شاهد افلاکی
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
قواعد بازی اینجا نوشته شده و من هم این دوستان رو دعوت می کنم:
لیلای گلم، آقای کاسنی خان، شیخ کبیر ، مگس جون، قربانی شماره 14، رضا عظیمی و همشهری تنهام.
اول سالی چه وبلاگ بازی ای شده!!! امیدوارم دوستان هم شرکت کنند و دعوت ملخ رو بی پاسخ نگذارند.
کلمات کلیدی هم حسب علاقه شخصی اینجانب به قرار زیر است:
مستی، زلف، سحر، دل و جان!!
هرگلی زدین به سر خودتون زدین دیگه...