تبليغاتX
ملخ

این همیشه با هم بودن ما، معنای دلتنگی مان را محدود کرده به یک روز هم را ندیدن، یک عصر پنج شنبه بدون هم ماندن و خاطره کمرنگ آن دور دورهایی که بدون تو سفر می رفتم.

این چهار روز که نیستی، دل تنگ ات می شوم. خوبِ خوبِ خوب...

آنقدر که معنای هم آغوشی بعدِ فراق معلوممان شود.



+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 13:39 توسط نجمه

من واقعن برام جای سواله که بازی حامد بهداد در جشنواره امسال در حدی نبود که حتی کاندید جایزه بشه؟؟

سیمرغ و دیپلم و کوفت و زهر مار سرتونو بخوره، لااقل کاندیدش می کردین!!

اصلنم با این جشنواره تون!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:53 توسط نجمه |

کمی پایین تر از محل کار من، یعنی نبش چهارراه قصر، کنار یک قصابی که قلم های گوساله ازش می گیریم (فقط) و آن طرف تر یک کله پزی هست که صبح ها به من و دوست جون بعد از کوه و گاهی قبل از کارمان کله پاچه می دهد و کنارترش یک نانوایی هست که تافتون دارد و همیشه شلوغ است، (دقیقن فهمیدید کجا؟ اگر نفهمیدید دوباره بخوانید) یک نانوایی است که قبل ترها نان فانتزی می داد و شیرینی های خشک. چند وقتی است که نان سنگگ بدون یارانه هم می دهد به قیمت 500 تومان.

چندباری که از این نان ها خریدم تجربه های جالبی از نان خوردن به دست آوردم. نانی که بعد از یک هفته ماندن در یخچال هنوز به راحتی قابل خوردن بود. نانی که تا آخرین تکه هایش را می شود خورد. نانی که به اندازه قد من است. نانی که دو رو کنجدی است . نه انقدر برشته که نشود خورد و نه آنقدر خمیر که رو دل کنیم. نانی که نان است و فقط 500 تومان است. نانوایی ای که همیشه خلوت است. مقایسه کنید با نان های یارانه ای...

هرچقدر فکر می کنم مفهوم یارانه را اینجا نمی فهمم. این یارانه چیست که اگر بدهی این همه بلا می بینی. که ندادنش این همه خوب است و داشتنش مایه شلوغی و صف و دل درد و اسراف و هزار تا چیز بد دیگر.

لذت خوردن این نان با یک کاسه از دیزی های دیزی سرای قصر که چند قدم با آن فاصله دارد از هزار تا استیک با پنیر فست فود ترنج و پاستای امیر بیشتر است. امتحان کنید.


پی نوشت: یادم باشد از ترنج و امیر بیشتر برایتان بگویم.


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:5 توسط نجمه |

دیشب تولد خواهرم بود. سی ساله شد.

با یه وروجک 2/5 ساله و شوهری مهربون و زندگی آروم و کار نسبتن خوب و مدرک تحصیلی نه چندان بد و الخ شاید به زعم دیگران چیزی تو زندگی اش کم نداشته باشه.

اما غمی که  دیشب تو چشماش دودو می زد، چیز دیگه ای می گفت.

تا حالا چندین بار بهم گفته که حسرت کارهایی رو داره که من همیشه انجامشون می دم، زندگی برای دل خودم، کارهایی که دوست دارم بدون توجه به قضاوت و نظر دیگران، تفریحاتی که می کنم و اون همیشه سعی کرده تو چارچوب منطقی زندگی قرار بگیره.

نمی دونم شاید من هم تو سی سالگی حسرت های زیادی داشته باشم اما مطمئنم با دلم بد تا نکردم.

این بزرگترین دلخوشی زندگیمه.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 8:58 توسط نجمه |