اینکه من تورا دوست
دارم و تو مرا
یک جایی دچار تصمیم
می شود.
یک جایی که تو خودت
را دوست تر می داری
آن یک جا حق داری و
آزادی و تصمیم می توانی بگیری.
و این حق بر مبنای
توانستن است،
می توانی!
آنها هم همدیگر را
خیلی دوست دارند، شاید خیلی بیشتر از من و تو
آنها هم حتمن به
تصمیم فکر می کنن.
اما نمی توانند
و این می شود که 36
ساعت خواب راحت را از چشمان من می گیرد و تا یادم می افتد گر و گر اشک می آید توی
چشم هایم
اینجا می شود که دلم
می خواهد هیچ کس عاشق غیر هم کیش نباشد
که دلم می خواهد هیچ
حکومتی بر پایه دین در هیچ جای دنیا نباشد
که هیچ دینی برای
عشق، زندان نسازد
خیلی دلم می خواهد تا
ابد با هم بودنشان را ببینم.
این شده است آرزوی
این روزهایم