خستگی، کار ، کلاس زبان که مثل همیشه همه سطحشون پایینه و تو حرص می خوری ، تکلیفی
که انجام ندادی، خواب خیلی خیلی بد، شهربازی پارک ارم و ماشین سواری با 5 تا خرس
گنده ی دیگه مثل خودت که یادشون رفته یه
نگاه به شناسنامشون بندازن، رنجر، مغزی که داره میاد تو دهنت ... خنده از اینکه
اون وسط داری چی کار می کنی؟؟؟
گریه های از سر دلتنگی، بی پولی آخر فروردین و هفته های کشدار...
عزیز که برای سومین بار
سکته کرده...
دوچرخه
سواری پارک چیتگر که بعد 3 روز هنوز بدنت درد می کنه، حرف های درشت که می شنوی،
آدم بودن وسط یه مشت حیوون برای اینکه باید آدم باشی، دوستایی که تو منجلاب حماقت
هاشون ضجه می زنن و ازت انتظار کمک دارن، پرینت
تلفن که هرکاری می کنی بجز صاحب خط به کس دیگه ای نمی دن، دروغ... خراب شدن بعد
مستی که دلت براش تنگ شده ...
هوس قهوه ترک شوکا ...
این روزهای من اینطوری می گذره...