه |


امروز تاریخ آخرین پستم رو نگاه کردم، از خودم خجالت کشیدم که انقده تنبلم!! ایضن از شما!

1- می گم این تین ایجر های امروزی خیلی حالی به هولی انا!! خداییش مام دبیرستانی بودیم خیر سرمون. ته تفریح و عشق و حالمون این بود که مثلن تو پاساژی جایی ، بریم واسه خودمون یللی تللی و 2 تا پسر هم بیفتن دنبالمون و ماهم از خجالت سرخ و سفید بشیم و آخرشم بریم خونه هامون و تا دوسه روز سر این قضیه بگیم و بخندیم. بحث فلسفی نمی خوام راه بندازم که این خوبه یا بده یا هرچی. فقط مقایسه. حالا الان بچه ها خیلی راحت تر شدن. خیلی راحت تو پارک ها با هم اسکیت سواری می کنن، والیبال و بدمینتن و ... بازی می کنن، با هم تفریح می کنن!! تفریـــــــــــــــــــــــح!!

 این خیلی مهمه . طرف نیاز داره به جنس مخالفش حتی در این حدی که باهاش باشه و صحبت کنه و یه دوستی ساده داشته باشه. تا همین حدش هم خیلی از نیازهاش ارضا می شه و اگه یه کمی آموزش دیده باشن از طرف خانواده هاشون مطمئنن منحرف نمی شه. حالا یه ذره هم شد ، شده دیگه. سخت نباید گرفت چون سخت گیری نتیجش خیلی بدتره. حداقل این بچه ها وقتی میان دانشگاه یا محیط اجتماعی بزرگتر خیلی از پیچ و خم های روابط رو بلدن و با روحیات جنس مخالف آشنایی دارن.

رفتارهایی از هم دوره ای های خودم چه پسر و چه دختر به یاد دارم که باعث تاسفه و تنها دلیلش هم ایزوله بودنشون قبل از ورود به جامعه بزرگتر بوده وبس.

 حالا چی شد که اینا رو گفتم ، اتفاق امروز تو شرکت بود. پیمانکارمون کسالت داشت و آقازاده رو فرستاده بود تا یکسری مدارک بگیره. ایشون هم بهمراه دوست دخترشون تشریف آورده بودن و نشسته بودن روبروی من تا مدارک رو آماده کنم. نمی دونین چقده نازو گوگولی بودن این دوتا...حدوداً 15 ، 16 ساله. از ته دل با هم می خندیدن و مسخره بازی می کردن یه جوری بهمدیگه  نگاه می کردن که آدم دلش می رفت.  دلم خواست من و دوست جون هم 15 سالمون بود!! فک کنین! نه دغدغه پول و کار و زندگی رو داشتیم، نه به آینده نزدیک فکر می کردیم و نگرانش بودیم...فقط باهم بودن و ...

جالب ترین قسمت قضیه اینه که معمولن این روابط بعد از گذشتن از این دوران خود بخود کمرنگ می شه و هرکسی می ره دنبال سرنوشت خودش و این کار هم آگاهانه انجام می شه. خیلی تو این مدت باهاش برخورد داشتم و دور و برم زیاد دیدم و به نظرم این خیلی خوبه.

2- ...

3- شکل زندگیمون عوض شده. از اون هیجان و تب و تاب اولیه افتادیم . دیگه هر هفته مهمونی و پارتی نمی ریم، هر شب با دوستامون دور هم جمع نمی شیم. ماهی یکبار شاید ببینیمشون. بیشتر به خودمون می رسیم، به زندگی دو نفره جدا از هم که فقط و فقط به این علته که خونه نداریم. البته آواره نیستیم، منظورم خونه مشترک بود. این دوره هم برام جذابه و فک کنم لازم باشه گذروندنش. تجربه های خوبی دارم به عنوان یک دختر 25 ساله.

4- کلاس زبان جدید شروع شده و بنده به مثابه الاغکی درون گِل می باشد استم. Vocabulary 1 آریان پور از مجموعه مهارتهای IELTS! سخته برای من که همیشه تاپ بودم و حالا مثل خنگولا به جزوه هایی که بهم می دن می نگرم.

البته این جوریام نیستا! ولی خوب من بیشتر از خودم توقع داشتم و حالا می فهمم توقع احمقانه ای بوده.

5- شاید آخر این ماه همه ی دوری ها و غم و غصه هام تموم بشه. اگه خدا بخواااااد!

لحظه های قشنگیه موقع افطار، برام دعا کنین که خدا بخواد.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:23 توسط نجمه |