تبليغاتX
ملخ - عکس


من از دوران بچگی ام زیاد عکس ندارم. خواهر بزرگم فکر می کنم با پرتره ها و عکس های قدی اش 200 تایی عکس داشته باشد اما من در تمام این سالها از آلبوم همه خاندان و فامیل توانسته ام 5 ، 6 تایی عکس از خودم جمع کنم. مادرم تعریف می کرد دوست خانوادگی ای داشتیم که کرد بوکان بود و بعدها فهمیدند شوهرش از سران کمله بوده. برای عروسی می روند شهرشان و دوربین عکاسی حرفه ای پدرم را هم امانت می برند. در بین راه دستگیر می شوند و طبیعتاً دوربین ماهم به فاک عظما می رود.

و بعد این جریان هم من بدنیا می آیم و عکس بی عکس!! یکی نیست بگوید بی انصاف ها نگفتید این بچه پس فردا که بزرگ شد عقده ای می شود؟؟ یا مثلاً با خودش می گوید من انقدر در بچگی زشت بودم که پدر و مادرم رغبت نکردند یک عکس از من بگیرند!!

یکی دو تایی عکس آتلیه ای مربوط به 3، 4 سالگی ام دارم اما زیر 2 سال نه!!

همین جریان هم باعث شد یک بار که با خواهرم دعوای حسابی ای کردیم صاف دربیاید تو صورتم و بگوید: " بیچاره!! تو بچه پرورشگاهی هستی!! اگه راست می گی عکس بچگی هات کو؟؟؟ " و من هم تا مدت ها فکر می کردم این قصه حقیقت دارد!!

دیشب خاله کمدش را زیر و رو می کرد که رسید به آلبوم عکس و با اشتیاق صدایم زد و از دل این ماجرا عکس گوگولی جیگری که در سمت راست و بالای این وبلاگ مشاهده می کنید کشف شد!! بابت این رونمایی عظیم به جامعه وبلاگی تبریک می گویم و اگر استقبال چشمگیر باشد این داستان ادامه خواهد یافت!


پ ن :عکس مربوط به عروسی دایی ام می شود که من 2 ساله بودم . چقدر هم سعی داشتم با ادب و متشخص باشم! خودم هنوز در کف حالت دستم هستم!


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:34 توسط نجمه |