تبليغاتX
ملخ

به همین زودی یکسال گذشت جوجو. یکسال! برای من و تویی که هی روزها رو می شمردیم تا بشن ماه و ماهها بشن سال اتفاق مهمیه. مگه نه؟
نمی دونم تا کی این روز قراره با مستی همراه باشه؟و حتی با راستی.
تا کی جشن باشه و خوشی و من و تو و یه دنیا آرزو.
اما بهترین لحظه هاست وقتی تمام این اتفاق های خوب کنار همن.
دوست دارم این روزهامو. خیلی زیاد.
مبارکمون باشه.

پ.ن:
اگه هنوزم با این وبلاگ قهری که هیچ! اما اگه آشتی کردی خوشحال می شم خبرم کنی.
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:37 توسط نجمه |





من چی بگم که هرچی گفتنی بود مسیح عزیز گفت. نوشته اش رو گذاشتم اینجا، من هم به مسیح علی نژاد هم به گل شیفته فراهانی و به تمام زنان آزاد ایرانی افتخار می کنم.



لبخند ناب گلشیفته چون اشک و ضجه مادرانه اش در میم مثل مادر  دلی از ما برد که هنوز میان خنده و بغض مانده ایم کدام را برگزینیم. اصلا بگذار فعل هایم را جمع نبندم و بیخود به نمایندگی از این نسل پیچیده و درد کشیده که هر یک ساز خود می زند حرف نزنم. خودم را می گویم و از حس خودم برایت می نویسم گلی سینمای ایران.

دیروز دوباره با تو هم حس بودم.  عین همان روز که با صدای فریاد های دل خراش تو و نفس تنگی کودکت در میم مثل مادر، های هوارم بلند شد و صورت به زشتی کج و کوله کردم و گوشه سینما، روی زمین سرد زانو زدم و با تو گریستم.

تو راهروها را می دویدی تا جنین از بطن بیندازی ، من انگار جنین در بطن داشتم. جوان تر بودی و شاداب تر از من اما  دردهای همه این سالهای مرا چه خوب زار زدی که اگر نمی زدی این گلو خود می درید از  هجوم دردی که هنوز مانده ام جنس اش از چیست که چنین گاهی زمین گیرم می کند . با تو مادرشدم ، با تو دربه در شدم و با تو مردم آن روز . آنقدر همه را مشعوف بازی هنرمندانه و گریه رندانه ات کردی که حتی دولت معلوم فعلی را هم چنان به وجد آوردی که فیلم ناب “میم مثل مادر ” را در بسته ها و هدایای نوروزی تقدیم دانشجویان خارج از کشور کرد که الگویی تمام عیار شوی از یک مادر و زن ایرانی برای  دانشجویان تا مبادا ظواهر غرب ظرایف ایثارگری یک  مادر ایرانی را از یادشان ببرد.

دیروز این الگو ناگهان رخت ریا از تن در آورد . حالا دست های تو عریان بود و موهای پریشان تو آشفته تر از همیشه بر صورت رها مانده بود.  در کنار ستاره های سینمای هالیوود  مغرورانه ایستادی  و معصومانه به دوربین ها لبخند زدی. من حال دولت معلوم را نمی دانم اما حال خودم خوش بود . نمی دانم وزیر علوم و رئیس دولتش وقتی موهای رها و چشم های سیاه تو را دیروز در رسانه های ایران و جهان دیده اند بر خود نفرین فرستاده اند که چرا همین امسال فیلم تو را مغرورانه برای دانشجویان همه کشورها هدیه فرستاده اند یا نه تفسیری دیگر گونه بر فریب خوردگی تو می نویسند و مسولیت خود سبک تر می کنند اما من و به گمانم باقی هم نسل های من از اینکه تو دروغ نگفتی با تو لبخند زدیم و گفتیم :

بلاخره یکی پیدا شد که شال و کلاهش به تن اش زار نزد و تصمیم گرفت خودش باشد. بلاخره یکی لباس  مسلمانی  را به باد طعنه و طنز و سخره نگرفت که چندین قلم آرایش و چند گیس از گوشه روسری نیمه اش بر شانه بیندازد تا نشان دهد از فرط ترس و امید به بازگشت به حجاب قانونی کشورش پایبند است.

اما گلی یادت نرود تو و باقی کسانی که دیگر فقط مال خودتان نیستید و کم کم  می شوید سهم  یک ملت دلداده، به همین راحتی ها نباید دل از دلدادگان ببرید و بروید پی کار خودتان . یادت نرود خیلی ها هنوز در جشنواره فجر صف می کشند برای نقش آفرینی های گلشیفته به نام پدر، برای گلشیفته اشک سرما ،برای گلشیفته میم مثل مادر و برای گلشیفته فراهانی.

می دانم این نوشته را هیچ جا نمی توانم منتشر کنم . آخر من و باقی روزنامه نگاران ،معذورتر از تو و  تو جسورتر از مایی  اما  دلم نیامد که نگویم  هرجا دلت خواست و هر جا که اینده ات روشن تر بود برو  اما به این راحتی ها حرف از نیامدن نزن.

روسری از سر برداشتن تو  که به حجاب باور نداری به همان اندازه برایم ارزشمند است که روسری بر سر کردن یک دوست مسلمان در همان سرزمین آزادی که به تو نیز اجازه انتخاب داده است. راست گفتن تو به همان اندازه به دل می نشیند که راسخ بودن معتقدان. برای من هم تو که دروغ نگفتی و هم او که به واسطه ایمان و اعتقاد اسلامی اش حجاب از سر بر نمی دارد به یک اندازه عزیزید و به همان اندازه منفور آنان اند که به ضرب چماق روسری بر سر می کنند و به ضرب چماق روسری از سر بر می دارند .

حالا با این موجی که به راه انداختی از چه می هراسی؟ چه کسی جرات در افتادن با موجی که به راه افتاده را دارد؟ آزاد باش و به ایران برگرد. سینمای ایران حق تو است و تو حق سینمای ایرانی.  مگر عده ای هنر فروش که اینک بر مصدر قدرت نشسته اند می توانند  به همین آسانی با آبروی کشوری بازی کنند  و ستاره ای که اینک در جهان می درخشد را از درخشیدن بر پرده سینمای ایران  محروم کنند. خیال پرداز شده ام ؟ نه گلی جان چنین نیست. این همه گلو پاره می کنم که ما اگر یک گام به عقب بگذاریم دیگران ده گام به جلو می آیند و کشور را کامل صاحب می شوند اما نمی دانم چرا دوستان گوششان بدهکار این حرف ها نیست و تا یک روسری از سر برداشتند و یا  نوشته و کتاب و مقاله ای در این سوی آب منتشر کرده اند از ترس مرگ خودکشی می کنند و سریع اعلام می کنند که دیگر به ایران بر نمی گردند. تو اینگونه نباش . آزاد باش و به ایران برگرد و محک بزن تحمل بزرگان کشوری را که مسلمانان آزاد لبنان را عزیز می دارند و کمک های ملیاردی برایشان حواله می کنند اما همان آزادی را برای مسلمانان کشور خود حرام می دارند. آزاد  باش و برگرد و اولین باش تا ببینی تا کجا قرار است هنرمندان ما علاوه بر بازی در نقش های سینمایی  ”خود” را نیز نقش بازی کنند. می دانم جوانی و راه پیشرفت فراروی تو بسیار است اما شانه کوچکت را پس نکش از پذیرفتن مسولیتی که هنرت برایت سبب ساز شد . این روزها تنها تو می توانی با حاشیه امنی که مهر ملت و نگاه مخاطب و نگاه جهانی  برایت رقم زده است ، کمی،  تنها کمی ریسک کنی و برگردی و راهی را بگشایی هرچند کوچک ، هرچند باریکه اما روزنه امید باش به اندازه خودت. از نیامدن نگو.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:56 توسط نجمه |



عکس بالا متعلق به یکی از همسایه های محل شرکت ماست، یکسال و نیمه که پیاده رو خیابون رو برای ساخت و ساز بند آورده و به حول و قوه الهی چند روزی می شه که ساختش با مدرن ترین تجهیزات به اتمام رسیده.

و خوب وجه تسمیه هم که واضح و مبرهنه.

می مونه نیت سازنده که انشالا اونم خیره. تا نظر شما چی باشه؟؟

پ ن : کیفیت عکس رو حال می کنین؟؟


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:52 توسط نجمه |




پازل هزار تکه اش رو خریدم دارم باهاش زندگی می کنم.

ذره ذره می سازمش؛ انگار که من خالق دوباره اش هستم...

لذت بی نظیریه.



+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:51 توسط نجمه |


چند روزیه لینک یکی از قطعه های محسن نامجو به صورت زنجیره ای و کاملن مد شده و به روز تو وبلاگ ها دیده می شه!! اجراش فکر کنم  مربوط به همین اواخر باشه! روزی که رفت بر باد .

در جریان هستین که جناب محسن خان عزیز خراسانی هستن و در مشهد بزرگ شدن! و دقیقن زمانی که من دانشجوی دانشگاه فردوسی بودم تو سالهای 80 و 81 ظاهرن کنسرت هایی هم در دانشگاه ما داشتند. البته اون موقع شهرت الان رو نداشتن و گمونم اگه الان قرارباشه  این کنسرت برگزار بشه و اجازه اش هم صادر بشه خود دانشجوها از ذوقشون برنامه رو بهم بزنن یا مثلن کشته ای چیزی بمونه رو دست برگزار کننده برنامه! حالا شانس کچل منو بگو که تو اون 4 سال دانشجویی کنسرت و نمایشی نبود که ما ازش غافل بمونیم، اونوقت حتی اسم محسن نامجو هم  به گوشمون نرسید.

جالب اینجاس که حدود یک سال پیش اجرای بی نظیر همین دکلمه رو با سبک خیلی خیلی زیباتری دیدم و عاشقش شدم و تو این مدت هم باهاش کلی خاطره دارم. حالا فهمیدم که عجب فایل بی نظیر و کمیابی بوده و خودم خبر نداشتم!!

همین جوری گفتم در جریان باشین هی لینک ندین !


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:32 توسط نجمه |


خوبم . خیلی خوبم. خیلی زیاد...

همه چیز تموم شد به بهترین شکل ممکن. بعد از یکسال تلاش بی وقفه بالاخره من تونستم مامان اینا رو بیارم تهران و همه با هم دوباره دور هم جمع بشیم.

حالا می تونم یه نفس عمیق از روی راحتی خیال بکشم و به باقی زندگیم فکر کنم. انقدر همه چیز یه جورای خاصی درست شد و انقدر خدا خواست که این اتفاقات بیفته که نمی دونم راجع بهش چی بگم فقط اینکه من الان دیگه پیش خاله نیستم و تو خونه خود خودم پیش مامانم و خواهر و برادر ناز و گل و عزیز خودم هستم.

فقط می مونه یک مسئله عمده و اونم حسادت دوست جونِ که به طور متناوب این هفته هر نیم ساعت یکبار تکرار می کنه : برو پیش همون مامانت اینا!! مامانت اینا اومدن منو می خوای چی کار؟ ذوق مامانت اینا رو داری به من توجه نمی کنی! همه وقتت مال مامانت ایناس! دوست داری زودتر از پیش من بری پیش مامانت اینا! و قس علی هذا ...

البته امیدوارم به شدت که با گذشت زمان این قضیه بهبود پیدا کنه!!

همینا دیگه... وسطای اسباب کشی پست هوا نکردم گفتم استرس بهتون منتقل نکنم!!

آخر هفته خوش بگذره.


+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 13:35 توسط نجمه |