/*
/*]]>*/
حالمان هم لابد خوب است دیگر، وقتی گلایه ای نباشد و ننویسی و نخوانند . بچه
تا گریه نکند، مادر پستان به دهانش نخواهد گذاشت.
بد هم نگذشته این مدت، از لحاظ انصاف. فقط وقت گم کردگی غریبی که باید بیست و
چهار ساعتت بشود 34 تا ، بلکم بفهمی شب و روز یعنی چه.
اتفاق هم که زیاد بوده لابد...
تورنادویی که کم کمک بار سفر بسته و
قهر کرده و دارد می رود.
مایلویی که تازه رسیده و بدجوری خودش
را جا کرده.
امتحانی که بهتر از آن چیزی شد که فکرش
را می کردیم.
مخارج زندگی که تازه تازه از راه می رسند و خودی نشان می دهند و کابوس های
شبانه را می سازند.
اصلن بگذریم از همه این حرفهایی که تمامی ندارند.
با دلی که بدجوری هوای سفر کرده چه می شود کرد که فراموش کند؟ که بی خیال شود
و دم نزند و صاحبش را دق ندهد؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:45 توسط نجمه
|