تبليغاتX
ملخ




گریـــــــــــــــــــــــــــه بر هر درد بی درمان دواست...


بعد نوشت:
خدایا چیو می خوای بهم ثابت کنی؟ یعنی امروز که از صبح چشام هر 5 دقیقه یه بار خیس می شه آسمون تو هم باید بباره؟ اینا نشونه چیه؟ چقدر دیگه باید امتحان پس بدم؟ چقدر تحمل کنم؟
خدایا منم آدمم... کم میارم... داغون می شم...خدایا..... می دونم، می دونم اینم می گذره...می دونم.


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:3 توسط نجمه |


تو زندگی یه وقتایی هست که اوضاع بر وفق مراد نیست و چرخ اونجوری که باید برات نمی چرخه .

 مشکلی که پیش میاد، یک دلخوری عمیق ، زخمی که یه آدم با حرفش تو دلت می کاره،  خودخواهی گنده ای که تو اطرافیانت می بینی، یا حماقت و بزدلی آدم های دور وبرت و یا اصلن هر چیز وحشتناکی که ممکنه اتفاق بیفته.

 این طور مواقع راههای مختلفی هست برای گذروندن زمان ... من هم هر کدوم رو بارها و بارها تجربه کردم.

اما نتیجه ای که این اواخر گرفتم اینه که این اتفاق هر چی که هست می تونست بدتر باشه و حالا که نبوده خودش خیلی خوبه.  ارزش ناراحت شدن و  ناراحت موندن رو نداره و با غصه خوردن چیزی عوض نمی شه ، این طوری زندگی خیلی قابل تحمل تر میشه و یه جورایی آدم با خودش هم حال می کنه که تونسته با این مشکل کنار بیاد. من این روزا دارم اینها رو به همراه مقداری حال که عرض کردم تجربه می کنم .

یک نصیحت حکیمانه که به شدت این روزا برام کاربرد داره:

همیشه تو وجودت یه دلخوشی داشته باش، دلخوشی ای که به هیچ موجود زنده ای جز خودت وابسته نباشه. اون ته تهای دلت برا خودت نگهش دار و ازش انرژی بگیر. اونوقت مطمئنی که جز خودت هیچ کس این قدرت رو نداره تا بتونه نا امیدت کنه.

تلاش می کنم به این دلخوشی برسم...

پ ن: الان دارم می فهمم نیوتن وقتی اون سیب کذایی رو دید چه حالی داشت، یا کی بود اون بابا رفت تو حموم قضیه حجم آب و این حرفا رو کشف کرد همون جوری پرید بیرون می گفت اورِکا! اورِکا!! یا همین زکریای رازی که الهی دورش بگردم با کشف الکل! چه شور و شعفی به خودش و خلق الله وارد کرد. من هم تو این هفته بعد از اینکه آبجو های دست سازم نتیجه داد همچین حالی بهم دست داد! حالا خوب بود من کاشفش نبودم و قبل من میلیون ها آدم تجربه اش کرده بودن، ولی به هر حال دیدن حاصل دسترنج خود آدم لذت شگرفیه!! مامانم می گفت من اگه می دونستم بچم با دو تا شیشه آبجو انقده ذوق می کنه تا حالا واسش کارخونه زده بودم! ولی باور کنین دست خودم نبود، خیلی خوشحال شدم!

پ ن ن: حالا که دیگه کلن با اینجا قهری و بی خیال شدی خواستم بگم خیلی لوسی.

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:50 توسط نجمه |