تبليغاتX
ملخ - آروزهای محال من و تعطیلاتی که تموم شد


این تعطیلات نصفه ونیمه نوروزی بدجوری من رو تنبل کرده... اضافه کنید بهش دید و بازدید های نوروزی و سفر و بودن در کنار خانواده و تنها نگذاشتن خونه دوست جون به دلیل خالی بودن و ترس از سرقت اموال (مدیونین اگه غیر این فکر کنین!!) و اومدن به محل کار و از بیکاری چرت زدن....

خلاصه که با زور و به کمک انبردست و ... باید از خودم پست بکشم بیرون. جالب اینه که کلی هم حرف واسه گفتن دارم و می ترسم اگه نگم تاریخ مصرفش بگذره و ...

اول از همه باید در بازی دوست عزیزم کاسنی خان شرکت کنم که خیلی هم دیر شد و جز شرمندگی چیزی واسم نموند.

خواسته که 7 تا آرزوی محال مون رو بگیم. من آرزو زیاد دارم... اما هیچ کدومشون محال نیستن. اصولن به چیزی که شک کنم محاله یا نه اصلن فکر نمی کنم. خودش که آرزوهاش شاهکار بودن!!! اما من مثل اون هم نمی تونم آرزو کنم. ته تهای دلم یه چیزایی پیدا کردم....

یک : قبل از تمام اعضای خونواده و کسانی که دوستشون دارم بمیرم. حالا قبل از همشون هم نشد فقط قبل از مامانم بمیرم. مطمئنم این آرزو محال نیست.اما بزرگترین آرزومه.

دو: هیچ کودک فقیری تو هیچ جای دنیا شبی رو گرسنه صبح نکنه.

سه: تمام بیماران خوب شن و هیچ کس مجبور نشه حتی یک شب توبیمارستان بستری بشه.

چهار : هیچ پدری شرمنده ی زن و بچه اش نشه.

پنج: هیچ کودک بی مادری نباشه.

شش: هیچ زن و شوهری حسرت بچه تا آخر عمر رو دلشون نمونه.

هفت: هیچ مردمی انقدر بدبخت نباشن که نتونن سرنوشت شون رو خودشون تعیین کنن و مثل گوسفند گرسنه دنبال چوپان ندوند.

.

.

.

دوستان عزیزم در پست قبلی خیلی لطف کردند و در مشاعره وبلاگی شرکت کردند که همین جا تشکر ویژه و مبسوطی ازشون بعمل میاد. شیخ کبیر، لیلای گل و همشهری عزیزم و همچنان منتظر لطف باقی دوستان هستم.

این تعطیلات آخر نوروز هم با برو بچ رفتیم ابیانه .... سیزده بدر هم دماوند بودم . (یه توضیح مفصل درباره دماوند دارم که حتمن می نویسم )

این اواخر دارم به شناخت هایی در مورد خودم می رسم. نمی دونم اقتضای شرایط سنی هست یا بخاطر محیط اطرافمه . یعنی اگر تو هر سنی تو این وضعیت زندگی می کردم باز هم همین نتایج رو درباره خودم می گرفتم؟؟ اینکه برخلاف سابق اگه از نظر روحی دچار بحران بشم خیلی سریع خودم رو با شرایط تازه تطبیق می دم و به سرعت غصه و ناراحتی رو فراموش می کنم... یا اینکه کمتر با خودم درگیر می شم و به آرامش نسبی رسیدم... با اینکه شرایط می تونست برام خیلی بهتر باشه یا حداقل طور دیگه ای باشه اما ابداً ناراضی نیستم. تا جایی که یادمه قبلن این طوری نبودم.

این تعطیلات عید هم تموم شد... هی خودمون رو کشتیم و برنامه ریختیم... خوب و بد گذشت! حالا پیش رومون یه سال گنده ی عجیب غریب نامعلومه که مطمئنم مثل برق و باد می گذره و تا چشم به هم بزنیم باید مهیای تموم کردنش باشیم.

خدا به هممون سلامتی و آرامش و دل خوش بده که اگه اینا رو داشته باشیم خوشبخت ترین آدمای دنیا هستیم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:51 توسط نجمه |